تاریخ ارسال : ۲۳ فروردین ۱۳۹۷ ساعت : ۰۷:۴۷ 0 نظر چاپ این صفحه چاپ این صفحه

احمدرضا احمدی: خاطره ها رهایم نمی کنند

سالنامه ایران – سایر محمدی: احمدرضا احمدی را شاعر و نویسنده کودکان و نوجوانان می شناختیم با آثاری که عناوینی لطیف چون «من سفیدی اسب را گریستم» روی جلد خود داشت. بزرگ تر که گردیدیم وی را این چنین یافتیم؛ شاعری که با زبانی آسان و عکسی لطیف فضایی معصومانه می آفریند. گرچه با اولین دفترهای شعرش «روزنامه شیشه ای» شاعر آوانگارد دهه چهل و پنجاه شناخته می گردید.

با انقلاب اسلامی سال ۵۷ شعر از اریکه سلطنت به زیر افتاد و گرایش مردم به شعر روز به روز کم و کمتر گردید. احمدرضا اما در فضای شعرش انقلاب نکرد و فرایند مألوف خود را پی می گرفت و شاید نوعی دچار تکرار خود می گردید اما ذات بی قرار احمدرضا که در عرصه نمایشنامه نویسی، خاطره نویسی، دکلمه اشعار کلاسیک و مدرن، فیلم و سینما را تجربه کرده بود، در یک حیطه آرام نمی گرفت. ناگهان در اوایل دهه ۹۰ با رمان «آپارتمان دریا» ولادت دو مرتبه ای داشت و این حرکت پیش از آن که جامعه را به تمجید و حیرت وادارد، خود شاعر را شگفت زده کرد، این رمان متفاوت در فضای سوررئال و در میان وهم و حقیقت می گذرد و به فاصله کوتاهی پس از انتشار به چاپ دوم و سوم و چهارم و …

خاطره ها رهایم نمی کنند

اقبال دور از انتظار جامعه ای این رمان داعیه خلق رمان بعدی وی گردید، به نام «مسافرخانه بندر بارانداز» که این رمان چون رمان قبلی فوری به چاپ دوم رسید. قلم احمدرضا سر باز ایستادن نداشت، چنان برف کهولت که بر موی و ابرویش می نشست. پس دو رمان دیگر را هم برای چاپ تدارک می دید. دستاویز صحبت همین بود. از انجام این گفتگوی بلند، یکی دو سه سالی می گذرد اما آنچه در اینجا می خوانید، پیش از این، جایی منتشر نشده است.

آقای احمدی شما اقدامات سوررئالیست های فرانسوی را خواندید یا می خواندید؟

– – در جوانی می قرائت کردم. معلم و راهنمایم در این کار که خیلی هم عاشق سوررئالیست ها بود، فریدون رهنما بود. فریدون رهنما روی من و شاملو و دیگران خیلی تاثیر گذاشت. البته آن موقع درمورد سوررئالیست ها منحصرا یک مقاله کوتاه در کتاب مکتب های ادبی رضا سید حسینی چاپ گشته بود. آن زمان یک مقاله هم در جنگ هنر و ادبیات چاپ گردید. آن هم در سه، چهار صفحه.

بعدا متوجه شدیم که سوررئالیست چه دنیای گسترده ای داشت و چه آثار ارزشمندی در این مکتب خلق شده است. پس از انقلاب بود که سه، چهار کتاب در این زمینه در آمد. من تئوری نخواندم و طبق تئوری کار نکردم اما آمادگی اش را داشتم که در این فضا بنویسم که به مکتب سوررئالیست شهره است. این که سؤال کردید، برای خودم هم عجیب است که چگونه افتادم در این وادی ولی در این فاصله سرودن شعر راهم فراموش نکردم.

دلیل استقبال از رمان های شمارا میتوان اینچنین آنالیز کرد که شما در شعر به تکرار آمدید اما در رمان، کاری نو ارائه کردید. فضای کار شما بدیع است. موضوع تکراری نیست، حتی در بین رمان های امروز، کاری متفاوت است. همین عامل موفقیت رمان های شماست؟ شما در رمان نویسی امروز پیشتازید، همانطور که در شعر دهه ۴۰ آوانگار بودید.

– – البته در مورد شعر که می گویید به تکرار رسیده ام، من هیچ دفاعی ندارم. شاید صحت داشته باشد ولی این کتاب شعرم که انتشار می یابد، به حساب خودم شاید یک تغییری در آن باشد. حقیقت این است که هر هنرمندی در تمام طول عمر خودش را تکرار می کند. به گفته سزیان که اظهار کرد من در تمام عمر یک سیب را کشیدم. به آثار شاعران قدیمی ما نیز که نگاه کنید خواهید دید همه رباعیات خیام، یک رباعی است و یک سخن را تکرار می کند. شاید منتقدان هم راست بیان می کنند که به تکرار رسیده ام. به نظر خودم به یک جایی آمدم که در اول دفتر در دست چاپ درج کردم: شاید این آخرین کتاب شعری است که چاپ می کنم. حقیقت هم همین است.

