تاریخ ارسال : ۲۳ فروردین ۱۳۹۷ ساعت : ۰۶:۳۰ 0 نظر چاپ این صفحه چاپ این صفحه

زندگی موسی بن جعفر یک زندگی شگفت آور و عجیبی هست

زندگی موسی بن جعفر یک زندگی شگفت‌آور و عجیبی استبه گزارش شلمچه نیوز به نقل از گروه سیاسی خبرگزاری میزان به نقل از KHAMENEI.IR، IR، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۳۶۴ خطبه‌های نماز جمعه تهران را ایراد نمودند.

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم‌
الحمدلله ربّ العالمین احمده و استعینه و استغفره و اتوکّل بر علیه و اصلّی و اسلّم علی حبیبه و نجیبه و خیرته فی خلقه حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته بشیر رحمته و نذیر نقمته سیّدنا ابیالقاسم‌ محمّد و علی اله الاطیبین الاطهرین المنتجبین المعصومین الهداه المهدیّین سیّما بقیّهالله فی الارضین. اللّهمّ و صلّ علی ائمّه المسلمین و حماه المستضعفین و هداه المؤمنین.
قال الله الحکیم فی کتابه: یا ایّها الّذین امنوا اتّقوا الله و قولوا قولا سدیدا. (۱)

(۱)فضای معنوی و روحانی ابدی نماز جمعه که با انفاس مطهر و مقدس شما برادرهای و خواهران نمازگزار معطر است، امروز با حضور جمعی از برادرهای عزیز که از کنار مرقد مطهر حضرت ثامن الحجج (علیه الاف التّحیّه و السّلام) به عنوان ابراز همدلی و سازگاری با شما برادرهای و خواهران نمازگزار تهرانی به اینجا آمده‌اند، شکوه معنوی بیشتری یافته است. این یک نشانه‌ای و نمونه‌ای از فضای معنویای است که امروز بر سراسر جامعه‌ی ما حکمفرماست. این همان چیزی است که روح همه‌ی تبلیغات و تعلیمات و مجاهدتهای چندین هزار ساله‌ی پیغمبران و صلحا آن را از بندگان خدا و از مردم خواسته است؛ دل بریدن از هویها و هوسها و خواسته‌های شخصی و مادی و دل بستن به انجام تکلیف الهی؛ لبیک گفتن به آن چیزی که زمان و لحظه از آدمی میطلبد. قرار گرفتن در شط خروشان نیروهای متکامل انسانی که به سوی خدا حرکت میکنند. بنده ضمن ابراز تشکر زیاد از این ابتکار برادرهای عزیزی که از شهر شهادت و از کنار مرقد امام بزرگوارمان به اینجا آمده‌اند و ضمن اهتمام براین مطلب که این روحیه، روحیه‌ی عمومی مردم ما در سراسر کشور است، اعلام میکنم که اکثریت قاطع این ملت به برکت انقلاب و به برکت انفاس قدسیه‌ی این عبد صالحِ ربانىِ الهی، این فرزند و سلاله‌ی پیغمبران، این بازمانده‌ی صالحان و شهیدان – امام عزیز و بزرگوارمان – در این حد و در این مرتبه و در این راه قرار دارند.

همه‌ی شما عزیزان را با استفاده از این فضای معنوی، دعوت میکنم به هرچه زیادتر دل بستن به هدفهای الهی و تمسک به تقوا. آنچه شما فهمیده‌اید، آنچه شما عمل میکنید، آنچه شما امروز شعار آن را میدهید، همین درست است. باید پایه‌های تقوا را در دلمان و پس از آن در عملمان در هر جا که هستیم و به هر کاری که سرگرم هستیم، محکمتر و راسختر کنیم. این جلوه‌ای که نماز جمعه‌ی تهران بخصوص در این هفته‌های موخر از خود نشان میدهد، یکی از جلوه‌های تقواست. یعنی توجه به خدا، دل دادن به همان چیزی که خدا از بندگان خواسته است. اگر روح تقوا و عمل بر بر طبق تقوای الهی – همان به صورتی که جلوه‌ها و نشانه‌های آن امروز در زندگی مردم ما بوضوح رویت میشود – گسترش و عمق بیشتری پیدا بکند، هدف پیغمبران و هدف مجاهدتهای مرارتبار و دشوار امامان بزرگوار ما تحقق پیدا نموده است و خدای متعال از ملت ما راضی می باشد و رحمت او بر ما نازل خواهد شد و هدفهای انقلاب بزرگ اسلامی ما به فضل الهی تحقق پیدا خواهد کرد. پروردگارا! ملت ما را، مرد و زن ما را، دلهای مشتاق این نمازگزاران را مورد لطف و تفضل خاص خود قرار بده و ما را بر تقوای الهی موفق بدار.

بحثی که در خطبه‌ی اول امروز در نظر است که عرض شود، بحثی در باب زندگی موسی بن جعفر (علیه الصّلاه و السّلام) است. اول قصدم این بود که این بحث را درخطبه‌ی دوم بمناسبت نزدیکی وفات آن حضرت عارض شوم، بعد احساس کردم که این مجال لازم است زیادتر مورد استفاده قرار بگیرد و جامعه‌ی ما و ذهنیت مردم ما نسبت به زندگىِ همچنان ابهام آمیز و نگفته مانده‌ی ائمه(علیهم السّلام) بیشتر از پیش روشن بشود. حقیقت این است که علیرغم عشق و علاقه‌ی وافری که مردم ما به امامن (علیهم السّلام) دارند و ابراز میکنند، معرفت نسبت به زندگی امامن و هدف جهاد و مبارزه‌ی پیگیر آنان بسیار کمتر از آن چیزی است که باید باشد. امروز درباره‌ی تاریخ زندگی موسی بن جعفر حتی یک کتاب که بتوان اظهار کرد تعریف کننده‌ی زندگی سیاسی موسی بن جعفر است، ما نداریم و این واقعاً خسارت بزرگی است. کتابهای زیادی نوشته شده است، حرفهای زیادی زده شده است، مراجع زیادی در باب زندگی امامن از گذشته در اختیار ماست، اما حقاً و انصافاً زندگی امامن و کوشش سیاسی آنان و حیات سیاسی آنان هنوز برای مردم ما روشن نیست و این خسارت است.

