تاریخ ارسال : ۰۹ آبان ۱۳۹۴ ساعت : ۰۰:۴۴ 0 نظر چاپ این صفحه چاپ این صفحه

حاج داوود در سلیمانیه جانباز شد و در منا شهید

حج امسال به واقع «حج تلخ و خونین» برای زائران بیت الله‌الحرام بود. بعد از کشته شدن زائران در مراسم رمی جمرات آنچه در وهله اول در ذهن هر انسانی تداعی می‌شود، بی‌نظمی، بی‌کفایتی مسئولان برگزاری حج است.

شلمچه نیوز- صغری خیل فرهنگ؛ حج امسال به واقع «حج تلخ و خونین» برای زائران بیت الله‌الحرام بود. بعد از کشته شدن زائران در مراسم رمی جمرات آنچه در وهله اول در ذهن هر انسانی تداعی می‌شود، بی‌نظمی، بی‌کفایتی مسئولان برگزاری حج است. اما در این میان شنیدن خبر شهادت جانباز ۷۰ درصد «حاج داوود موسوی» در حادثه تأسف بار منا، دل همه دوستداران و همرزمانش را به درد آورد. شهید داوود موسوی یکی از فرماندهان تخریب در دوران دفاع مقدس بود و از نیرو‌های علی عاصمی فرمانده غیور و دلاور اردوگاه شهدای تخریب به شمار می‌رفت. به همت روابط عمومی لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) راهی خانه این رزمنده قدیمی لشکر۲۷ و یار دیرین شهید همدانی شدیم تا از نزدیک پای درد دل‌ها و دلتنگی‌های خانواده‌اش بنشینیم.

۹۸۱۹۴_۳۴۵

تابلوی جهاد در ورود به خانه
سر در خانه عکس حاج داوود است با همان لبخندی که در اغلب تصاویرش دیده می‌شود. در این عکسش او تابلوی «اسلام با صهیونیسم همیشه در جهاد است» را به دست گرفته است و گویی به مهمان‌هایش خوشامد می‌گوید. وارد خانه می‌شوم. مادر و همسر شهید به استقبالم می‌آیند و ما را شرمنده خود می‌کنند. اندکی بعد همکلامی ما با بتول جمالی مادر و بتول صیاد همسر شهید حاج داوود موسوی شروع می‌شود.

مادر شهید
در ابتدای همکلامی از خانواده‌ای بگویید که در نهایت شهیدی چون حاج داوود را در دامان خود پرورش داد؟
من متولد ۱۳۲۸ هستم و شش فرزند دارم. خانواده ما همچون دیگر خانواده‌ها مذهبی و معتقد به نظام بود. داوود از ۱۳ سالگی و پسر دیگرم مهدی از ۱۷ سالگی راهی نبرد با دشمنان متجاوز شدند. پدر بچه‌ها هم سه هفته‌ای به میدان مبارزه رفت اما چون سن و سالش زیاد بود، نتوانسته بود خدمت زیادی انجام دهد و به عقب برگشت تا در ستاد پشتیبانی فعالیت کند. خانواده ما هم مانند دیگر خانواده‌های محل در مسجد که آن زمان اصلی‌ترین پایگاه‌های مردمی محسوب می‌شد حضور فعال داشت. من و خانم‌های دیگر در ستاد پشتیبانی فعالیت می‌کردیم و هر آنچه رزمنده‌ها نیاز داشتند برای آنها مهیا می‌کردیم و به دستشان می‌رساندیم. خانه ما نزدیک مسجد بود. آن زمان از همین مسجد محله‌مان اعزام نیرو داشتیم و بچه‌هایمان را برای دفاع از اسلام و دین به جبهه می‌فرستادیم. از این رو بچه‌ها در این فضا رشد پیدا کردند و پرورش یافتند.

