تاریخ ارسال : ۱۲ مهر ۱۳۹۴ ساعت : ۱۷:۵۵ 5 نظر چاپ این صفحه چاپ این صفحه

جانبازی که ۲۴ساعت بعد از شهادتش زنده شد!

به گزارش شلمچه نیوز، محمد رضا جعفری یکی از جانبازان هشت سال دفاع مقدس است که در عملیات کربلای ۴ بعنوان غواص حضور داشته اند، وی در این رابطه به خبرنگار ما چنین می گویند:
پیش از آغاز عملیات کربلای ۴، غواصّان ما آموزش های زیادی دیدند و به دلیل اینکه عملیات در زمستان بود آموزش های غواصان سخت ترین آموزش بود هم به لحاظ سرمای سوزان زمستان و هم نوع آموزش آن ، که دقت عمل خاصی را می طلبید.

userupload_2013_15682899871443964159.8754

ما قبل از این عملیات توفیق زیارت مقام معظم رهبری که آن موقع رئیس جمهور بودند را پیدا کردیم و دلمان قرص و محکم شده بود و یادم هست وصیت نامه خودم را تحویل حضرت آقا دادم.
ما در شب عملیات به شلمچه ” نهرعرایز” رفتیم، در شب علمیات معنویت خاصی حاکم بود. در صبح عملیات در دو ستون به سمت جزایر “ام الرصاص” و جزیره “بلجانیه ” حرکت کردیم و من از جمله غواصانی بودم که به سمت “جزیره بلجانیه ” رفتم، شرایط بسیارسختی بود، عملیات هم سخت و نفس گیر بود، در اطراف ما عراقی ها با امکانات پیشرفته ای فعال بودند و در پشت سرمان هم آب بود و امکان برگشتن مشکل بود، در همین اوضاع داشتیم محاسبه می کردیم که یکدفعه منطقه کاملا روشن شد و هواپیماهای عراقی بر روی آب منور ریختند بگونه ای که  منطقه عملیاتی مثل روز روشن شد و عراقی ها هم ستون های ما را دیدند و هم آتش را شروع کردند ( بطوری که در آن عملیات از ۵۰۰ نفر غواص شاید تنها ۲۰۰ نفر بازگشتند)، و ما در زیر رگبار گلوله ها فقط داشتیم مقاومت می کردیم ، همه ارتباطات ما با پشت سرمان قطع شده بود در همین حال فرمانده غواصّان به من گفت که به عقب برگردیم و من گفتم حالا که عقب برویم باید مجروحان را با خودمان ببریم،  ما با درست کردن جان پناه به عقب بازگشتیم که درمسیر برگشت مجبور بودیم سینه خیز برویم که با وجود سیم خاردارهای زیادی وجود داشت تمام بدنمان زخمی و خونین شده بود، در هر صورت به نزدیکی یکی از مقرهای خودی رسیدیم،  درهمین حال با موج انفجارگلوله توپ عراقی ها به بالا پرت شدم وبه زمین افتادم و از هوش رفتم و وقتی چشمانم باز شد دیدم در پتویی سرخ رنگ داخل آمبولانس در حال حرکت هستم و فورا بلند شدم و فریاد زدم مرا کجا می برید!! مرا کجا می برید!! که یک دفعه راننده آمبولانس ترمز کرد وپا به فرارگذاشت و من به دنبالش می دویدم و به او گفتم مگر چه شده ؟ گفت تو ۲۴ساعته  که شهید شده ای و الان زنده شده ای وبا حالتی مضطرب به من گفت دیگر من نمی توانم با شما بیایم و خودت برو با آمبولانس هر جا دلت خواست برو !، من هم رفتم سوار آمبولانس شدم و راننده هم با یک ماشین دیگر که داشت عبور می کرد به سمت بیمارستان صحرایی حرکت کردیم و همه از این جریان متعجب شده بودند اما با توجه به اینکه حال من خوب نبود و بدنم خونین بود به بیمارستان منتقل شدم و بعد از پنج روز بستری ترخیص شدم و رفتم خط مقدم و خود را آماده کردم تا در عملیات کربلای پنج شرکت کنم و الحمدالله در عملیات کربلای پنج هم شرکت کردم و با لطف پروردگار پیروزهای بزرگی بدست آوردیم و قلب امام خشنود شد……