ما امروز برآورنده‌ی همان مقصودی هستیم که امامن (علیهم السّلام) برای آن جنگیدند و به علت آن شهید شدند. امامن (علیهم السّلام) مبارزه‌شان و کوشش بلند مدتشان برای این بود که حکومت اسلامی، یعنی حاکمیت اسلام در جامعه تأمین بشود. با توضیحی که امروز به اندازه‌ی وقت یک خطبه مختصراً عرض خواهم کرد، این مطلب روشن خواهد شد. این مقصود در طول تاریخ اسلام پس از صدر اول تا امروز برآورده نشده است. یعنی در هیچ دورانی از دوره‌های تاریخ اسلام پس از صدر اسلام در هیچ کجای دنیا، آن جامعه‌ای که منشأ و مبدأ احکام و قوانین و مناسبات اجتماعی و مقررات زندگی را قرآن کریم و تعالیم اسلام قرار داده باشد و صادقانه به دنبال آن باشد که اسلام را پیاده کند، تحقق پیدا نکرده و ائمه‌ی ما برای این مقابله میکردند. امروز ما توانسته‌ایم اسکلت این جامعه را به وجود بیاوریم. تا این اسکلتِ کلی با همه‌ی خصوصیات و ریزه‌کاریها یک جامعه‌ی اسلامی بشود، راه زیادی در پیش است بلاشک؛ اما با اهمیت این است که جامعه‌ای و نظامی با این خصوصیات و با این چهارچوب در دنیا بنیانگذاری شد؛ این افتخار مال شماست، شما ملت ایران. پس ما برای اینکه قدر این موهبت را بدانیم و برای اینکه جهت و سمت صحیح حرکت خودمان را پیدا نماییم، باید بدانیم برای این هدف و مقصود چه مجاهدتهائی در طول تاریخ انجام گرفته، چه نفوس طیبه‌ای قربانی شدند، چه تلاشهای زیادی در این باب انجام شده و یکی از این تلاشها، کوشش سی و پنج ساله‌ی موسی بن جعفر(علیه‌السّلام) است. سی و پنج سال مقابله، مجاهدت، زندان رفتن، مکررا تبعید شدن، در یک محیط رعب زندگی کردن، دوستان زیادی را با زحمت جمع کردن، احکام الهی را در زیر فشار اختناق دستگاه حاکم آن روز منتشر کردن و عمری را با این شیوه گذراندن. این یک ویژگی از خصوصیات زندگی موسی بن جعفر است و من امروز اگر این را بحث نکنم و در نماز جمعه‌ی تهران این سخن را نزنم، کی و کجا این حرفها گفته بشود؟ البته بنده از چند سال پیش از این در باب زندگی امامن و زندگی موسی بن جعفر (علیه‌السّلام) من جمله، بحثهائی کردم در دائره‌های محدود و محیطهای کوچک، امروز ترجیح دادم که اینجا این بحث را بکنم. البته یادم است که در سال گذشته برادر عزیز و دانشمند و فاضلمان جناب آقای هاشمی رفسنجانی در نظیر چنین روزی با همین مناسبت بحث بسیار شیرین و جالبی را در زندگی موسی بن جعفر در همین تریبون انجام دادند که من از رادیو این بحث را میشنیدم، بحث بسیار خوبی بود. من امروز اهتمام میکنم که تکرار ننمایم مطالبی را که وی بیان فرمودند. مجموع این بحثها باید یک شبحی و یک چهارچوبی از زندگی موسی بن جعفر را در اختیار ما بگذارد.

اولاً یک مقدمه‌ای را من عارض شوم که تا آن مقدمه آشکار نشود، زندگی هیچکدام از امامن آشکار نخواهد شد. اینکه شما به کتابی که پانصد روایت، هزار روایت در باب زندگی موسی بن جعفر است، مراجعه کنید، این زندگی موسی بن جعفر را به شما نشان نخواهد داد. باید اول آشکار بشود چهارچوب زندگی موسی بن جعفر چه بود. اصلاً امامن (علیهم السّلام) آیا یک زندگی سیاسی داشتند یا نه؟ آیا زندگی امامن (علیهم السّلام) منحصرا این بود که یک عده شاگرد، یک عده مرید، یک عده علاقه‌مند را دور خودشان جمع کنند احکام نماز و احکام زکات و احکام حج و اخلاقیات اسلامی و معارف و اصول دین و عرفان و این چیزها را به آنان بیان کنند و همین و بس؟ یا نه، غیر از این چیزهائی که گفته شد و روح آنچه که گفته شد، یک چهارچوب دیگری در زندگی امامن است که آن همان زندگی سیاسی امامن (علیهم السّلام) است؛ این یک مطلب بسیار مهمی است که باید روشن بشود. البته در فرصتهای کوتاه جای بحث منظقی و تفضیل نیست. من رئوس مطالب را عرض میکنم برای اینکه آن افرادی که اشتیاق دارند، دنبال این مساله بروند، با این چهارچوب دوباره روایات را نگاه کنند و کتب تاریخ را نگاه کنند. آنوقت آشکار میشود که زندگی موسی بن جعفر یا امامن دیگر ما (علیهم السّلام) چه حقیقتی است که امروز هم همچنان ابهام آمیز و ناگفته و ناشناخته است. امامن (علیهم السّلام) پس از آنیکه احساس کردند در محیط امامت و محیط اهل بیت هدف پیغمبر برآورده نشد، یعنی «یزکّیهم و یعلّمهم الکتاب و الحکمه» (۲) انجام نگرفت، پس از آنی که نگاه کردند تشکیل یک نظام اسلامی، تشکیل یک دنیای اسلامی آنطوری که پیغمبران خواسته بودند، پس از دوران صدر اول بکلی فرمواش شد و جای نبوت و امامت را سلطنت گرفت، کسریها و قیصرها و قلدرها و اسکندرها و دیگر نامداران ظلم کننده و طاغی تاریخ در لباس جانشینی و خلافت با اسم سلسله‌ی بنیامیه و بنیعباس روی کار آمدند و قرآن به آن شکلی که ارباب مُلک و قدرت میخواستند، تفسیر شد و ذهنهای مردم تحت اثرگذاری کارکرد خائنانه‌ی آن عالمانی که سر در آخور مطامع و محبتهای مادىِ ارباب حکومت و مُلک داشتند قرار گرفت، یک نقشه‌ی کلی در زندگی امامن به وجود آمد.

اینی که میگویم امامن، یعنی همه‌ی امامن؛ از امیرالمؤمنین تا امام عسگری (علیهم السّلام). بنده مکررا گفته‌ام زندگی امامن (علیهم السّلام) را که دویست و پنجاه سال طول کشیده، زندگی یک آدم به حساب بیاورید؛ یک آدم دویست و پنجاه ساله؛ از هم جدا نیستند، «کلّهم نور واحد». هر کدام از اینها که یک صحبتی زدند، این سخن در واقع از زبان آن دیگران هم است. هر کدام از اینها که یک کاری انجام دادند، این در واقع کار آن دیگران هم است. یک انسانی که دویست و پنجاه سال گوئی عمر کرده است. تمام اقدامات امامن در طول این دویست و پنجاه سال، کار یک آدم با یک هدف، با یک نیت و با تاکتیکهای متفاوت است. امامن (علیهم السّلام) زمانی که احساس کردند که اسلام رو به غربت افتاد و جامعه‌ی اسلامی تشکیل نشد، چند هدف را اغراض اصولی خود قرار دادند: یکی تصریح اسلام به نحو درست. اسلام از نظر آن افرادی که در رأس قدرت در طول این سالیان طولانی و درازمدت قرار داشتند، یک چیز مزاحم بود. اسلام پیغمبر، اسلام قرآن، اسلام جنگ بدر و حنین، اسلام ضد تجمل‌پرستی، اسلام ضد تبعیض، اسلام طرفدار مستضعفان، اسلام کوبنده‌ی مستکبران، به درد آن کسانی نمیخورد که میخواستند با ماهیت فرعونی، لباس موسوی بپوشند؛ با ماهیت نمرودی، لباس ابراهیمی بپوشند؛ امکان نداشت، مجبور بودند اسلام را تحریف کنند. امکان نداشت که اسلام را از دل مردم، از ذهن مردم یکباره دور کنند؛ چون مردم مؤمن بودند؛ مجبور بودند اسلام را از روح و محتوا و ماهیت خودش عوض نمایند و تهی کنند.

