تاریخ ارسال : ۲۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت : ۰۸:۲۵ 0 نظر چاپ این صفحه چاپ این صفحه

امیرعلی نبویان: نظیر بمب ساعتی هستم

روزنامه شهروند – بهنام فرهادی:    اولین چیزی که در مواجهه با امیرعلی نبویان نظرم را جلب کرد، صداقت و صمیمیت او بود. او من را به دفتر کار همسرش بهار نوروزپور دعوت نمود و در آن‌جا مفصلا به گفت‌وگو نشستیم. در طول گفت‌وگومان یک حرارت و حلاوتی در سخنانش هویدا بود که از عمق جانش برمی‌آمد و من را به شدت تحت‌تأثیر قرار می‌داد. قلبی که برای کشورش می‌تپد و اقدامات زیادی را در پیش دارد.     باید اظهار کرد در این گفت‌وگو با جنبه‌ای از «امیرعلی» آشنا می‌شویم که هیچ‌گاه تاحالا از او نمی‌شناختیم. در این گفت‌وگو جذاب از او در مورد مسیری که از گذشته طی کرده تا به این جایگاه دست یافته، سؤال کردم. خیلی خرسندم که رویکرد گفت و گو در مورد یک مسیر هست که هنوز ادامه دارد و انتهایش هم مشخص نیست و امکان دارد به تعالی برود یا نرود، نظیر هرکس دیگری.   بمب ساعتی هستم     در کجا متولد شدید و کودکی را چه طور به یاد می‌آورید؟       من دوم فروردین ۵٩ در تهران به دنیا آمدم، ولی پدر و مادرم شناسنامه‌ام را آمل گرفتند، نمی‌دانم به چه سبب. کودکی‌ام را در یک‌خانه بسیار بزرگ شمالی با معماری قدیمی آلمانی گذراندم. آن زمان معماران آلمانی در مازندران ساختمان‌سازی‌های خوبی می‌کردند. ما در آن سبک خانه‌ها زندگی می‌کردیم که اتاق‌های زیادی داشت. من آن موقع تنها فرزند خانواده بودم، ولی حدود ١۵نفر آدم‌های دیگر هم با ما زندگی می‌کردند که ما اصلا آنان را نمی‌شناختیم. آنان کردهای رانده‌شده از عراق بودند. وقتی که صدام حسین به شیعیان عراق سخت می‌گرفت، آنان به ایران کوچ می‌کردند. بعضی در کرج ساکن می‌شوند و بعضی هم به شمال می‌آیند که یکی از آن خانواده‌ها با ما هم‌خانه گردیدند و تا بیشتر از ٢٠‌سال با هم زندگی کردیم.    درواقع این همه مدت دو خانواده‌ای که کشورهای‌شان دارند با هم می‌جنگند در کنار هم زندگی می‌کردند؟       آره به شکلی دقیق. یادم می‌آید ما پای رادیو می‌نشستیم، همه با هم و خبر ها جنگ را پیگیری می‌کردیم. جالب هست که آنان به علت اذیت‌هایی که صدام حسین به آنان کرده بود، دوست داشتند رزمنده‌های ایرانی برنده گردند و طرف کشور خودشان را نمی‌گرفتند. سبب آن هم این بود که وجود صدام موجب می‌شد آنان نتوانند به کشورشان برگردند.    آن زمان علاقه‌مندی‌هایت چه بود؟       همیشه مادرم می‌گفت اگر امیرعلی را با دو تا چوب‌لباسی بیندازی توی کمد، ٢۴ساعت هم که تنها باشد، حوصله‌اش سرنمی‌رود. من طبق معمول درحال سخن زدن در آینه با خودم بودم یا چیزی نظیر سینماتوگراف اختراع کرده بودم با نوارهای رنگی و آینه و چراغ‌قوه. اینها زیادتر جنبه سرگرمی برای من داشت، ولی علاقه عمده من در کودکی فوتبال بود و فکر می‌کردم گزارشگر فوتبال می‌شوم.    چه‌ کسانی آن زمان در زندگی تو تأثیرگذار بودند؟       من در دوران راهنمایی خیلی از پسرخاله‌هایم اثرگذاری می‌گرفتم. آنان خیلی اهل فیلم و موسیقی و کلا هنر بودند. به‌نظر من یکی از راه‌های آشنایی با مراجع خوب ادبی و هنری، معاشرت داشتن با آدم‌های صاحب‌نظر در این حوزه هست. پسرخاله‌های من از این تیپ بودند و خیلی در زندگی‌ام اثرگذاری گذاشتند.        