البته من از این دید این را درج کردم که وضع جسمی ام مناسب نیست، نه به علت تکراری بودن شعرم. مریضی هایی دارم که مشخص نیست فردا از رختخواب بلند شوم. آن چیزی هم که وادارم کرده این قدر کار کنم، خود این مریضی ها بود. یعنی یک دفعه متوجه شدم زندگی جدی تر از این سخن هاست. دو سه سیلی حسابی از روزگار خوردم. در جریان جراحی چشم به دلیل غفلت پزشک دردسرها کشیدم که نزدیک بود کور شوم. در جوانی دچار سکته گردیدم و . در مجموع از عمر و زندگی ام راضی ام… با تمام این مریضی ها و گرفتاری ها کار کرده ام و همچنان کار می کنم. – بله.

شخصت های رمان شما را به سمتی که قصد دارند می کشند و می برند؟

– اهتمام می کنم در این داستان ها کینه نداشته باشم، تاریکی و یاس نباشد. امید باشد. با این که انتهاء همه این چهار پنج رمان، مرگ است ولی نمی آیم در روند رویدادها مداخله کنم. جاهایی هم که احساساتی می شوم شاید از آن چهره هایی که در زندگی شخصی نفرت داشتم، وقتی وارد جریان داستان می گردند، آنان را پاک می کنم. – رمان نمی قرائت کردم ولی الان می خوانم.

شما رمان می خوانید؟

– در دوره جوانی می قرائت کردم. دوره ما بالزاک مد بود. بابا گوریو که در آمده بود خیلی مورد توجه جای گرفت. چرم ساغری، زنبق دره و . اینها رمان هایی بودند که خوانندگان بسیاری داشتند… من اصلا رمان و رمان نویسی را مسخره می کردم. اعتقادی به رمان نویسی نداشتم. هیچکدام از نویسندگانی که امروزه رمان می نویسند وارد این فضا که شما می نویسید نشدند.

خاطره ها رهایم نمی کنند

هم به لحاظ موضوع داستان هم به لحاظ زبان و شیوه روایت پردازی. شاید همین مولفه ها عامل موفقیت رمان های شما شده است چون برای خوانندگان به دلیل متفاوت بودن، جذاب است. – من حتی در تشریح کردن جوک هم موضوع را کش نمی دهم.

– در شوخی ها هم صبر ندارم کش اش بدهم. می خواهم فوری ماجرا تمام گردد. مردم صبر ندارند. یک چیز دیگر هم برای شما اعتراف کنم، هیچ کدام از این سه چهار کتابی که در می آید، از ۲۰ صفحه زیادتر نمی توان. البته وقتی رمان من منتشز شد یک آقایی اعتراض نمود که به چه سبب در این سن آغاز کردی به نوشتن رمان. من هم اظهار کردم نمی دانستم برای نوشتن رمان از شما هم باید اذن می گرفتم. بعضی هم اظهار می کردند این رمان نیست و شعر است. یکی هم اظهار کرد من شعر احمدرضا احمدی را بر رمان هایش ترجیح می دهم. من از اول آدمی نبودم که بنشینم. حتی آن موقع که مریضی و گرفتاری به سراغم آمده بود.

در حوزه ادبیات کودکان هم که کار می کردم، کارم با آثار بقیه نویسندگان متفاوت است. یعنی تخیل خودم بود. کار خودم بود. از تقلید و رونویسی آثار دیگران نفرت دارم. از این که آثارم شباهت به آثار دیگران داشته باشد، گریزانم. آل احمد کار مهمی که کرد در «مدیر مدرسه» ادبیات داستانی ما را از تسلط «بوف کور» صادق هدایت خارج کرد. یعنی آمد در یک وادی دیگر قلم زد. پس از ان حدود ۲۰ الی ۳۰ سال، رمان فارسی زیر تسلط «ملکوت» بهرام صادقی بود. من کوشش کردم فضایی دیگر در ادبیات داستانی ترسیم کنم، اکنون چقدر موفق گردیدم قضاوتش با خوانندگان است. اکنون شاید گروهی از نویسندگان جوان زیر تسلط رمان شما بروند.

– این شیوه را کار می کنند، از این آثار تقلید می کنند و بعد هم به من فحش می دهند و بد و بیراه بیان می کنند.

– عین شعرهایم می گردد. هم از روی آن کپی می کنند، هم به من هجوم می کنند. ولی با اهمیت نیست دیگر در مقابل این انتقادها و ناسزاها رویین تن شده ام. سنگ گردیدم. تاثیری در من ندارد و برای من با اهمیت نیست. درمورد چگونگی ساختن فضای رمان های تان داشتید توضیح می دادید.