۱۳۹۴۰۷۱۵۱۲۵۹۵۴۱۶۴۶۲۵۴۸۳۴

گفتید داوود و مهدی هر دو به جبهه رفته بودند، حاج داوود از چند سالگی به جبهه رفت؟
داوود ۱۳ سال داشت که رفت. آن زمان در مقطع اول راهنمایی تحصیل می‌کرد. سن خیلی زیادی نداشت اما رفت. ما برای رفتن یا نرفتن بچه‌ها بهانه نمی‌آوردیم. بعد از آزاد‌سازی خرمشهر بود که پیش نمازمان که در جبهه بود، فعالان مسجد را برای بازدید از مناطق به جبهه دعوت کرد. آن زمان داوود به من گفت که می‌خواهد همراه من بیاید. من هم گفتم به یک شرط تو را با خود می‌برم که در آنجا به من کمک کنی و خواهر کوچکت را نگه داری. او پذیرفت. اما تا پایش به آنجا رسید،  یک باره نیست شد. از سر کنجکاوی به این طرف و آن طرف می‌رفت. وقتی از بازدید مناطق برگشتیم، گفت که تصمیمش را برای رفتن گرفته است و می‌خواهد به جهاد برود. از محل چند نفر از دوستانش هم همراهی‌اش کردند و رفتند. من هم برای بدرقه‌اش تا راه‌آهن رفتم.

چه مدت در جبهه‌ها حضور داشت و در کدام عملیات جانباز شد؟
هفت سالی از حضور داوود در جبهه‌ها می‌گذشت که در عملیات والفجر ۱۰ برای شناسایی میدان مین وارد آنجا می‌شود که ابتدا یک پایش روی مین می‌رود. نیروهایش به سمت داوود حرکت می‌کنند تا او را از میدان خارج کنند. با یک پای قطع شده به آنها نهیب زده بود که «شما با میدان آشنا نیستید، خطرناک است. خودم بیرون می‌آیم.» لی‌لی‌کنان با یک پا شروع به خروج از میدان مین می‌کند که پای دیگرش هم روی مین می‌رود. پای دوم هم قطع می‌شود. بار دیگر نیروهایش اقدام به حرکت برای بیرون کشیدن او از میدان می‌کنند. این بار محکم‌تر نهیب می‌زند که «مگر نگفتم نیایید، خودم می‌آیم.» در نهایت حاج داوود موسوی چهار دست و پا از میدان مین خارج می‌شود. زمانی که او مجروح شد، برادرش مهدی هم مفقودالاثر شد.

از مهدی هم بگویید. چطور از ماجرای مفقودی‌اش مطلع شدید؟
مهدی ۱۷ سال داشت که به جبهه رفت. سه سالی را در آنجا مشغول به فعالیت بود و بعد از آن به اسارت دشمن درآمد. اوایل ما نمی‌دانستیم او اسیر شده فکر می‌کردیم مفقود شده است. سه سال بعد یعنی در ۲۳ سالگی جزو آخرین کاروان‌هایی بود که از اردوگاه‌های رژیم بعث به وطن برگشت. همان ایام داوود مجروح شد و دوستانش خیلی به او سر می‌زدند که باعث شد شک کنم. از داوود در مورد برادرش مهدی پرسیدم که عاقبت گفت او اسیر شده است.

۸۳۹۸۸_orig

داوود چطور بچه‌ای بود؟
خیلی مهربان و دلسوز بود. با اینکه ۷۰ درصد جانبازی داشت، اما روحیه‌اش بالا بود. ماه محرم که می‌شد، دوستانش می‌آمدند تا او را به هیئت ببرند. می‌گفت: من باید راه بروم. نمی‌خواهم به ویلچر عادت کنم. همه کارهایش را خودش انجام می‌داد و با اینکه از هر دو پا مجروح بود، با اراده‌ای قوی طوری رفتار می‌کرد که کمتر کسی متوجه می‌شد ایشان از دو پا جانباز و پاهایش مصنوعی است.