با این‌وجود مشکلی در رفتن به سمت هنر نداشتید….         اتفاقا بالعکس. من مهندسی برق قرائت کردم و بعدها به سمت هنر رفتم. دلیلشم نداشتن استقلال ذهنی بود. جایی که شما به استقلال ذهنی می‌رسی و فکرت آزاد می‌شود از آنچه که به تو اظهار کردند درست هست و غلط، در دوره ما از ١٨سالگی که می‌خواستیم انتخاب رشته بکنیم اتفاق نمی‌افتاد. ما به اضطرار پا در راهی می‌گذاشتیم که رؤیاهای دست نیافته پدر و مادر‌های‌مان بود. آنان دوست داشتند دکتر و مهندس گردند، ولی نشدند، پس فشارش را به بچه‌های‌شان می‌آوردند. این سرنوشت محتوم متولدین اواخر دهه ۵٠ و اویل ۶٠ هست. در آن سن به ما می‌گفتند کنکور و انتخاب رشته سرنوشت شما را می‌سازد. این جمله میلیون‌ها بار در گوش ما خوانده می‌شد.     در نتیجه هیچ‌گاه این انسان جرأت نمی‌کند که بگوید در رشته‌های هنری می‌خواهم درس بخوانم. نه! من می‌روم و مهندسی برق می‌خوانم. من یادم می‌آید یک روز معلم ادبیاتم خانواده‌ام را خواست که به مدرسه بیایند و از پدرم خواست من را به رشته‌های علوم انسانی بفرستند، چون ادبیاتم خیلی خوب بود و انشاهایی که من در آن سن می‌نوشتم، بسیار عجیب بود و مورد استقبال قرار می‌گرفت، ولی پدرم اظهار کرد ریاضی امیرعلی هم خوب هست و متاسفانه یا در کمال خوشبختی خوب هم بود. پس من باید مهندسی برق می‌خواندم.    دلیل این گرایش فراوان به رشته‌های مهندسی به‌خصوص مهندسی برق چیست؟       آن زمان تازه تب کوچ شروع گردیده بود و همه می‌گفتند بقیه رشته‌ها بگیرنگیر دارد، ولی برق به سادگی امکان مهاجرتش آماده است و همه جای دنیا می‌خواهند. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که پدرم به من می‌گفت: اگر من کت تنم را هم بفروشم، تو را می‌فرستم خارج از کشور درس بخوانی. تمام اینها من را هل می‌داد که باید به این سمت بروم و مهندسی برق بخوانم. انگار که زندگی آرمانی منحصرا و منحصرا در این مسیر هست. وقتی وارد دانشگاه گردیدم همان ترم نخست متوجه شدم این‌جا جای من نیست و خاطراتی که از آن دوران دارم، اصلا خاطرات درسی نیست یا فوتبال بازی می‌کردیم یا بسکتبال یا کنسرت برگزار می‌کردیم یا دورهم جمع می‌شدیم بازی می‌کردیم و لطیفه تشریح می‌کردیم. تنها خاطرات درسی‌ام این هست که ٨ صبح آزمون داشتیم و تا ۴بعدازظهر روز قبلش جزوه هم نداشتیم و در خیابان‌های قائم‌شهر با دوستم ساز ملودیکا می‌زدیم. فردایش هم با‌ هزار بدبختی و تقلب نمره قبول می‌گرفتیم.    یعنی شما هیچ سنخیتی با ریاضیات نداشتید؟       به چه سبب. ذهن من از اول هم ریاضی بود، ولی روحیه‌ام نه. به‌نظر من ریاضی با اهمیت ترین علم جهان هست. ولی ریاضی را یک وسیله می‌بینم که به ذهنت جهت می‌دهد و برای چگونگی حل مسائل به کمکت می‌آید. ریاضی یک هدف برای من نبود. من نمی‌توانستم در ریاضی پول دربیاورم و اقدامات با اهمیت بکنم. ولی ریاضی منحصرا در حدی برایم عملکرد دارد که هنگام طراحی قصه و کاراکتر، کمکم کند آنان را به خوبی پیش ببرم و منسجم‌تر بنویسم. به عقیده من همه آدم‌ها باید ریاضی را بلد باشند تا بتوانند راحت‌تر زندگی کنند و از پس مشکلات برآیند.     