– خط اول را که می نویسم، اهتمام می کنم شوک آور باشد.

–  اشکال کار این است که بین نوشتن رمان روزانه فاصله می افتد. فردا که می نشینم رمان را ادامه بدهم و واقعه ی روز قبل را به امروز بچسبانم، طوری می نویسم که جای این چسب ها نماند. یعنی فردا ماجرا چیز دیگری است، کاری می کنم که فاصله بین متن روز گذشته و امروز آشکار نباشد. چیزی که می خواهم برای شما اعتراف کنم این است. تمام آن چیزی که مد شده بود خیلی ها به دنبالش کشانده گردیدند، همین رئالیسم جادویی آمریکای لاتین بود. این اصلا به ما ربطی ندارد. شما اگر می خواهید چنین فضاهایی را نگاه کنید، خوب ترین نوعش در ادبیات صوفیانه ما است. حتی عجیب و غریب ترش، یعنی من دنبال آن نرفتم. شما اگر خوب نگاه کنید، آنچه تاکنون درج کردم ملغمه ای است از حقیقت و تخیل و حافظه. یعنی خیلی از انسان هایی که در این رمان ها خواهید دید، وجود داشتند، خیلی ها مرده اند، خیلی ها زنده می باشند.

آن موقع من شیوه رئالیسم جادویی را مسخره می کردم. بیان می کردم چگونه پس از ترجمه صد سال تنهایی، یک دفعه اطراف بندر بوشهر کلی جن پیدا شده، این ها صبح ها پیدا می گردیدند و شب ها غیب می گردیدند. کپی کپی بود. اکنون من نمی دانم تا کجا توان دارم بکشم. سن ما الان طوری است که وقتی صبح از خواب بیدار می شوم می نشینم لب تخت، تمام ناامیدی های دنیا بر سرت آوار می گردد. این حافظه رهایت نمی کند. همه گذشته جلوی چشمت می آید. آفتاب که زد، همه چیز عوض می گردد، زندگی چیز دیگری می گردد. خانم نفیسی هم در «آن دنیای دیگر» به نقد و ارزیابی کتاب ازبناکوف می پردازد به نام «حرف بزن حافظه» یا مارسل پروست هم در رمان «در جستجوی زمان از دست رفته»، همه گذشته را طبق حافظه روی کاغذ می آورد.

شما در رمان از شاعران سوررئالیست فرانسوی نام می برید. آیا هیچ از نزدیک با آنان ملاقات داشتید؟ خاطراتی از آنان دارید؟- نه، نه. آیا هیچ از نزدیک با آنان ملاقات داشتید؟ خاطراتی از آنان دارید؟

–  ماجراهای فرانسه و حضور شاعران سوررئالیست فرانسوی در رمان هم، همه طبق تخیل است. من تنها شعر فرانسوی که نگاه کردم که اتفاقا سوررئالیست هم نبود، ایوبون فوا بود که رویایی و دوستانش وی را به انتشارات «روزن» دعوت کرده بودند. نادرپور و رضایی شعرهایش را ترجمه نمودند که من در جُنگ روزن چاپ کردم. بعد این کتاب شعر فرانسه که سپانلو مترجم و گردآورنده اش بود، از ایوبون فوا شعرهای بسیاری آورده است. ولی شاعر سوررئالیست نبود. من دورا دور شاعران سوررئالیسترا می شناسم.

پاریسی که من در رمان ساختم، یک مقدارش طبق تخیل است. به طور مثال در همین آخرین رمان «آیا با فقر میتوان پاریس را دوست داشت؟» خیلی از نام های میدان ها و خیابان ها را از خانمی که در آنجا سال ها زندگی کرده بود پرسیدم که یک وقت نادرست نباشد. البته اگر نادرست هم بوده باشد با اهمیت نیست چون تمامش تخیل است. مطلقا.

خاطره ها رهایم نمی کنند

کارهایی که منتشر نموده اید، منظورم این دو رمان است، دوستان شما مثل رویایی و دیگران این کارها را خوانده اند؟ آیا در این محافل بازتابی داشت؟

– این رمان ها در بین روشنفکران هیچ بازتابی نداشت. بامزه تر این بود که آقایی اظهار می کرد این کتاب مطلقا رمان نیست. رفت شیراز و بازگشت اظهار کرد این رمان است. من نمی دانم در این فاصله چه رخدادی افتاد. من نام نمی برم، اهل فرهنگ هیچ کدام در مورد این رمان ها اظهار نظر نکردند چون در هیچ گروه و دسته ای نیستم و در هیچ محفلی شرکت نمی کنم. در مورد این رمان ها سکوت مطلق است. هیچ کدام از روزنامه ها حتی خبرش را هم نیاوردند. البته تکلیف نویسنده و شاعر را خواننده روشن می نماید. موقعی که رمان «آپارتمان دریا» به چاپ سوم رسید، ناشر می آید به سراغت، که آقا کتاب جدید چه داری؟ بده چاپ کنیم. من کاری به هیچ گروه و محفلی ندارم. از جوانی هم نداشتم. خیلی فحش خوردم، فحش شنیدم، اما ادامه دادم. اگر بخواهید فضای جامعه ادبی امروز را با فضای فرهنگی و ادبی دوران جوانی خودتان قیاس کنید. – فرق چندانی نکرده است. انسان ها که عوض نمی گردند.