عین همان کاری که شما یادتان است و شاهد بودید در دوران رژیم گذشته نسبت به مظاهر اسلامی انجام میگرفت. در رژیم گذشته با تظاهرات اسلامی مخالفت نمیشد، اما با مفهوم اسلام و با روح اسلام به چه سبب؛ با جهاد اسلام به چه سبب؛ با امر به معروف و نهی از منکر اسلام به چه سبب؛ با بیان حقایق اسلامی به چه سبب؛ اما با ظواهر اسلامی که به گاو و گوسفند آنان صدمه‌ای نزند، مخالفت نمیشد. این حالت در دوران خلافتهای اموی و عباسی هم وجود داشت. بنابراین برای اینکه اسلام را از روح و حقیقت خود تهی کنند، عده‌ای مزدور قلم به پاداش و زبان به پاداش داشتند. پول میدادند، حدیث درست میکردند؛ پول میدادند، منقبت برای آنان درست میکردند؛ پول میدادند، کتاب برای آنان مینوشتند. میگوید وقتی سلیمان‌بن عبدالملک از دنیا رفت، ما نگاه کردیم کتابهای فلان عالم بزرگ – که نامش را نمیآورم – بر حیوانات بار شد، بر استرها بار شد و از خزانه‌ی سلیمان‌بن عبدالملک بیرون آمد. یعنی این کتاب‌نویس، این محدث بزرگ، این عالم معروف که این همه اسم او در کتابهای اسلامی وجود دارد، این برای سلیمان‌بن عبدالملک کتاب مینوشت! خب، کتابی که برای سلیمان‌بن عبدالملک نوشته بشود، شما توقع دارید در این کتاب چیزی باشد که سلیمان‌بن عبدالملک را ناخوش بیاید؟ خب سلیمان‌بن عبدالملکی که نا عدالتی میکند، شراب میخورد، با کفار میسازد، مسلمانان را زیر فشار قرار میدهد، بین مردم تبعیض قائل میشود، فقرا را رویشان فشار میآورد، اموال مردم را میگیرد، این چه جور اسلامی را میپسندد؟ این درد بزرگ جامعه‌ی ما، جامعه‌ی اسلامی در طول قرنهای اول بود. امامن (علیهم السّلام) این را میدیدند، احساس میکردند که میراث با ارزش پیغمبر – یعنی احکام اسلامی که باید برای طول تاریخ بماند و انسانها را در تمام ادوار تاریخ هدایت بکند – گرفتار تحریف شده. یکی از هدفهای امامن که خیلی هم با اهمیت بود، تصریح درست اسلام و تفسیر واقعی قرآن و افشاگری تحریفها و تحریف کننده‌ها بود. نگاه کنید در کلمات امامن (علیهم السّلام)، میبینید آنچه که گفته شده، درباره ها زیادی ناظر به آن چیزهائی است که به اسم اسلام، علما و فقها و محدثین وابسته‌ی به دستگاه‌های حکومت و دربارهای سلطنتی عنوان کرده بودند. امامن آنان را رد میکردند و حقایق را بیان میکردند؛ این یک هدف کلیدی و بزرگ برای امامن، که تصریح احکام اسلامی بود؛ این یک. خب خود همین کار یک ماهیت سیاسی دارد. یعنی زمانی که ما میدانیم که تحریف با تحریک دستگاه سلطنت و خلافت انجام میگیرد و قلم به مزدها و مزدورهای علیالظاهر عالم، برای خاطر سلاطین و حکمرانان تحریف میکنند، طبیعی است که اگر کسی بر علیه آن تحریفها اقدام بکند، یقیناً کاری برخلاف سیاست آن حاکمان و سلاطین انجام داده.

امروز که در برخی از کشورهای اسلامی، برخی از قلم به مزدها و نویسندگان مزدور و عالمان مأجور از جانب دستگاه‌ها کتاب مینویسند تا ایجاد تفرقه‌ی بین مسلمانها بکنند یا چهره‌ی برادرهای مسلمان خودشان را زشت نشان بدهند، اگر تو این کشورها یک نویسنده‌ی آزادمنش پیدا بشود که کتابی بنویسد و درباره‌ی اتحاد اسلامی و درباره‌ی برادری بین جماعات اسلامی در آن قلم فرسائی کند، این کار یک کار سیاسی است در واقع، ضد دستگاه‌های حاکم است. امامن یکی از قلمهای درشت فعالیتشان این بود، احکام اسلامی را که بیان میکردند، معنایش این نبود که احکام اسلامی در آن روز در جامعه‌ی اسلامی گفته نمیشد. به چه سبب، در هر گوشه و کناری از دنیای اسلام کسانی بودند که قرآن میگفتند، حدیث میگفتند، از پیغمبر نقل میکردند، هزاران حدیث را برخی از محدثین بلد بودند، ویژه مکه و مدینه و کوفه و بغداد و اینها هم نبود؛ در تمام اقطار عالم اسلامی، شما نگاه کنید مورخ. در خراسان، فلان جوان دانشمند چندین هزار حدیث به طور مثال تدوین میکند. در طبرستان فلان عالم بزرگ چندین هزار حدیث از پیغمبر و از صحابه نقل میکند. حدیث وجود داشت، حکم اسلامی بیان میشد. آنچه بیان نمیشد، تفسیر و تصریح درست اسلام در همه‌ی شئون و امور جامعه اسلامی بود که امامن (علیهم‌السّلام) میخواستند جلو این را دریافت کنند؛ این یک کار از اقدامات با اهمیت امامن (علیهم السّلام) بود. کار با اهمیت دیگر تصریح مسئله‌ی امامت بود. امامت یعنی زمامداری جامعه‌ی اسلامی. مسئله‌ی عمده‌ای که برای مسلمانها آن روز روشن نبود و عملاً و از لحاظ تئوری دچار تحریف شده بود، مسئله‌ی امامت بود. امامت جامعه‌ی اسلامی با کیه؟ کار به جائی دست یافته بود که افرادی که به اغلب احکام اسلامی عمل نمیکردند و زیادتر محرمات را علناً انجام میدادند، مدعا میکردند که جانشین پیغمبرند و مینشستند در مسند پیغمبر و خجالت هم نمیکشیدند. یعنی اینجور هم نبود که مردم ندانند. مردم میدیدند که یکی به اسم خلیفه، مست و لایعقل به محل نماز جمعه میآید و پیشنماز مردم میشود و بهش هم اقتدا میکردند. مردم میدانستند که یزیدبن معاویه دچار بیماریهای بزرگ اخلاقی و عامل به گناهان بزرگ است، درعین‌حال وقتی بهشان گفته میشد که بر علیه یزید قیام کنید، میگفتند ما با یزید بیعت کردیم، نمیشود قیام کنیم! مسئله‌ی امامت بر مردم روشن نبود. مردم خیال میکردند که امام مسلمانان و حاکم جامعه‌ی اسلامی میتواند با این گناهان، با این خلافها، با این ظلمها، با این اعمالی که برخلاف صریح قرآن و اسلام است، آمیخته و آلوده باشد؛ برای مردم مسئله‌ی مهمی نبود؛ این یک مشکل بزرگی بود که با توجه به اهمیت مسئله‌ی حکومت در یک جامعه و اثرگذاری حاکم در جهتگیری جامعه، بزرگترین خطر برای عالم اسلام بود. بنابراین امامن (علیهم السّلام) لازم میدانستند دو چیز را به مردم بگویند: یکی اینکه بگویند امام دارای این شرایط است، حاکم اسلامی دارای این خصوصیات است. این عصمت، این تقوا، این علم، این معنویت، این مشی با مردم، این عمل در برابر خدا؛ خصوصیات امام یعنی حاکم اسلامی را برای مردم بیان کند؛ این یک و دوم مشخص نمایند که آن کسی که دارای این خصوصیات است، امروز کیه، که معرفی میکردند و خودشان را بیان میکردند؛ این هم یک کار بزرگ امامن. و میبینید که این یکی از با اهمیت ترین اقدامات