من در تمام زندگی‌ام، حتی در کوچکترین و کم‌اهمیت‌ترین مسائل هم ریاضی به کمکم می‌آید. به طور مثال من به بازی سنگ کاغذ قیچی فکر می‌کنم و می‌فهمم که در ٨٠‌درصد مواقع آدم‌ها اولین چیزی که می‌آورند، قیچی هست. پس اگر شما سنگ بیاورید برنده می‌شوید. منطق من می‌گوید آدم‌های معمولی که اهل خطر نیستند، هیچگاه با مهره باخته دو مرتبه بازی نمی‌کنند. دو مرتبه کوشش نمی‌کنند. سرسختی ندارند. فوری جا می‌زنند، در نتیجه در حرکت بعدی کاغذ تو در امان هست، چون آنان قیچی نخواهند آورد.    بعد از دوران دانشگاه چه طور گذشت؟       پس از لیسانس که به زحمت گرفتمش، چندین جا کار کردم. در کارخانه کار یدی کردم، بازاریابی کردم، تعلیم ریاضی کردم و خیلی اقدامات دیگر که زمان و انرژی من را می‌گرفت و هیچ علاقه‌ای به آنان نداشتم. تمام این کارها منتج به یک دوره بطالت در زندگی من گردید، چون کارهایی که می‌کردم مال من نبود. تقریبا ناامید شده بودم و زندگی برایم بی‌معنا. مدتی هیچ کاری نکردم و منحصرا فکر کردم. آن دوران نقطه عطف زندگی من هست. در آن دوران من به خودم توهین می‌دادم که در این ٢۵‌سال چه غلطی می‌کردی؟ به چه دردت می‌خورد که می‌دانی پنالتی فرانسه در یورو ٩۶ را رینالدپدروس خراب کرد؟! مغزت را از چه پر کردی؟ ولی بعدها متوجه شدم که تمام اینها می‌تواند به‌عنوان وسیله به کمکم بیایند تا دنیای پیرامونم را خوب تر بشناسم. می‌تواند کمک کند تا رشته‌ای که دوست دارم را از زاویه دیگری نگاه کنم. بعدها متوجه شدم که خدا همه علوم را به وجود آورده برای هنر.    بمب ساعتی هستم    مثلا فوتبال که علاقه همیشگی‌تان بوده چه طور در هنر به شما کمک کرده؟         به طور مثال من هیچکاک را از مورینیو شناختم. وقتی من در کلاس‌های آنالیز فیلم بودم، می‌گفتند هیچکاک دکوپاژهای آهنین دارد و اذن نمی‌دهد هیچ ‌چیزی به غیر از آنچه خودش به آن فکر کرده به کار اضافه گردد. مورینیو هم همین سبک را داشت و می‌گفت ‌هافبک دفاعی من حق ندارد یک پاس عرضی بدهد مگر این‌که خودم بخواهم و من سینما را با فوتبال می‌شناختم. برخلاف مورینیو، گواردیولا بود که به مسی می‌گوید برو تو زمین عشق کن. گواردیولا به بازیکنش اذن می‌دهد ستاره گردد. ولی همه اینها زیر چتر و قاعده‌ای هست که خودش درست کرده. مسی تو هم آزادی پیدا می‌کند. این‌جا بود که سینمای فرهادی را شناختم.     من جمال‌زاده را از زیدان شناختم. در دنیا آدم‌هایی می باشند که بسیار خارق‌العاده می‌نمایند. نظیر مسی که یک نبوغ مجسم هست. رونالدو برزیلی که به آن مرد مریخی می‌گفتند، چون کارها و حرکات آنان خیلی غیرقابل دست یافتن به نظر می‌رسید، ولی زیدان کسی بود که این‌قدر آسان فوتبال بازی می‌کرد که پیرمرد ٨٠ساله هم می‌گفت اگر فوتبال این هست، منم می‌توانم بازی کنم. زیدان آدم‌ها را به بازی کردن تشویق می‌کرد. سختش نمی‌کرد. همه را دعوت می‌کرد تا تو هم بازی کنی. جمال‌زاده هم به شکلی دقیق همین‌طور هست. او این‌قدر روان می‌نویسد که به من تازه‌کار هم روحیه می‌دهد که بنویسم. من را دعوت می‌کرد به دنیای نویسندگی. نمی‌ترساند. غول‌پیکر خودش را نشان نمی‌داد.     این‌جا تازه متوجه شدم زندگی‌ام را تباه نکرده بودم، ولی این به شرطی هست که آب رفته را به جوی بازگردانید و مسیر خودتان را پیدا و از تجربیات گذشته‌تان برای ادامه مسیر استفاده کنید.    