انسان ها همان انسان ها می باشند، رفتارها همان رفتارهاست…

–  هم سن و سال های من آن زمان تحویلم نگرفتند هیچ، قدیمی ها هم فحش می دادند. استقبالی که در این سال ها از کتاب های شعرم شده، از جانب جوان ها بود، به دلیل این که آنان دنبال چیزی می گشتند که نو باشد، متفاوت باشد. البته از آن طرف هم کار انسان سخت می گردد. همین که منتقدان و اهل قلم پشت سرم بیان می کنند اقدامات احمدرضا تکراری است، شاید هم راست بگویند. هیچ دفاعی در مقابل این داوری ندارم. علتش این است که باید تغییری در درون انسان اتفاق افتد، بعد زندگی ات تغییر کند که نمی توان. بنده اگر پول کلانی داشتم شاید جهان را طور دیگری می نگاه کردم و البته پول فراوان هم انسان را تنبل می کند و انسان دچار رخوت می گردد.

بعضی ها دچار نخوت می گردند. نام نمی برم. آدمی بود که هیچ کاری انجام نداده بود اما همیشه مدعا داشت. در همان زمان که شما دفتر شعر «روزنامه شیشه» را منتشر کردید، مورد توجه قرار گرفتید، فروغ از شما تشریح کرد و . – نگاه کنید، در آن زمان هم منحصرا فروغ بود که از من پشتیبانی می کرد. در حقیقت ویزای ادبی مرا فروغ داد.

به طور مثال شب شعری در انستیتو گوته گذاشته بودند، شاملو و نادرپور بود و اخوان و رویایی و از جوان ها هم مرا انتخاب نموده بودند…

– در آن زمان سیروس آتابای یک آنتولوژی از شعر معاصر منتشر نموده بود که اشعار من هم در آن آمده بود. در همان موقع روزنامه بامشاد آقای ایرج نبوی فحش و بد و بیراه نثارم کرد که این کی است؟- کتاب من که چاپ گردید، اولین کتابتم به نام «طرح» بود. دوستی داشتم به نام امیر حامدی که در امیریه همسایه فروغ بودند. یک شب من و مهرداد صمدی رفتیم خانه فروغ، یک آپارتمان گرفته بود در امین الدوله در خیابان بهار و کتاب را برایش بردیم. در همان موقع روزنامه بامشاد آقای ایرج نبوی فحش و بد و بیراه نثارم کرد که این کی است؟

فروغ چگونه ویزای ادبی شما را داد؟

–  بعد که «روزنامه شیشه ای» چاپ گردید آن را هم به وی دادم. در همان ایام فروغ شجاعت کرده و مجموعه «از نیما تا بعد» را برای انتشارات مروارید تدارک دید. فروغ در این کتاب مرا گذاشت کنار نیما و شاملو و دیگران. پس از مرگ فروغ در این کتاب نام های دیگری گذاشتند که پیشتر آن انسان ها نبودند. البته این هم خیلی موجب کینه و حسادت گردید و فروغ اهل این سخن ها نبود. با بلندنظری به مسائل نگاه می کرد. انسان تنگ دیدگاهی نبود. عقده نداشت، حقارت های دیگران را نداشت. کتاب که در آمد و .

جالب است برای شما بگویم کسی که خیلی مرا تشویق می کرد بروم سربازی فروغ بود. اظهار می کرد از این محیط روشنفکری دور شو. کتاب «وقت خوب مصائب» حاصل کار من در طول دوران سربازی است که در یک ده معلم بودم… پس از ان شعر را ادامه دادم. یک مجموعه از شعرهایم را سازمان امنیت خمیر کرد به نام «روی زمین هستیم» که پس از انقلاب چاپ گردید. جالب است بدانید روزنامه ای بودبه نام «ایران فردا» مال پرویز رجبی. اینها یک لیست از ساواک پیدا نمودند که در میان کتاب های پرخطر و ممنوعه کتاب من هم بود، رساله امام خمینی بود، آثار شریعتی بود و . پس از انقلاب این شعرها در کتاب سه جلدی اشعارم که نشر چشمه در آورد، چاپ گردید. همان موقع یک کتاب کودکان من هم خمیر گردید. می خواهید بگویید اولین پله های ترقی را فروغ جلوی پای شما گذاشت… محافل ادبی و روشنفکری ما اذن مطرح شدن شما را نمی داد؟- نه خیر، نمی دانم. استمرار، جا نزدن، پشتکار و سالم بودن، اینها عاملان پیشرفت من بودند.