لینک کوتاه مطلب : http://www.shalamchenews.com/?p=2137

  • عادلی ۱۳۹۴-۰۷-۱۳ - ۲۱:۵۹ - پاسخ دادن

    درود خدا بر این شهید زنده

  • ابهری حسین ۱۳۹۴-۰۷-۱۴ - ۰۵:۲۴ - پاسخ دادن

    درود ای رزمندگان عزیز که ما لیاقت نداریم شما را ببینیم شما خیلی عزیزید من الان دارم گریه می کنم که این مطلب را خواندم شما شهید زنده هستید دوست دارم تو را ببینم و پاهایتان را ببوسم

  • حسین ۱۳۹۴-۰۷-۱۴ - ۱۶:۵۶ - پاسخ دادن

    آری از این مردها کم داریم اینها گنج بزرگی هستند که پشتوانه عزت کشورند

    لحظه ای کانال زوجی مانده ای؟/تا به صبح آیات ناجی خوانده ای؟
    جنگ در کانال ماهی بوده ای؟/در کمین در فکر راهی بوده ای؟
    جنگ در خاکریز نونی کرده ای؟/یک نگاه، در آب خونی کرده ای؟
    انفجار چلچله حس کرده ای؟/لرزشی چون زلزله حس کرده ای؟
    قطع پا و دست و سر را دیده ای؟/طفل های بی پدر را دیده ای؟
    سردی دستان دوست، حس کرده ای؟/گرمی سرب زیر پوست حس کرده ای؟
    استخوان های تکیده دیده ای؟/گورهای پر شهیده دیده ای؟

  • حسینی ۱۳۹۴-۰۷-۱۵ - ۰۹:۳۶ - پاسخ دادن

    یک خاطره از سردار جعفری دارم :
    آقای جعفری این رزمنده بزگ و گمنام سپاه اسلام که همراه با نیروی تحت امرش مأموریت اصلی خود را که شکستن خطوط مقدم دشمن و پاکسازی منطقه بوده را به پایان رسانیده بود، با اعلام فرمانده کل مبنی بر اینکه در یکی از محورها به علت وجود موانع زیاد و آتش پر حجم دشمن امکان پیشروی وجود ندارد و نیروهای عمل کننده تلفات زیادی را متحمل شده اند، مأموریت عبور از این خط و آزاد سازی محور را به عهده می گیرد و با سازماندهی مجدد لشکر و به عهده گرفنتن فرماندهی آن عبور از سخت ترین محور را که مقاومت دشمن در مقابل رزمندگان آن را به یکی از محورهای بسیار حساس تبدیل کرده به عهده گرفت و موفق ش

  • حسین بلادی ۱۳۹۴-۰۷-۱۹ - ۲۳:۱۷ - پاسخ دادن

    با شمایم ای شلمچه دیده ها زید و خرمال و حلبچه دیده ها با شمایم ای که مجنون رفته اید با شمایم ای که در خون رفته اید با شمایم شوکران در جامتان بوسه زد پیر خمین دستانتان چه شد عشق تو، عشق من ، عشق ما مگر عشق نبود درس و سرمشق ما چه شد آن شعارهای پر طمطراق؟ چه شد آن رجزهای با اشتیاق؟ چرا سر در آخور عقل برده ایم؟ چرا پشت به دنیای عشق کرده ایم؟ چه شد! چرا بی خبر کوچ کرده ایم؟ چرا رو به دنیای پوچ کرده ایم؟ به وقت تلاطم، مرداب گشته ایم تجمل که دیدیم بی تاب گشته ایم به وقت تکاپو مرداب گشته ایم تجمل که دیدیم گرداب گشته ایم شگفتم چرا تیغ ها شد غلاف؟ مگر گرگ و میش کرده اند ائتلاف؟! مگر گرگ خون خوار عدویت نبود؟ مگر شهد عشق در سبویت نبود؟ مگر گرگ خون خوار سبویت ربود؟ که عاقل شدی عاقلی بی سجود؟ چرا انتظار فرج سرد گشت؟ چرا برگ دل این چنین زرد گشت؟ چرا هی دم از بی کسی می زنیم؟ چرا داد دل واپسی می زنیم؟ چرا فصل می بی سبو گشته ایم؟ چرا استخوان در گلو گشته ایم؟ بسیجی که نیست استخوان در گلو مگر می شود می پرست بی سبو؟ سبو تا که هست می پرست زنده است شهادت که هست بر لبان خنده است ولایت که هست ما چرا خسته ایم؟ چرا پای دل را به غم بسته ایم؟ بیا با ولایت شویم رهسپار بیا با ولایت رویم روی دار بیا عشق را خوب هدایت کنیم دفاعی درست از ولایت کنیم اولی الامر منکم ولایت بود به حق جانشین امامت بود

  • دیدگاه شما

    معادله ی امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.