شما چه طور آب رفته را به جوی بازگرداندید؟       منحصرا یک مجال می‌تواند زندگی را دگرگون کند و آن برای من فرصتی بود که مسعود فروتن برایم مهیا کرد و دودستی آن را چسبیدم. مسعود فروتن من را به تیم منصور ضابطیان معرفی کرد تا برای‌شان بنویسم. منصور ضابطیان از من خواست برای چند قسمت، قصه کوتاه بنویسم. وقتی شروع کردم به نوشتن، تازه خودم را پیدا نمودم. متوجه شدم من کی هستم و تمام آن دوران بطالت آن‌جا به کارم آمد و در نوشته‌هایم آوردم. آن‌جا تمام آدم‌هایی که دوران بطالت داشتند نظیر خود من، با قصه‌ها رابطه ایجاد کردند. انگار که سخن دل همه بود. اول قرار بود چند قسمت باشد، ولی این‌قدر استقبال بالا رفت که سه‌سال ادامه پیدا نمود. در نتیجه من هیچ‌گاه نمی‌توانم به کسی پیشنهاد کنم این راه را برو و دیگری را نه. منحصرا می‌توانم بگویم که سراپا گوش باش و تجربه کن. اطمینان داشته باش سرانجام خودت را پیدا می‌کنی و تمام این تجربه‌ها به کارت خواهد آمد.     بعضی چیزها در یک نفر نبوغ هست که این نبوغ می‌درخشد و طرف را به اوج می‌رساند، ولی ما در همه کارها نبوغ نداریم. تنها کاری که می‌توان انجام داد پشتکار هست. به طور مثال در فوتبال شاید نبوغ رونالدو از مسی بالاتر نباشد، ولی رونالدو ثابت نموده که با پشتکار می‌شود پنج توپ طلا برد.    نسل امروز را چه طور می‌بینید؟       هر زمانه‌ای آدم‌های خودش را می‌سازد. در دوره ما تمام زندگی‌مان چکیده می‌شد در یک توپ پلاستیکی که فوری سوراخ می‌شد و تنها راه رابطه ما با دنیای خارج چند سریال بود که به زحمت دیده می‌شد و تازه وسطش بیانیه جنگ پخش می‌شد و همین‌طور ویدیو که قاچاق بود. اگر کتاب خاصی را می‌خواستیم کلی زمان و انرژی از ما می‌گرفت تا پیدایش کنیم. آدم‌هایی که در این شرایط زندگی کرده‌اند این‌گونه ساخته گردیدند و این‌چنین گردیدند. اکنون در عصر اطلاعات شما با یک کلیک می‌توانید تمام کتاب‌های موردنظرتان را پیدا کنید. تنها چیزی که به آن معترض هستم در ازای این نسل، این هست که این دیتاها سواد نمی‌آورد. قدرت آنالیز کردن هست که سواد می‌آورد.     وقتی‌که شما پر می‌شوید از اطلاعات سطحی (مثل بازیگر فلان چند بار ازدواج نموده و غذای مورد علاقه‌اش چیست و…) ) دیگر نمی‌توانید آنالیز کنید و این همان دوران بطالت بچه‌های الان هست که باید روزی متوجه آن بشوند. متوجه پوچی‌اش بشوند که به چه سبب ذهن‌شان را از این مزخرفات پرکرده‌اند. پس از این دوران به فکر این بیفتند که آب رفته را به جوی برگردانند و از تمام تجربیات‌شان برای پیداکردن خودشان و ادامه مسیر استفاده نمایند. ولی تمام ترسم این هست که این اتفاق نیفتد، با توجه به شواهدی که دارم می‌بینم.    چرا این فکر را می‌کنید؟       چون فضای سایبری آدم‌ها را در همان‌جا نگه می‌دارد و ملزم به این نمی‌کند که در عمل و واقعا کاری بکنند. ببین ما در فضای سایبری موج‌های متفاوت و زیادی را در مباحث متفاوت می‌بینیم، ولی این موج‌ها مبدل به جریان نمی‌شود. این همه خیز در مورد محیط‌زیست بود، ولی هیچ رخدادی و جریانی پدید نیامد. نباید موجی در فضای سایبری شروع گردد و به همین‌جا هم ختم گردد. باید در عمل و در واقع اثراتش را نگاه کنیم، ولی نمی‌بینیم. این هست که بیم من را برای نسل الان فراوان می‌کند. البته مشکل ساخته‌نشدن جریان در کشور ما ید طولایی دارد، ولی این زمانی وحشتناک‌تر می‌شود که می‌بینم به جای خوب تر شدن دارد بدتر می‌شود.    