سیاسی و تبلیغات و تعلیمات سیاسی است. اگر امامن (علیهم السّلام) غیر از این دو تا کاری که اظهار کردم هیچ کار دیگر نداشتند، کافی بود که ما بگوئیم زندگی امامن از اول تا به آخر یک زندگی سیاسی است. آنجائی که تفسیر هم میگویند، بیان معارف اسلامی را هم میکنند، در واقع یک عمل سیاسی انجام میدادند. آنجائی هم که درباره‌ی خصوصیات امام سخن میزنند، باز یک عمل سیاسی دارند انجام میدهند. یعنی امامن تعلیماتشان اگر در همین دو ویژگی، دو عنوان و دو سوژه ای که اظهار کردم چکیده هم میشد، باز امامن زندگیشان یک زندگی سیاسی بود، اما به این هم بسنده نمیکردند. علاوه‌ی بر همه‌ی اینها، امامن (علیهم السّلام) دست کم از دوران امام حسن مجتبی به بعد، یک حرکت زیر زمینی همه جانبه‌ی سیاسی و انقلابی را به قصد قبضه کردن حکومت آغاز کرده بودند. هیچ شکی باقی نمیماند برای کاوشگر زندگی امامن که امامن (علیهم السّلام) این حرکت را داشتند. آنی که من عرض میکنم، ناشناخته است. این نکته‌ی قضیه است که در کمال تأسف در کتابهائی که در زندگی امامن نوشته شده، درباره‌ی زندگی امام صادق، در زندگی موسی بن جعفر، در زندگی بسیار از ائمه‌ی دیگر، این نکته معرفی نشده است. اینی که امامن (علیهم السّلام) یک حرکت سیاسی تشکیلاتی وسیع و وسیع را انجام میدادند، با وجود اینکه این همه ظواهر وجود دارد، این ناگفته مانده و ذکر نگردیده و این مشکل عمده‌ی درک زندگی امامن (علیهم السّلام) است. حقیقت این است که امامن این کار را آغاز کردند. البته ظواهر خیلی زیادی است. امکان دارد برخی اشکال کنند که امامن (علیهم السّلام) چگونه برای قبضه کردن حکومت مقابله میکردند، در حالی که با علم الهی خودشان میدانستند که به حکومت نخواهند رسید؟ خب آشکار است دیگر، زندگی امامن (علیهم السّلام) نمایش داد که اینها نتوانستند به حکومت دست پیدا نمایند و جامعه‌ی اسلامی را و نظام اسلامی را آنطوری که میلشان بود و وظیفه‌شان بود، آن را تشکیل بدهند. چگونه امامن با وجود اینکه این را میدانستند و به الهام الهی از آن واقف بودند، این کار را انجام دادند؟ امکان دارد این به ذهن برخی برسد. در پاسخ این فکر باید بگویم دانستن اینکه به هدف نخواهند رسید، مانع از انجام وظیفه نمیشود. در زندگی پیغمبر شما نگاه کنید: پیغمبر اکرم میدانستند در جنگ احد شکست خواهند خورد. پیغمبر اکرم میدانستند آنهائی که در شکاف کوه نشاندند، آنان نخواهند نشست و به طمع غنیمت پایین خواهند آمد. پیغمبر آن روزی که به طائف رفت تا بنیثقیف را هدایت نماید و از شرور مکیها به طائفیها پناه برد، میدانست که طائفیها با پاره سنگ از او استقبال میکنند. اینقدر سنگ به وی میزنند که ساق مبارکش خونی میشود و مجبور میشود برگردد؛ امامن (علیهم السّلام) همه‌ی اینها را میدانستند. آن کسی که علم امامن (علیهم السّلام) و علم معصومین را میخواهد سبب بگیرد بر اینکه اینها مبارزه‌ی سیاسی نمیکردند، با علم پیغمبر چه میکند، که پیغمبر اکرم همه‌ی اینها را میدانست. امیرالمؤمنین میدانست که در بیست و یکم ماه رمضان به شهادت خواهد رسید، اما در عین با وجود اینکه میدانست، کمی پیش از ماه رمضان یک اردوگاه گسترده ای درست کرد در بیرون کوفه برای اینکه به ادامه‌ی جنگ خود با معاویه پرداخت کند. اگر دانستن امیرالمؤمنین باعث میشود که او برحسب فرایند عادی و معمولی عمل نکند، به چه سبب این اردوگاه را درست کرد، به چه سبب این لشکرکشی را کرد؟ مردم را برد بیرون کوفه در انتظار نگه داشت، به چه سبب؟ چه فایده‌ای داشت؟ اینکه امامن میدانستند که به حکومت نمیرسند، نباید باعث آن بشود که کوشش خودشان را نکنند. باید کوشش بکنند، مقابله بکنند. آنجوری عمل کنند؛ نظیر آن کسی که نمیداند، نظیر آن کسی که اطلاع ندارد چه پیش خواهد آمد. تمام آن کارهائی را که یک آدمی که نمیداند چه پیش خواهد آمد، امامن (علیهم السّلام) باید انجام بدهند. علاوه‌ی براین در باب آنچه مقدر است و در تقدیر الهی است، حرفهای زیادی است، که پروردگار عالم یک چیزهائی را تقدیر میکند و بعد بر اثر مصالحی آنان را عوض میکند، که در باب زندگی امام صادق (علیه السّلام) بنده این حدیث را تصور میکنم یا در اینجا یا در جای دیگری گفته باشم که یک حدیثی است که امام صادق (علیه الصّلاه و السّلام) فرمود که خداوند این امر را برای سال هفتاد معین کرده بود؛ یعنی قرار بود که حکومت اسلامی در سال هفتاد هجری به وسیله‌ی امامن (علیهم السّلام) انجام بگیرد. « «فلمّا کشتن الحسین اشتدّ غضب الله علی اهل الارض» ، (۳) زمانی که واقعه‌ی کربلا پیش آمد و حادثه‌ی فجیع عاشورا پیش آمد، این مطلب دیرکرد افتاد برای سال ۱۴۰؛ سال ۱۴۰ یعنی درست در اوج کوشش تبلیغاتی امام صادق (علیه الصّلاه و السّلام). آنجا هم باز یک حوادثی پیش آمد که این تقدیر الهی را به عقب انداخت که تو خود این روایت است که شماها افشا کردید، شما شیعیانی که دور و بر ما هستید اظهار کردید مطلب را، کتمان نکردید، این بود که مطلب باز دیرکرد افتاد؛ باز دیرکرد افتاد. در نتیجه همان طور که ملاحظه میکنید، هیچ اشکالی ندارد که خدای متعال یک مقصودی را تقدیر فرموده باشد برای یک زمان معینی، بعد به علت پیش آمدن یک حوادثی آن را عقب بیندازد. پس کوشش امامن برای گرفتن حکومت و ایجاد رژیم اسلامی و حاکمیت اسلامی یک تلاشی است که با دانستن آنان حقایق را و آینده را، هیچ منافاتی ندارد. خب پس این را به صورت چکیده همه‌ی برادرهای و خواهران بدانند که امامن (علیهم السّلام) همه‌یشان بمجرد اینکه بار امانت امامت را تحویل میگرفتند، یکی از کارهائی که آغاز کردند، یک مبارزه‌ی سیاسی بود، یک کوشش سیاسی بود برای گرفتن حکومت. این کوشش سیاسی نظیر همه‌ی تلاشهائی است که آن افرادی که میخواهند یک نظامی را تشکیل بدهند، انجام میدهند و این کار را امامن (علیهم السّلام) هم میکردند و امام موسی بن جعفر (علیه الصّلاه و السّلام) هم این کار را آغاز کرد از سال ۱۴۸، یعنی سال وفات امام صادق (علیه‌الصّلاهوالسّلام) و ادامه پیدا نمود تا سال ۱۸۳، یعنی سال وفات موسی بن جعفر؛ سی و پنج سال کوشش موسی بن جعفر ادامه پیدا نمود؛ این به صورت چکیده.