از حج خونین حاج داوود بگویید.
قبل از اینکه به حج برود، حاج داوود از اخبار سوریه و عراق و تعرض تکفیری‌ها به حرم اهل‌بیت خیلی ناراحت بود. اما دیگر پای رفتن برای دفاع از حرمین را نداشت. قبل از رفتنش به حج، خواب پدرش را دیده بودم که خیلی خوشحال و مسرور بود. همان ایام یکی از همرزمانش خواب شهید علی عاصمی را دیده بود که دنبال حاج داوود آمده بود و می‌خواست او را با خودش ببرد. وقتی هم که رفت و به آمدنش کم مانده بود، دخترم مرتب می‌گفت مادر جان چرا کارت‌های مراسم برادر را پخش نمی‌کنی؟ اما بسیار نگران بودم و دلشوره داشتم. بعد از سقوط جرثقیل و کشته شدن عده‌ای از زائران حالم بدتر شد. در نهایت خبر آمد که عید قربان امسال، حاجیان خود قربانی شده‌اند. این خبر بند دلم را پاره کرد و ملتهب و نگران اخبار را پیگیری می‌کردم. نهایتاً از شهادت داوود مطلع شدم. اما باز هم خدا را شکر می‌کنم که پیکر فرزندم را به آغوش خانواده‌اش بازگرداند و دلمان را شاد کرد. شهادت آرزوی مردان مبارزی است که در مکتب امام خمینی(ره)‌تعلیم دیده بودند و در رکاب رهبری چون سیدعلی خامنه‌ای پاسداری می‌کنند. این روزها که مادران و خانواده‌های شهدا و دوستان به دیدارم می‌آیند تا تسلی خاطری برایم شوند، به من می‌گویند شما که دیگر نباید بی‌تابی کنید. شما که در سال‌های دفاع مقدس همواره منتظر شهادت آنها بودید.  من در پاسخ آنها می‌گویم: آن زمان ما اگر دو گونی برنج داشتیم یکی را کنار می‌گذاشتیم، اگر دو حلب روغن داشتیم، یکی را کنار می‌گذاشتیم تا اگر خبر شهادت پسر‌ها را آوردند، برای گرفتن مراسم و مهمانی شهدا مشکلی نداشته باشیم. هر لحظه منتظر شهادتشان بودیم. اما این نوع شهادت در نهایت مظلومیت بود و ناغافل دلمان را به درد آورد.

همسر شهید فصل آشنایی
برای ادامه همکلامی کنار بتول صیاد همسر شهید حاج داوود موسوی می‌نشینم که تنها چند روز از نبودن‌های همسرش می‌گذرد اما اوج دلتنگی زنانه‌اش را می‌توان از بغض‌های فرو خورده حس کرد. او از همراهی ۲۵ ساله‌اش با حاج داوود می‌گوید: من متولد ۱۳۴۷ هستم. با حاج داوود در یک خیابان زندگی می‌کردیم. ایشان خودشان من را برای ازدواج به خانواده پیشنهاد داده بودند و در نهایت خانواده‌شان به خواستگاری آمدند. ۲۱ سال داشتم و نگران بودم که آیا از پس زندگی با یک جانباز برمی‌آیم یا نه. خانواده‌ام تصمیم را بر عهده خودم گذاشته بودند و در نهایت بعد از یک هفته با توکل به خدا به حاج داوود جواب مثبت دادم. حاصل زندگی ۲۵ ساله من با شهید، سه فرزند است؛ دو پسر و یک دختر.  ابتدا فکر نمی‌کردم که زندگی با او این همه برایم لذت بخش و دلنشین باشد. حاج داوود همه کارهایش را خودش انجام می‌داد. با دو پای مصنوعی به گونه‌ای راه می‌رفت که هیچ کس متوجه جانبازی او نمی‌شد.

