تاریخ ارسال : ۱۱ شهریور ۱۳۹۵ ساعت : ۲۳:۱۸ 6 نظر چاپ این صفحه چاپ این صفحه

او جواد است که چون خورشید است!

شلمچه نیوز، “در سوگ امام جواد علیه السلام” سروده شاعر نام آشنای کشورمان استاد محمدرضا جعفری است که تقدیم همه سوگواران این امام همام می شود؛

IMG13463658

خاطرم در نفسِ باغِ  بزرگی پیداست

جلوه یِ جُود و عطائی آنجاست

و نگاهش چو سلامی زیباست …

 

او جواد است که چون خورشید است !

 

در دلِ کوثر و احسان و خراسان امشب

غربتِ غم زده ام جاری شد

و نگارم شده چون عشقِ خدا

پیشِ سِبط طاها ،

           با نوائی که مرا می بیند …

 

من که با ذکر و تولّا امشب

می روم عرش ، که لطفی ز نگارش بینم  

می روم تا نگهم را به نگاهش بینم

چون همان سائلِ دیرینه ی درگاهِ وصالش هستم !

 و من

با دلِ خود ، به بلندایِ حضورش که دعا می کردم

خاطرم عطرِ نوائی شد و او را دیدم !

 

من به خود می گفتم ؛

چه بزرگ است خدایا امشب

چه عزیزاست به نامش مذهب

و بنازم ثمراتی که دُعایش دارد !

 

ناگهان ذوق ، مرا بُرد به جائی که جوابم آنجاست ؛

کعبه ی عشق و سخا

مظهر لُطف و صفا

محورِ دشتِ دعا

بهترین ذکرِ شفا ؛

همه از جُودِ جواد است به رمزی که نهان می باشد !

 

سرورِ عرصه ی ماست

او که  افروخته است

او که در ساحلِ مهتاب ، عیان می باشد

او که در ذکر و دعایِ نفسِ دوست ، جوان می باشد …

و بسان حیرت و زخمی که توانم داده ست

کاظمین را به سخاوت هایش ،

                          دیده ام چون کعبه …


لینک کوتاه مطلب : http://www.shalamchenews.com/?p=24199

برچسب ها:
, ,


  • مصدقی عیار ۱۳۹۵-۰۶-۱۳ - ۰۱:۰۰ - پاسخ دادن

    سلام من از شهر کرد هستم چقدر زیباست مخصوصا اشعار آئینی

  • شادمان ۱۳۹۵-۰۶-۱۳ - ۰۱:۰۱ - پاسخ دادن

    عالی قلم زده اند استاد

  • ناصری ۱۳۹۵-۰۶-۱۳ - ۰۱:۰۴ - پاسخ دادن

    بازی عشــق، پُر از زیبـایی ست همه غوغـاگـری و شـــیدایی ست

    سلام بر سایت شلمچه

  • محمودی ۱۳۹۵-۰۶-۱۳ - ۰۱:۰۷ - پاسخ دادن

    تقدیم بداهه به استاد

    بی گاهان
    به غربت
    به زمانی که خود در نرسیده بود –

    چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،
    و قلبم
    در خلاء
    تپیدن آغاز کرد
    ***
    گهواره تکرار را ترک گفتم
    در سرزمینی بی پرنده و بی بهار

    نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،
    بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش
    به راهی دور رفته باشم

    نخستین سفرم
    باز آمدن بود
    ***
    دور دست
    امیدی نمی آموخت
    لرزان
    بر پاهای نوراه
    رو در افق سوزان ایستادم
    دریافتم که بشارتی نیست
    چرا که سرابی در میانه بود
    ***
    دور دست امیدی نمی آموخت
    دانستم که بشارتی نیست:
    این بی کرانه
    زندانی چندان عظیم بود
    که روح
    از شرم ناتوانی
    دراشک
    پنهان می شد
    شبانه

  • پیمایش ۱۳۹۵-۰۶-۱۴ - ۱۲:۲۴ - پاسخ دادن

    خیلی زیبا سروده اند استاد بر دلم اثر گذاشت

  • استانی ۱۳۹۵-۰۶-۱۴ - ۱۲:۲۸ - پاسخ دادن

    سلام

    گفتم کجاست همدل همسازی
    کز درد اشتیاق غزل سازم
    وانگاه درتبسم شیرینش
    خوانم به صد ترنم وجان بازم
    گفتند یک چمن گل سرخ اینجاست،
    یک گلشن از شکوفه وشیدایی ،،یک باغ از بهارِطرب لبریز
    یک بوستان زبوی محبت مست
    بی اضطراب رهگذر پاییز
    یک دشت از تبسم وزیبایی

  • دیدگاه شما

    معادله ی امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.