و اما زندگی موسی بن جعفر یک زندگی شگفت‌آور و عجیبی است. اولاً در زندگی خصوصی موسی بن جعفر مطلب برای نزدیکان آن حضرت روشن بود. هیچ کس از نزدیکان آن حضرت و خواص اصحاب آن حضرت نبود که نداند موسی بن جعفر برای چی دارد کوشش میکند و خود موسی بن جعفر در سخنان و اشارات خود و اقدامات رمزیای که انجام میداد، این را به دیگران نشان میداد؛ حتی در محل سکونت، آن اتاق ویژه ای که موسی بن جعفر در آن اتاق مینشستند اینجوری بود که راوی که از نزدیکان امام است، میگوید من وارد شدم، نگاه کردم در اتاق موسی بن جعفر سه چیز است: یکی یک لباس خشن، یک لباسی که از وضعیت معمولی مرفه عادی دور است، یعنی به تعبیر امروز ما میشود فهمید و میشود اظهار کرد لباس جنگ، این لباس را موسی بن جعفر را آنجا گذاشتند، نپوشیدند، به صورت یک چیز سمبولیک، بعد «و سیف معلق» ؛ (۴) شمشیری را آویختند، معلق کرده‌اند، یا از سقف یا از دیوار. « «و مصحف»؛ و یک قرآن. نگاه کنید چه چیز سمبلیک و چه نشانه‌ی زیبائی است، در اتاق خصوصی حضرت که جز اصحاب خاص آن حضرت کسی به آن اتاق دسترسی ندارد، نشانه‌های یک آدم جنگی مکتبی رویت میشود. شمشیری است که نشان میدهد که هدف جهاد است. لباس خشنی است که نشان میدهد ابزار، زندگی خشونت بار رزمی و انقلابی است و قرآنی است که نشان میدهد هدف این است؛ میخواهیم به زندگی قرآنی برسیم با این وسائل، و این سختیها را هم تحمل کنیم. اما دشمنان حضرت هم این را پیش بینی میزدند. اولاً زندگی موسی بن جعفر یعنی امامت موسی بن جعفر در سخت‌ترین دورانها آغاز شد. هیچ دورانی به تصور من پس از دوران امام سجاد به دشواری دوران موسی بن جعفر نبود. موسی بن جعفر در سال ۱۴۸ به امامت رسیدند، پس از وفات پدرشان امام صادق (علیه الصّلاه و السّلام). سال ۱۴۸ اینجوری است وضعیت که بنیعباس پس از درگیریهای اول، پس از اختلافات داخلی، پس از ان جنگهائی که میان خود بنیعباس در اول خلافتشان به وجود آمد، از گردن‌کشان بزرگی که خلافت آنان را تهدید میکردند، نظیر بنیالحسن، محمّدبن عبدالله حسن، ابراهیم بن عبدالله بن الحسن و بقیه‌ی اولاد امام حسن که جزء مبارزین و شورشگران بر علیه بنیعباس بودند، فارغ شدند و همه‌ی اینها را منکوب کردند، سرکوب کردند. تعداد زیادی از سران و گردن‌کشان را بنیعباس کشتند که در آن مخزن و انباری که پس از مرگ منصور عباسی باز شد، آشکار شد که تعداد زیادی از شخصیتها و اشخاص را کشته بود و جسدهایشان را در یک جائی گذاشته بود که اسکلتهای آنان در آنجا آشکار بود. اینقدر منصور از بنیالحسن و بنیهاشم، از خویشاوندان خودش، از افرادی که جزء نزدیکان خودش بودند، آدمهای معروف و معروف را از بین برده بود که یک انبار اسکلت درست شده بود. از همه‌ی اینها فارغ شد، نوبت به امام صادق رسید. امام صادق را هم با کید مسموم کرد. در فضای زندگی سیاسی بنیعباس هیچ غباری دیگر وجود نداشت؛ در کمال قدرت. در یک چنین شرایطی که منصور در کمال قدرت و در اوج سلطه‌ی ظاهری زندگی میکند، نوبت به خلافت موسی بن جعفر (علیه‌الصّلاهوالسّلام) رسید که یک جوانی است تازه سال و با آن همه مراقب، به به صورتی که افرادی که میخواهند پس از امام صادق متوجه شوند که دیگر اکنون به کی باید مراجعه کرد، با زحمت میتوانند راه پیدا نمایند و موسی بن جعفر را پیدا نمایند و موسی بن جعفر به آنان سفارش میکند که مراقب باشید اگر بدانند که از من سخن شنفتید و از من تعلیمات نگاه کردید و با من رابطه دارید، «الذبح»؛ کشتن است، مراقب باشید. در یک چنین شرایطی، موسی بن جعفر به امامت میرسد و مقابله را آغاز میکند. اکنون اگر شما سئوال کنید که خب موسی بن جعفر وقتی به امامت رسید چه جوری مقابله را آغاز کرد، چه کار کرد، کیها را جمع کرد، کجاها رفت، در این سی و پنج سال چه حوادثی برای موسی بن جعفر پیش آمد، در کمال تأسف بنده پاسخ روشنی ندارم و این همان چیزی است که یکی از غصه‌های آدمی است که در زندگی صدر اسلام تحقیق میکند، هیچی نداریم. یک زندگی مرتب و مدوّنی از این دوران سی و پنج ساله در اختیار هیچ کس نیست. اینکه عرض میکنم کتاب نوشته نشده، کار تحقیقاتی انجام نگرفته و باید بشود، به علت همین است. یک چیزهای پراکنده‌ای است که از مجموع اینها می توان چیزهای زیادی فهمید. یکیاش این است که چهار خلیفه در دوران امامت موسی بن جعفر در این سی و پنج سال به خلافت رسیدند. یکی منصور عباسی است، که ده سال از دوران اول امامت موسی بن جعفر بر سر کار بود، بعد پسر او مهدی است که او نیز ده سال خلافت کرد، بعد پسر مهدی هادی عباسی است که یکسال خلافت کرد، پس از او هم هارون الرشید است که در حدود دوازده، سیزده سال هم از دوران خلافت هارون، موسی بن جعفر (علیه الصّلاه و السّلام) مشغول دعوت و تبلیغ امامت بودند. هر کدام از این چهار خلیفه یک زحمتی و یک فشاری بر موسی بن جعفر وارد کردند. هم منصور حضرت را دعوت کرد، یعنی تبعید کرد، احضار اجباری کرد به بغداد؛ از مدینه آورد بغداد – البته اینهائی که عرض میکنم، برخی از آن حوادث است. وقتی آدم نگاه میکند زندگی موسی بن جعفر را، میبیند که از این حوادث زیاد است – مدتی در بغداد حضرت را تحت نظر نگه داشته، بر حضرت فشار آورده، آنطور که در روایات به دست میآید، حضرت را در محذورات بسیاری قرار داده. این یک نوبت است؛ چقدر طول کشیده، مشخص نیست. یک نوبت در همان زمان منصور ظاهراً حضرت را آوردند به یک نقطه‌ای در عراق به اسم «ابجر» که مدتی در آنجا حضرت تبعید بوده، راوی میگوید من خدمت موسی بن جعفر آمدم در آنجا در این حوادث، حضرت چنین فرمودند و چنین کردند. در زمان مهدی