اگر پیشرفتی داشته ام. محافل ادبی و روشنفکری ما اذن مطرح شدن شما را نمی داد؟

– چاه های بسیاری سر راه هنرمندان و اهل قلم است که باید مراقب بود در این چاه ها نیفتاد. در ایران نیمی از وجودت باید صرف این گردد که خراب نشوید. من طوفان های بسیاری را از سر گذراندم. خیلی ها هم در این طوفان ها رفتند و گم گردیدند. یکی دیگر از عاملان ماندگاری هنرمند این است که خودش را دست کم نگیرد. خودخواهی، همه چیز را از بالا نگاه کردن، غرور و خودپسندی هم خطرش در حد مواد مخدر است. بعد هم خیال کنید به قله رسیده اید. انسان هیچگاه به قله نمی رسد. بحث جوانمرگی در ادبیات را که مطرح نمودم نمونه هایش فراوان است. بهرام صادقی، ساعدی، منزوی و . خیلی ها را می گردد نام برد که جوانمرگ گردیدند.

– درست است. جالب است بدانید که تمام نویسندگان در ۴۷ سالگی مردند… هدایت، آل احمد، بهرام صادقی، ساعدی و .

– ساعدی هم خودزنی کرد. من در کمال خوشبختی اصلا استعداد این کارها را نداشتم. از مهرداد صمدی نام بردید… نادر ابراهیمی در یکی از کتاب هایش عکس منتقد آگاه و باسوادی از مهرداد صمدی می دهد که حیرت انگیز است. – اولین کار مهرداد صمدی، همان ترجمه چهار کوارتت الیوت بود.

اولین کسی که در ایران الیوت را ترجمه نمود، هوشنگ ایرانی بود. کتاب «چهارشنبه خاکستر» را که بیژن الهی علی الظاهر ترجمه نمود اوائل کار هوشنگ ایرانی با او بود.

– بعد مهرداد بود که سر آن هم مایه گذاشت در وقتی که به آذین سردبیر نشریه کتاب هفته بود. کلی از قصه های مهرداد صمدی در کتاب هفته چاپ گردید ولی مهرداد کار نوشتن را رها نمود. رفت دنبال پول و مدیریت و . بعدش هم دو سه سال پیش در فرانسه مرد، انسان باسواد و با استعدادی بود. انگلیسی را خیلی خوب بلد بود و کار را جدی نگرفت. شما که الان اهل هیچ مجلس و محفلی نیستید، آیا پیش از انقلاب هم همین گونه بودید؟ یعنی به کافه نادری و کافه فیروز و … نمی رفتید؟- می رفتم اما قضایای پس از کافه را دنبال نمی کردم. همان موقع به عشق مادرم بود که دنبال چیزی نمی رفتم.

خاطره ها رهایم نمی کنند

احمدرضا احمدی و مادرش

پس از انقلاب هم به عشق زن و بچه ام بود… نمی رفتید؟

– از هر چیزی که مرا از شعر و ادبیات دور کند اجتناب می کردم. کار هنری کار تفننی نیست، کار حرفه ای است مثل همه کارها. اگر حرفه ای در هنر مشی کنید به جایی می رسید اما اگر غیر این باشد غرق می شوید و از هنر دور.  من کتاب اول و دوم را با خرج خودم چاپ کردم. البته آن زمان خیلی ارزان تمام می گردید. «وقت خوب مصائب» را که کتاب زمان چاپ کرد، بابتش پولی به من ندادند، به جای حق التالیف می رفتم کتاب بر می داشتم.

بحث حرفه ای بودن را مطرح کردید، آیا از طریق نوشتن شعر و داستان هزینه زندگی ات تامین می گردد؟

  «ما روی زمین هستیم» که خمیر گردید، دیگر کار را رها نمودم. به فرمان سازمان امنیت هم در روزنامه کیهان درج کردند احمدرضا احمدی از شاعری کناره گیری داد. « آن قدر دماغم سوخت که در عمل شعر را رها نمودم. « آن قدر ترسیده بودم که پس از انقلاب «نثرهای یومیه» را به مدد دو نفر از دوستانم چاپ کردم، توجهی هم به این کتاب نشد. آن روزها ادبیات زیراکسی بود و کتاب های جلد سفید که زیادتر سیاسی بود، خریده می گردید. پس از ۱۰ سال کتاب را امانت گذاشته بودم نشر چشمه برای فروش که در عرض یک ماه به طرفه العینی تمام نسخه هایش به فروش رسیده گردید. همیشه این را اظهار کردم، وقتی جوان ها از سیاست بر می گردند، به من و سهراب سپهری و بیژن جلالی پناه می برند. برای کتاب «قافیه در باد گم می شود» سی هزار تومان به من حق التالیف دادند. آن موقع یادم است که در اتاق CCU بیمارستان خاتم الانبیا بستری بودم.