بیشتر توضیح می‌دهید؟       یک مثال بارزش این هست که شما پنج نفر سینماگر با اهمیت کشور را اگر بردارید، کل دستاوردهای بین‌المللی ما در عرصه سینما نیست و نابود می‌شود. این مفهوم خوبی نمی‌دهد و به این معناست که پنج نفر انسان به علت تلاش‌ها و زحمات شخصی خودشان بوده که به این جایگاه جهانی رسیده‌اند. این سامانه و زمانه و شرایط جامعه نبوده که آنان را تولید کرده، آنان محصول زمانه خودشان نیستند، آنان نتیجه تلاش‌های شخصی خودشان بوده‌اند ولاغیر.     شما نمی‌توانید بگویید ما در راستای سینما خوبیم، ولی در ورزش، در شهرداری و در سیاست وضعیت‌مان خوب نیست. تمام اینها به هم ذی ربط هست. از فوتبال مثال می‌زنم. ٢٠‌ ٢٠‌سال پیش در فوتبال لژیونرهایی داشتیم که به آلمان رفتند. علی دایی، کریم باقری، خداداد عزیزی و بعدها مهدی مهدوی‌کیا و علی کریمی هم اضافه گردیدند. با این وجود، پس از ٢٠‌سال ما باید پیشرفت زیادی کرده باشیم، ولی نکردیم. الان نباید تمام افتخار ما بازی کردن در لیگ قطر و بلژیک باشد. این نشان می‌دهد آن موفقیت‌ها را یک سامانه کلی که رو به پیشرفت هست، نساخته. اینها منحصرا حاصل تلاش‌های خودشان بود که به این جایگاه رسیده‌اند.    می‌خواهید بگویید ناامید شده‌اید؟       اصلا. داریم کوشش می‌کنیم شرایط موجود را بشناسیم تا برایش فکری بکنیم.        به نظرتان به چه سبب این سیر نزولی هست به جای صعودی؟ حتی اگر پیشرفت‌ها حاصل زحمات شخصی اشخاص باشد هم باید در همان سطح باشیم، ولی به گفته شما داریم پایین‌تر می‌رویم.     باز مثال از فوتبال می‌آورم. روزی که برزیل از آلمان هفت به یک بازی را باخت، مقاله‌ای قرائت کردم به این مضمون که کشورهای درحال توسعه، چون چیزهایی درحال توسعه دارند، به تبعش چیزهایی را هم خراب می‌کنند. در کشورهای آمریکای جنوبی به‌خصوص برزیل، فوتبالیست‌های‌شان از زمین خاکی سربرمی‌آوردند. وقتی به جای این زمین خاکی‌ها اتوبان و برج و… ساخته می‌شود که خوب هم هست، آن بچه‌ها جایی برای بازی‌کردن ندارند. پس ستاره‌هایی که در این‌جا تولید می‌شوند را از دست می‌دهند. اکنون دوران گذاری وجود دارد که برای این بچه‌ها مدرسه فوتبال ساخته گردد. در این برزخ هست که فوتبال برزیل تهی می‌شود از ستاره و منحصرا یک نیمار دارد و دیگر هیچ و وقتی در بازی با آلمان در زمین نیست، برزیل به هم می‌ریزد. ولی مطمئنا دو مرتبه برزیل به روزهای اوجش باز خواهد گشت، چون این دوران، دوران گذار هست.    از نظر شما چه طور می‌توان جریان‌سازی کرد؟       با پرسیدن چند سؤال می‌توان جریان ایجاد کرد، ولی این سوال‌ها را نمی‌پرسیم، چون حتی خودمان هم از موجش می‌ترسیم. ما مردم سیاسی نیستیم. ما مردم سیاست‌زده‌ایم. در نتیجه اگر یک صحبتی بزنی که اندکی عمق داشته باشد، از آن برداشت سیاسی می‌شود و این نشانه ناتوانی هست. من تمام‌قد جلوی شهدای دفاع‌مقدس می‌ایستم و احترام می‌گذارم، ولی به طور مثال می‌توان این سؤال را سؤال کرد که آیا در‌ سال ۵٩ می‌شد کاری کرد که جنگ اتفاق نیفتد؟ جواب این سؤال می‌تواند به امروز ما خیلی کمک بکند، ولی از این سؤال شما برداشت‌هایی می‌شود که اصل قضیه گم می‌شود. مدام به حاشیه می‌رویم و به پرسشگر برچسب‌های مختلفی زده می‌شود. در نتیجه وقتی جلوی پرسشگری و به تبع آن ایجاد جریان را در کشور می‌گیریم، نمی‌توانیم انتظار دارا باشیم که کشورمان درحال پیشرفت باشد.     شما نمی‌توانید انقلاب مشروطیت را از انقلاب ‌سال ۵٧ جدا کنید. این جریانی بود که از آن زمان شروع گردید و به این‌جا رسید. اکنون سؤال من این هست، الان چه جریانی دارد ساخته می‌شود و بعدها چه محصولی را خواهد داشت. آیندگان تاریخ را بی‌رحمانه قضاوت می‌کنند. همان‌طور که ما نسبت به گذشته‌مان این قضاوت را داشتیم.    بمب ساعتی هستم    تحلیل شما از مشکلات امروز مردم چیست؟         با علم به این‌که مشکلات امروز مردم ما ذی ربط به غم نان هست، ولی باز می‌گویم ریشه مشکلات ما به فرهنگ بازمی‌گردد و این جریان هست که فرهنگ می‌سازد. مستندی می‌دیدم از ‌سال ١٩۴۵ که برلین در جنگ جهانی دوم سقوط می‌کند و یک دیوار سالم در شهر نداشتند، ولی چیزی که برای من جلب توجه می‌کرد این بود که جمعیت کثیری از مردم در یک صف با نظم ایستاده‌اند تا جیره شیر و تخم‌مرغ‌شان را دریافت کنند.     چقدر ترسناک هست اگر این سؤال را از خودمان بپرسیم، اگر تهران در زمین لرزه موخر با خاک یکسان می‌شد، آیا چنین صفی را می‌دیدیم بدون این‌که زور بالای سرمان باشد یا نه؟! آن صف در آلمان در سال ١٩۴۵ تشکیل شد و ما اکنون در سال ٢٠١٨ هستیم، یعنی ٧٠‌سال جلوتر. منحصرا کافی هست مطالعه کنیم و نگاه کنیم چه گردید که آلمانی‌ها در آن زمان همدیگر را تکه‌پاره نکردند و در یک صف طولانی ایستادند. مردم جامعه ما گوش‌شان از شعار پر هست. بیلبوردهای بزرگ شهرداری در سطح شهر که پرشده از شعارهای اخلاقی، هیچ کاری نمی‌کند، لکن بنظرم نتیجه تصویر دارد. پس بودجه فرهنگی را نباید با این کارها از بین برد.    فکر می‌کنید جریان‌سازی به یک مد و ژانر مبدل شده هست؟       نکته دیگر این‌ هست که جریان‌سازی با مدسازی فرق می‌کند. مد یک نمود آسان و دم‌دستی از جریانی هست که هیچ کاری از آن برنمی‌آید و هیچ تفکری هم‌ پشتش نیست. جز با فرهنگ و هنر این اتفاق نمی‌افتد، جز با مطالعه این اتفاق نمی‌افتد. متاسفانه ضعیف‌ترین حوزه در کشور ما همین حوزه فرهنگ و هنر هست، ولی خرسندم که نفس می‌کشد و رو به تعالی دارد. هرچند اندک هست، ولی امیدوارکننده هست.    برای سؤال آخر اگر بخواهی خودت را در یک کلمه معرفی کنی، چه کلمه‌ای را انتخاب می‌کنی؟       بمب ساعتی. همیشه عامل‌های ناشناخته‌ای وجود دارد که موجب موفقیت می‌شوند. آن عامل‌های ناشناخته واقعا ناشناخته‌اند و قابل پیش بینی زدن نیستند. به طور مثال یک آهنگ به چه سبب ناگهان این‌قدر مورد استقبال قرار می‌گیرد. این فیلم به چه سبب تا این حد دوست داشتنی می‌شود، درصورتی‌که فیلم‌های بهتری نیز همزمان با آن ساخته‌شده هست. اینها عامل ناشناخته هست. من این را برای خودم احساس می‌کنم. برای همین خودم را در بمب ساعتی تشریح کردم. احساس می‌کنم رخدادهای خوبی پیش‌رو دارم. می‌توان نامش را امید گذاشت. امید با اهمیت ترین چیزی هست که همیشه داشته‌ام و خواهم داشت.


لینک کوتاه مطلب : http://www.shalamchenews.com/?p=96134

دیدگاه شما

معادله ی امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.