عباسی دست کم یک بار حضرت را از مدینه به بغداد آوردند. راوی میگوید من در «فی المقدمه الاولی»؛ در دفعه‌ی اولی که حضرت را میبردند بغداد – آشکار میشود چند دفعه حضرت را برده بودند، که من احتمال میدهم دوبار، سه بار در زمان مهدی حضرت را به بغداد برده بودند – خدمت امام آمدم، اظهار تأسف کردم، اظهار ناراحتی کردم، فرمودند: نه، دلخور نباش، من از این عزیمت سالم برمیگردم و در این عزیمت اینها نمیتوانند به من عارضه برسانند. این هم زمان مهدی. در زمان هادی عباسی باز حضرت را خواستند بیاورند به قصد کشتن که یکی از فقهای دوروبر هادی عباسی دلخور شد، دلش سوخت که فرزند پیغمبر را اینجور زیر فشار قرار میدهند، وساطت کرد، هادی عباسی منصرف شد. در زمان هارون هم که حضرت را در چند نوبت آوردند به بغداد و در جاهای متفاوت زندان کردند و بعد هم در زندان سندیبن شاهک، و حضرت را به شهادت رساندند. شما نگاه کنید در طول این سی و پنج سال، سی و چهار سال که موسی بن جعفر مشغول تبلیغ امامت و مشغول انجام وظیفه و مبارزات خودشان بودند، دفعات متفاوت حضرت را آوردند. علاوه بر اینها، چندین بار خلفای زمان موسی بن جعفر حضرت را به قصد کشتن برایشان دسیسه چیدند. مهدی عباسی پسر منصور، اولی که به خلافت رسید، به وزیر خودش یا به حاجب خودش – ربیع – اظهار کرد که باید یک ترتیبی بدهی که موسی بن جعفر را از بین ببری، نابود کنی؛ احساس میکرد که خطر عمده از جانب موسی بن جعفر است. هادی عباسی همان به صورتی که اظهار کردم در اوایل خلافتش یا اول خلافتش تصمیم گرفت. حتی شعری سرود، اظهار کرد: گذشت آنوقتی که نسبت به بنیهاشم ما سهل‌انگاری میکردیم، من دیگر عازم و جازم هستم که از شماها کسی را باقی نگذارم و موسی بن جعفر اول کسی می باشد که از بین خواهم برد. بعد هم که هارون الرشید همین کار را میخواست بکند و کرد و این جنایت بزرگ را مرتکب شد. نگاه کنید چه زندگی پرماجرائی زندگی موسی بن جعفر است. علاوه بر اینها یک نکات بسیار ریز و روشن نشده‌ای در زندگی موسی بن جعفر است. موسی بن جعفر یقیناً یک دورانی را در خفا زندگی میکرده است. اصلاً زندگی زیرزمینی که آشکار نبوده کجاست، که در آن زمان خلیفه‌ی وقت اشخاص را میخواست، از آنان تحقیق میکرد که موسی بن جعفر را شما ندیدید؟ نمیدانید کجاست؟ و آنان اظهار میکردند که نه؛ حتی یکی از اشخاص را آنطور که در روایت است، موسی بن جعفر به وی اظهار کردند که تو را خواهند خواست. و درمورد من از تو سئوال خواهند کرد که تو کجا دیدی موسی بن جعفر را، بکلی منکر بشو، بیان کن من ندیدم؛ همین‌جور هم شد. آن شخص زندانش کردند، بردند برای اینکه از او بپرسند موسی بن جعفر کجاست. شما نگاه کنید زندگی یک آدم اینجوری، زندگی کیست. یک آدمی که منحصرا مساله میگوید، معارف اسلامی بیان میکند، هیچ کاری به کار حکومت ندارد، مبارزه‌ی سیاسی نمیکند، که زیر چنین فشارهائی قرار نمیگیرد. حتی در یک روایتی من نگاه کردم که موسی بن جعفر (علیه‌السّلام) در حال فرار و در حال اختفا در دهات شام میگشته: «وقع موسی بن جعفر فی بعض قری الشّام هاربا متنکرا فوقع فی غار» (۵) که توی حدیث است، روایت است، که موسی بن جعفر مدتی اصلاً در مدینه نبوده است؛ در روستاهای شام تحت تعقیب دستگاه‌های حاکم وقت و مورد تجسس جاسوسها، از این ده به آن ده، از آن ده به آن ده، با لباس تبدیل و ناشناس که حضرت به یک غاری میرسند و در آن غار وارد میشوند و یک فرد نصرانی در آنجاست، حضرت با او بحث میکنند و در همان وقت هم از وظیفه و تکلیف الهی خودشان که تصریح حقیقت است، غافل نیستند؛ با آن نصرانی گفت وگو میکنند و نصرانی را مسلمان میکند. زندگی پرماجرای موسی بن جعفر یک چنین زندگی است که شما نگاه کنید این زندگی چقدر زندگی پرشور و پرهیجانی است. ما امروز نگاه میکنیم موسی بن جعفر، خیال میکنیم یک آقای مظلوم بیسروصدای سربه زیری در مدینه بود و رفتند مأموران این را کشیدند آوردند در بغداد، یا در کوفه، در فلان جا، در بصره محبوس کردند، بعد هم مسموم کردند، از دنیا رفت، همین و بس؛ قضیه این نبود. قضیه یک مبارزه‌ی طولانی، یک مبارزه‌ی تشکیلاتی، یک مبارزه‌ای با داشتن اشخاص زیاد در تمام آفاق اسلامی بود. موسی بن جعفر کسانی داشت که به وی علاقه‌مند بودند. آنوقتی که پسر برادر ناخلف موسی بن جعفر که جزء اشخاص وابسته‌ی به دستگاه بود، درباره‌ی موسی بن جعفر با هارون سخن میزد، تعبیرش این بود که «خلیفتان یجبی الیه ما الخراج»؛ اظهار کرد هارون تو خیال نکن منحصرا تو هستی که خلیفه در روی زمین هستی در جامعه‌ی اسلامی و مردم به تو خراج میدهند، مالیات میدهند. دو تا خلیفه است؛ یکی توئی، یکی موسی بن جعفر. به تو هم مردم مالیات میدهند، پول میدهند؛ به موسی بن جعفر هم مردم مالیات میدهند، پول میدهند و این یک حقیقت بود. او از روی خباثت میگفت؛ او میخواهد سعایت کند. اما یک حقیقت بود؛ از تمام اقطار اسلامی کسانی بودند که با موسی بن جعفر رابطه داشتند، منتها این ارتباطها در حدی نبود که موسی بن جعفر بتواند به یک حرکت مبارزه‌ی مسلحانه‌ی آشکاری دست بزند که خود این یک بحث مفصلی دارد که جایش در بحث در زندگی امام صادق (علیه‌السّلام) است، که اگر یک وقتی مجال کنم، توفیق پیدا نمایم در زندگی امام صادق گفت وگو کنم، آنجا باید گفته بشود که به چه سبب امامن (علیهم السّلام) و به چه سبب مشخصاً امام صادق (علیه السّلام) که وضعش از این حیث خوب تر از بقیه امامن بود، به یک قیام مسلحانه دست نزد و حرکت نکرد که آن خودش یکی از بحثهای شنیدنی و بسیار با اهمیت زندگی امامن است؛ این وضعیت زندگی موسی بن جعفر بود.