بخت من از کتاب «ساعت ده صبح بود» باز گردید، که نشر چشمه چاپ کرد. الان کل حقوق بازنشستگی ام یک میلیون تومان است ولی هزینه معالجه و دوای من فراوان است. ماه پیش منحصرا پانصد هزار تومان بابت دوا دادم. تازه یک قرص هم است که هر عددش پنج هزار تومان است و دوستانم از خارج برایم می آورند. بیست ساله که لباس هایم همان است چه کسی بود. حق التالیف کتاب ها کمک هزینه زندگی ام است. بدون این حق التالیف امکان پرداختن هزینه دوا و معالجه نیست. نه اهل ضیافت رفتن و ضیافت دادن هستیم نه اهل کافه و . با دست کم ها زندگی می کنیم. – می رفتیم، بعدازظهرها گپ و اظهار کرد، مباحث ادبی روشنفکری، شعر و داستان خوانی و . همه آن چیزهایی بود که در کافه نادری می گذشت… کافه نادری در حقیقت محل دیدارهای اهل قلم بود.

شما که اهل هیچ چیز نبودید، کافه نادری برای چه می رفتید؟ چگونه و در کجا با شاعران و نویسندگان حشر و نشر داشتید؟ آیا حضور در کافه نادری تاثیری در ادبیات داشت؟

– حضور در کافه نادری هیچ تاثیری هم در ادبیات و آثار ما نداشت، در حقیقت عمر تلف کردن بود… من اگر دو مرتبه متولد می گردیدم وقتم را می گذاشتم برای کار کردن زیادتر. پس از انقلاب یکی ازدواج مرا رهایی داد، از این برنامه های بدون هدف و یکی هم بازنشسته شدنم بود. وقتی هم که بازنشسته می شوی، از صبح که بیدار گردیدی باید یک کاری بکنی. اگر استعداد فساد نداشته باشی، مجبوری کار مورد علاقه ات یعنی نوشتن و سرودن را دنبال بکنی و با جدیت زیادتر آن را ادامه بدهی. – ارتباط من با سپهری خیلی فراوان بود، من مثل بچه اش بودم و نگرانم بود. اولین نمایشگاه نقاشی را که در تالار فرهنگ گذاشته بود، من و عباس حامد رفتیم دیدارش و کتاب هایش را به من داد و . به نیویورک که رفتم هفته دوم سپهری مرا پیدا نمود که بعد رفتیم خانه منوچهر یکتایی و در آنجا زندگی می کردیم.

ارتباط شما با سهراب سپهری چقدر و چگونه بود؟

– بعد در زمان مرگ سپهری من نبودم یعنی در حقیقت خودم خانه نشین شده بودم، سرم تو زندگی خودم بود، آن روزها را من ندیدم. برای من این سؤال مطرح است که سهراب آخرین دفترش را «ما هیچ، ما نگاه» را در سال ۴۶ منتشر نمود و عینا در هشت کتاب آمده است، شعرهایی که سهراب از سال ۴۶ تا ۵۹ سروده، چه گردید؟ می گردد پذیرفت سهراب در این فاصله هیچ شعری نسروده باشد… خانواده اش باید بدانند. اصلا نمی دانم شعر داشته یا نداشته است.

تصور نمی کنم در این مدت شعر گفته باشد.

– آخرین شعرهایش همان هایی است که در هشت کتاب آمده است. من اعتقاد دارم دفتر «ما هیچ، ما نگاه» به صورت مستقل چاپ نشده بود چون دو دفتر شعرش «مرگ رنگ» را خودش به من داد. یک کتاب دیگر که با تینا تهرانی با هم چاپ کردند و طرح جلدش کار سهراب است، آن موقع که تحت تاثیر عرفان ژاپن و عرفان شرق بود، کتاب «آوار آفتاب». برای من چیز عجیب این است که چگونه طهوری این کتاب را چاپ کرد. این خیلی غریب است. طهوری که غالبا ادبیات کلاسیک و گذشته ایران را چاپ می کرد. البته ناشر شریف و سالمی است. بعد هم هشت کتاب را در آن زمان خیلی خوب منتشر نمود. طهوری از وقتی که در خیابان جمهوری نزدیک میدان بهارستان ته یک پاساژ مغازه اش بود، در زمستان یک بخاری هم داخل مغازه اش روشن بود و من از آن موقع مشتری اش بودم و کتاب هایم را از این مغازه تهیه می کردم و بعد که به جلوی دانشگاه آمد برایم جالب بود که کتاب های نایاب را به هر کسی نمی داد.