دلتنگ دوستان شهیدش می‌شد
همسـرم از پاســداران لشــکـر ۲۷ محمدرسول‌الله(ص) تهران بود، جانباز ۷۰درصدی که خیلی دلتنگ دوستان شهیدش می‌شد. برای دیدار با خانواده شهدا همواره پیشقدم بود. همسرم به سفر حج علاقه زیادی داشت. گفته بودند باید در نوبت بمانید. عاقبت ۱۰ روز مانده به ماه مبارک رمضان از بنیاد تماس گرفتند که اگر به حج می‌روید تا ۱۰ دقیقه دیگر به ما خبر بدهید. نمی‌دانم این ۱۰ دقیقه چطور گذشت. حاجی با مادرش تماس گرفت و ایشان گفتند این سفر‌ها به سختی به دست می‌آید تعلل نکنید. انگار قسمت بود که این دعوت الهی را لبیک بگوییم. یک سفر معنوی که لذت خودش را داشت.  (با گریه ادامه می‌دهد) من هم با او به سفر حج رفتم. تا روز عرفه در کنار هم بودیم. بعد از عرفه به خانم‌ها گفتند که حاضر شوید تا به منا برویم. من و حاجی در عرفات از هم جدا شدیم و دیگر همدیگر را ندیدیم. من به منا آمدم. وسایل را گذاشتم و همراه خانم‌ها شبانه تا قبل از اذان صبح برای ادای رمی جمرات به منا رفتیم. اما آقایان بعد از نماز صبح به سمت منا حرکت کرده بودند. نمی‌دانم چرا این اتفاق در منا برای حاجیان ما افتاد.
فردا صبح که متوجه اتفاق شدیم به دنبالش گشتم اما از هر کسی خبر می‌گرفتم، آنها بی‌اطلاع بودند حتی نایب حاج داوود هم که از طرف بنیاد همراهی‌مان می‌کرد، از حاج داوود خبری نداشت.  ما همه چشم انتظار بودیم و آشفته. وقتی مجروح‌ها را به چادر کناری ما می‌آوردند، سراسیمه می‌دویدم تا شاید خبری از حاجی پیدا کنم. کمی که گذشت خودم متوجه شدم که دیگر دیداری بین من و حاج داوود رخ نخواهد داد و در نهایت یکی از خانم‌ها به من گفت که همسرت شهید شده است. آنچه در این میان برای همه ما مسلم بود این است که این اتفاق از روی عمد صورت گرفت. تشنگی و گرما هم عاملی دیگر بود تا ما عزیزان زیادی را در این حادثه از دست بدهیم. اگر یک قطره آب تنها یک قطره آب به آنها می‌رساندند، بعید بود این همه کشته بدهیم.

تنها برگشتم
یکی از هم‌کاروان‌های ما جانباز شیمیایی بود. می‌گفت: همه ما باهم بودیم. باور نمی‌کرد داوود شهید شده است. استقامتش خوب بود. شاید پروتز پایش گیر کرده باشد و خورده باشد زمین و بعد هم….
در نهایت به ایران بازگشتم. برای من خیلی سخت بود سفر دو نفره‌مان را تنهایی به پایان برسانم و حج خود را بدون داوود تمام کنم. اما باید می‌آمدیم. به لطف خدا پیکر داوود به دستمان رسید و از نشانه‌هایی که در بدن داشت، شناسایی شد.
نمی‌دانم چطور اما از طریق روزنامه جوان می‌خواهم از همه مردم، از همه آنها که در تشییع پیکر شهید حاج داوود موسوی شرکت داشتند قدردانی کنم. محشری عظیم به پا کردند و با حضورشان داغ دلمان را تسکین بخشیدند. شهید متعلق به خانواده‌اش نیست بلکه متعلق به همه مردم کشورش است. سردار همدانی قرار بود در مراسم تشییع پیکر شهید سخنرانی کند اما تماس گرفت و عذرخواهی کرد و گفت مأموریتی در پیش دارد. شب هفت شهید موسوی، پیکر فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله در همدان تشییع شد… دلم برای حاج داوود تنگ شده است.

جوان


لینک کوتاه مطلب : http://www.shalamchenews.com/?p=4547

دیدگاه شما

معادله ی امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.