اظهار می کرد این اشخاص می خرند و می برند جلو در می فروشند. بسیار در کارش درست و با شرف بود. کتاب ها را خوب در می آورد. سهراب هم زیادتر کتاب هایش را با سرمایه خودش چاپ می کرد. اولین کتابی که ناشر پیدا نمود، «حجم سبز» بود که نشر روزن چاپ کرد. بعضی اعتقاد دارند اگر انقلاب اسلامی اتفاق نمی افتاد، سهراب سپهری این همه به آوازه نمی رسید و دوست داشتنی نمی گردید. نمی توان حدس زد. نگاه کنید پس از انقلاب مردم تازه سهراب را شناختند. سهراب کار خودش را کرده بود.

او هم در دوره خودش فحش خورد.

– قبولش نداشتند. پس از انقلاب نسل پس از سهراب آمدند به سراغ آثارش. هم نسلان سهراب هیچ کدام قبولش نداشتند و مسخره اش می کردند. فکر می کنید منتقدان ما از قافله عقب مانده اند یا هنرمندان از زمان خودشان جلوترند، چون شما هم بابت اولین دفترهای شعر بد و بیراه شنیدید. اکنون می گویید با سهراب هم این خرید و فروش را کردند. – فکر نکنید آنان این آثار را نمی فهمند، می فهمند اما حسادت و کینه نمی گذارد. محال است که این آثار را نفهمند. به همین دلیل خود شاعر یا نویسنده باید خیلی استوار و ثابت قدم باشد.

خاطره ها رهایم نمی کنند

نباید جا بخورد و به این نوع اظهارنظرها توجه بکند. نه ستایش و نه انتقاد نباید روی فعالیت هایش تاثیر بگذارد.

– در اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد، جریانی در شعر فارسی پیدا گردید که نیما و شاملو و همه شاعران نسل قبل را نفی می کرد و معتقد بودند نیما و شاملو کلاسیک شده اند. – کو؟ آن جریان کجاست امروز؟ کاری نکردند که امروز خوانده گردد و مخاطب از آن لذت ببرد. خانمی به من هجوم کرده بود که فرمان زبان بلد نیست و که موصولی را نمی داند و . از آن طرف هم برایم کتاب شعرش را آورده و تقدیم کرده به استاد عزیز. من نمی دانم کدام را باور نمایم.

یا آن آقا، چه گردیدند اینها؟ شعر که تصمیمی نیست، ما تصمیم دریافت کنیم که اکنون این جوری شعر بگوییم.

–  خب بگویید. تازه جالب اینجاست که مطبوعات هم همه در اختیار آنان بود، چه گردید… شعر که زورکی نیست. مردم گول نمی خورند. بعد در ایران هر کاری دشوار است تا بخواهند قبولت کنند. باید دشواری بکشید و خیلی کوشش کنید. چون عادتشان را می خواهی عوض کنی، با تو دشمن می گردند.

من همین را که مثال زدید، باور نمی کردم که به این سرعت مخاطب های را جذب نماید چون می اندیشم این رمان دارد عادت ها را عوض می کند. شباهت به هیچ کدام از رمان های قبلی ندارد. برای خود من هم میزان استقبال حیرت آور بود. بعد امیدوار گردیدم. نگاه کردم ای وای، مخاطبم اصلا یک نسل دیگر است. نسل نو است که دارند آثار مرا می خرند. همین مثال را هم که زدید آن شب در دفتر نشر ثالث، کتاب هایم را امضا می کردم، گیرندگان این امضاها همه نسل جوان بودند. اعم از دختر و پسر. آن نسل هم این آثار را می متوجه شدند اما به روی خودشان نمی آوردند. چشمان خودشان را به روی آثارت می بندند.

نسل امروز از یک مصیبتی به نام کمونیسم راحت شده و دید خیلی روشن تری به جهان دارد. آن حقارت های نسل قبل را ندارند. جهانش یک جهان دیگر است. نسل های آگاهی در راه می باشند که نگرش آنان به جهان حول شان نگرشی تازه است. نسل تازه ای از مترجمان آغاز به کار کردند که در بین آنان عده ای مترجمان خوب می باشند. – یک زمانی سه تا مترجم داشتیم، الان نگاه کنید چقدر مترجم است، چقدر دارند کار می کنند. در بین همین مترجمان، مترجمان زبده ای هم پیدا می گردد. دلواپس نباشید. شما ترجمه های امثال سید حسینی را نگاه کنید.

اینها هم راه می افتند.

– خدا کند راه را ادامه بدهند. وسط کار ترجمه را رها نکنند. استمرار در جامعه ما نیست، در هر کاری. شما در غرب خواهید دید، پشت هر چیز و هر جریانی صد سال، دویست سال پیشینه وجود دارد؛ تنها چیزی که در این کشور استمرار داشته روزنامه اطلاعات است که هشتاد ساله است. البته کیهان هم است. – بله، کیهان هم از سال های دور تا امروز استمرار داشته و دارد. این دوتا روزنامه می باشند که ۸۰-۷۰ سال پیشینه دارند. آینده کتاب های چاپی را چگونه خواهید دید؟ امروز کتاب در فضای سایبری انتشار می یابد. یک CD یا DVD صدها عنوان کتاب را در خود ذخیره می کند.

هیچ چیز جای کتاب چاپی را نخواهد گرفت.

– این امکانات و وسایل مدرن به شما کمک می کند با کتاب و فرهنگ آشنا گردید ولی جای کتاب را توان ندارد بگیرد اما این اتفاق در موزیک می افتد. یعنی شما CD می خرید چهل تا از آثار باخ را دارد.

موسیقی با کتاب فرق می کند. کتاب به نحو فعلی در تمام دنیا خواهد ماند.

– هیچ چیز جای آن را نخواهد گرفت. شما با گروه های متعددی از هنرمندان در همکاری و دوستی هستید. هنرمندان موسیقی، نقاشان، فیلمسازان و . این تنوع دوستان متاثر از علاقه شما به همه هنرهاست؟- اتفاقا بیشترین رفقای من در بین نقاشان بودند. یعنی بهمن محصص، سهراب سپهری و . علتش را هم نمی دانم. البته در بین شعرا هم رفقای بسیاری دارم و داشتم.

خاطره ها رهایم نمی کنند

احمدرضا احمدی در کنار مسعود کیمیایی

من با هیچ کدام شان بد نبودم. همیشه هم احترام آنان را داشتم… این تنوع دوستان متاثر از علاقه شما به همه هنرهاست؟

– شما نگاه کردید که من هم با شاملو رفیق بودم، هم با نادرپور، که این دو با هم دشمن بودند. هم با سهراب سپهری رفیق بودم و هم با رویایی که دو مسیر به صورت مجزا را در شعر دنبال می کردند… با همه شاعران نسل قبل ارتباط خوبی داشتم. علتش هم این است که خودخواهی و منم منم نداشتم. من در بین هم سن و سال های خودم نگاه کردم که درمورد فروغ چقدر فحش آمیز مشی می کردند. من هیچگاه این رفتارها را نداشتم. نمی گویم سعه صدر داشتم، اصول اهل دعوا و جنجال های ادبی نبودم. آنان هر کدام یک کاری کردند. هر کسی در راستای کار خودش زحمت کشیده است. جالب است که پنج شش شاعر در آن زمان بودند که هیچ کدام کارشان مثل هم نبود. یعنی ابتهاج هیچ شباهتی به شاملو نداشت.

رویایی هم شباهت به هیچ کس ندارد. اخوان مثل بقیه شعر نمی اظهار کرد. الان شکل کار در این است که شما نام های و امضای اشخاص را از پای شعرها بردارید، فکر می کنید همه این شعرها را یک نفر گفته است. در عرصه موسیقی هم این اتفاق افتاده است. شعر ترانه ما تقریبا همه شبیه به هم، صدای خواننده ها مثل هم، موزیک ها مثل هم، آن زمان پنج شش خواننده بودند که هر کدام صدای خاص خودشان را داشتند، شعرها هویت داشت. – به شکلی دقیق همین گونه است. الان همه صدای یکی از خوانندگان سرشناس را کپی می کنند. البته این دوره هم طی می گردد. اشخاص شاخص پیدا می گردند.

دلواپس نباید بود. در عرصه شعر و هنر، هر کسی یک مخاطب فرضی در ذهن خودش دارد.

– یکی به عشق اول خودش می نویسد، یکی برای عشق – مثل شاملو – می نویسد. شما برای چه کسی شعر می نویسید، در جوانی عاشق شده اید؟- فراوان عاشق گردیدم. آن کتاب «دفترهای کاهی» است دیگر. نام هم آوردم ولی الان شعری دارم که می گویم دیگر «تویی» وجود ندارد. من عاشق شده بودم دیگر.

کسی بوده که چهل سال پیش عاشقش بودم، تازه دو سه سال است که می آید توی خوابم. خیلی از این شعرها درمورد اوست. شما برای چه کسی شعر می نویسید، در جوانی عاشق شده اید؟

– شعرهای من دوتا محرک داشت و به من در سرودن شعر داعیه می داد، هنوز هم می دهد. یکی مرگ است و یکی عشق. اگر این داعیه ها نباشد انسان توان ندارد شعر بگوید. ..


لینک کوتاه مطلب : http://www.shalamchenews.com/?p=95558

دیدگاه شما

معادله ی امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.