تا نوبت به هارون الرشید میرسد. وقتی نوبت به هارون‌الرشید رسید، اوقاتی است که گرچه در جامعه‌ی اسلامی دستگاه خلافت معارضی ندارد و تقریباً بیدردسر و بیدغدغه مشغول حکومت است، اما با این وجود وضعیت زندگی موسی بن جعفر و گسترش تبلیغات امام هفتم جوری است که علاج این مطلب برای آنان اینقدر هم ساده نیست. و هارون یک خلیفه‌ی سیاستمدار و بسیار با ذکاوتی بود. یکی از کارهائی که هارون کرد این بود که خودش بلند شد رفت مکه که طبری مورخ معروف احتمال میدهد – درست الان یادم نیست، چون نتوانستم حالاها مراجعه کنم به این مراجع، از دور در ذهنم است – یا به صورت یقین میگوید هارون‌الرشید حرکت کرد به اراده عزیمت حج، در خفا مقصودش این بود که برود مدینه، از نزدیک موسی بن جعفر را ببیند چه جور موجودی است. ببیند این شخصیتی که این همه درباره‌ی او سخن است، این همه دوستان دارد، حتی در بغداد کسانی از دوستان او می باشند، این چه جور شخصیتی است؛ آیا باید از او ترسید یا نه؟ که آمد و چند ملاقات با موسی بن جعفر دارد که از آن ملاقاتهای فوق‌العاده با اهمیت و حساس است. یکی در مسجد الحرام است که ظاهراً به صورت ناشناس موسی بن جعفر با هارون برخورد میکند و یک گفتگوها تندی بین آنان رد و بدل میشود و موسی بن جعفر اقتدار خلیفه را در برابر حاضران میشکند؛ او آنجا موسی بن جعفر را نمیشناسد. بعد که میآید مدینه، چند ملاقات با موسی بن جعفر دارد که اینها ملاقاتهای مهمی است. البته اگر من بخواهم اینها را توصیف بدهم و حتی همین ملاقاتها را بیان کنم که چه گذشته، وقت را زیادی خواهد گرفت. من همین قدر اشاره میکنم برای اینکه افرادی که اهل مطالعه‌اند، اهل تحقیقند و علاقه‌مند به این مسائل می باشند – مظانش اینها است – بروند دنبالش پیدا نمایند. من جمله اینکه اکنون در این ملاقاتها هارون‌الرشید تمام آن کارهائی را که باید برای قبضه کردن یک آدم مخالف و یک مبارز واقعی انجام داد، همه را انجام میدهد: تهدید، تطمیع، فریبکاری؛ همه‌ی اینها را انجام میدهد. یکی از حرفهائی که آنجا با موسی بن جعفر میزند، این است که میگوید شما بنیهاشم از فدک محروم شدید، آل‌علی. فدک را از شماها گرفتند، اکنون من میخواهم فدک را به شما برگردانم. بیان کن فدک کجاست، حدود فدک چیه، تا من فدک را به شما برگردانم. خب آشکار است که این یک فریبی است که میخواهد فدک را بازگرداند، به عنوان کسی که حق از دست رفته‌ی آل محمّد را میخواهد به آنان بازگرداند، چهره‌ای برای خودش درست کند. حضرت میگوید بسیار خب، اکنون میخواهی فدک را به بدهی، من حدود فدک را برای تو معین میکنم. بنا میکنند حدود فدک را معین کردن؛ آن حدودی که امام موسی بن جعفر برای فدک معین میکنند، تمام کشور اسلامی آن روز را در بر میگیرد؛ فدک یعنی این. یعنی اینکه تو خیال کنی که ما دعوامان در آن روز بر سر یک باغستان بود، چند تا درخت خرما بود، این ساده‌لوحانه است. مسئله‌ی ما آن روز هم مسئله‌ی چند تا نخلستان و باغستان فدک نبود، مسئله‌ی خلافت پیغمبر بود؛ مسئله‌ی حکومت اسلامی بود. منتها آن روز آن چیزی که فکر میشد ما را از این حق بکلی محروم خواهد کرد، گرفتن فدک بود. بنابراین ما در برابر این مساله پافشاری میکردیم. امروز آن چیزی که در برابر ما تو غصب کردی، باغستان فدک نیست که ارزشی ندارد. آنچه که تو غصب کردی، جامعه‌ی اسلامی است، کشور اسلامی است. حدود چهارگانه‌ای را ذکر میکند موسی بن جعفر (علیه الصّلاه و السّلام)، میگوید این فدک است. یا الله، اکنون اگر میخواهی بدهی، این را بده. یعنی صریحاً مسئله‌ی داعیه‌ی حاکمیت و خلافت را آنجا امام موسی بن جعفر مطرح میکند. آنوقتی که هارون الرشید در ورود به حرم پیغمبر در مدینه – در همین عزیمت – میخواست در برابر مسلمانهائی که دارند زیارت خلیفه را تماشا میکنند، یک تظاهری بکند و خویشاوندی خودش را به پیغمبر نشان بدهد، میرود نزدیک، وقتی میخواهد سلام بدهد به قبر پیغمبر، میگوید: «السّلام علیک یابن عمّ»؛ نمیگوید: «یا رسول الله»، ای پسر عمو سلام بر تو. یعنی من پسر عموی پیغمبر هستم. موسی بن جعفر سریعا میآیند در برابر ضریح میایستند، میگویند: «السّلام علیک یا ابّ»؛ سلام بر تو ای پدر. یعنی اگر پسر عموی تو است، پدر من است. درست آن شیوه‌ی تزویر وی را در همان مجلس از بین میبرد. مردمی که دوروبر هارون الرشید بودند، آنان هم احساس میکردند که بزرگترین خطر برای دستگاه خلافت، وجود موسی بن جعفر است. یک مردی از دوستان دستگاه حکومت و سلطنت ایستاده بود آنجا، دید که یک شخصی سوار بر یک درازگوشی آمد بدون تجمل، بدون تشریفات، بدون اینکه بر یک اسب قیمتی سوار شده باشد که بیانگر باشد که جزء اشراف است. تا آمد، راه را باز کردند – ظاهراً در همین عزیمت مدینه بوده، تصور میکنم – و او وارد شد. سؤال کرد این کی بود که وقتی آمد اینطور همه در مقابلش خضوع کردند و اطرافیان خلیفه راه را باز کردند تا او وارد بشود. اظهار کردند این موسی بن جعفر است. تا اظهار کردند موسی بن جعفر است، اظهار کرد ای وای از حماقت این طایفه – یعنی بنیعباس – کسی را که مرگ آنان را میخواهد و حکومت آنان را واژگون خواهد کرد، اینجور احترام میکنند؟ میدانستند. خطر موسی بن جعفر برای دستگاه خلافت، خطر یک رهبر بزرگی بود که دارای دانش وسیع است؛ دارای تقوا و عبودیت و صلاحی است که همه‌ی افرادی که وی را میشناسند، این را در او سراغ دارند؛ دارای دوستان و علاقه‌مندانی است در سراسر جهان اسلام؛ دارای شجاعتی است که از هیچ قدرتی در برابر خودش ابا ندارد، واهمه ندارد. لذاست که در برابر عظمت ظاهری سلطنت هارونی آنطور بیمحابا سخن میزند و مطلب میگوید. یک چنین شخصیتی؛ مبارز، مجاهد، متصل به خدا، متوکل به خدا، دارای دوستانی در سراسر جهان اسلام و دارای نقشه‌ای برای اینکه حکومت و نظام اسلامی را پیاده بکند، این بزرگترین خطر برای حکومت هارونی است. بنابراین هارون تصمیم گرفت که این خطر را از پیش پای خودش بردارد. البته مرد سیاستمداری بود، این کار را دفعتاً انجام نداد. اول مایل بود که به یک شکل غیرمستقیم این کار را انجام بدهد. بعد دید خوب تر این است که موسی بن جعفر را به زندان بیندازد، شاید در زندان بتواند با او خرید و فروش کند، به وی امتیاز بدهد، زیر فشارها وی را ملزم به قبول و تسلیم بکند. بنابراین بود که موسی بن جعفر را از مدینه فرمان داد دستگیر نمودند، منتها جوری که احساس های مردم مدینه هم جریحه‌دار نشود و نفهمند که موسی بن جعفر چگونه شد. بنابراین دو تا مرکب و مهمل درست کردند، یکی به طرف عراق، یکی به طرف شام که مردم ندانند که موسی بن جعفر را به کجا بردند. و موسی بن جعفر را آوردند در مرکز خلافت و در بغداد محبوس کردند و این زندان، زندان طولانی بود. البته ممکن است – مسلّم نیست – که حضرت را از زندان یک بار آزاد کرده باشند، مجدداً دستگیر کرده باشند. آنچه مسلم است، بار آخری که حضرت را دستگیر نمودند، به قصد این دستگیر نمودند که امام (علیه‌السّلام) را در زندان به کشتن برسانند و همین کار را هم کردند. البته شخصیت موسی بن جعفر در داخل زندان هم همان شخصیت مشعل روشنگری است که تمام اطراف خودش را روشن میکند، نگاه کنید حق این است. حرکت فکر اسلامی و جهاد متکی به قرآن یک چنین حرکتی است، هیچگاه متوقف نمیماند، حتی در سخت‌ترین شرایط، که ما در زمان خودمان هم، در دوران اختناق شدید رژیم، نگاه کردیم کسانی بودند در تبعید، در زندان زیر شکنجه، در شرایط سخت، لکن در سخت‌ترین شرایط، اما در همان حال هم نه منحصرا نمیشکستند خودشان، لکن دشمنشان را میشکستند. نه منحصرا تحت اثرگذاری قرار نمیگرفتند، لکن زندان‌بانها را تحت اثرگذاری قرار میدادند و این همان کاری بود که موسی بن جعفر کرد که در این‌باره داستانهای زیادی و روایات متعددی است که یکی از جالبترین آنان این است که سندیبن شاهک معروف که شما میدانید که یک زندان‌بان بسیار غلیظ و خشن و از سرسپردگان بنیعباس و از وفاداران به دستگاه سلطنت و خلافت آن روز بود، این زندانبان موسی بن جعفر بود و موسی بن جعفر را در خانه‌ی خودش در یک زیرزمین بسیار دشواری محبوس کرده بود. خانواده‌ی سندی بن شاهک گاهی وقت ها از یک روزنه‌ای زندان را نگاه میکردند، وضعیت زندگی موسی بن جعفر آنان را تحت اثرگذاری قرار داد و بذر محبت اهل بیت و علاقه‌مندی به اهل بیت در خانواده‌ی سندی بن شاهک پاشیده شد، یکی از فرزندان سندیبن شاهک به اسم «کشاجم» از بزرگان و اعلام تشیع است. شاید دو نسل یا یک نسل پس از سندیبن شاهک یکی از اولاد سندی بن شاهک، کشاجم است که از بزرگترین ادبا و شعرا و از اعلام تشیع در زمان خودش است که این را همه ذکر کرده‌اند؛ نامش کشاجم السندی است. این وضعیت زندگی موسی بن جعفر است که در زندان، موسی بن جعفر اینجور گذراند. البته مکررا آمدند در زندان حضرت را تهدید کردند، تطمیع کردند، خواستند آن حضرت را دلخوش کنند؛ اما این بزرگوار با همان صلابت الهی و با تکیه به پروردگار و لطف الهی ایستادگی کرد و همان ایستادگی بود که قرآن را، اسلام را تا امروز محافظت کرد.

این را بدانید که استقامت ائمه‌ی ما در برابر آن جریانهای فساد باعث این شد که امروز ما میتوانیم اسلام واقعی را پیدا نماییم. امروز نسلهای مسلمان و نسلهای بشری میتوانند چیزی به اسم اسلام، به اسم قرآن، به اسم سنت پیغمبر در کتب پیدا نمایند، اعم از کتب شیعه و حتی در کتب اهل تسنن. اگر این حرکت مبارزه‌جویانه‌ی سرسخت امامن (علیهم السّلام) در طول این دویست و پنجاه سال نبود، بدانید که قلم به مزدها و زبان به مزدهای دوران بنیامیه و بنیعباس اسلام را تدریجاً آنقدر عوض میکردند و میکردند که پس از گذشتن یک دو قرن از اسلام هیچ چی باقی نمیماند؛ یا قرآنی نمیماند، یا قرآن تحریف شده‌ای میماند. این پرچمهای سربلند، این مشعله‌های نورافشان، این مناره‌های بلند بود که در تاریخ اسلام ایستاد و شعاع اسلام را آنچنان پرتو افکن کرد که تحریف کنندگان و افرادی که مایل بودند در محیط تاریک حقایق را قلب کنند، آن تاریکی را نتوانستند به دست بیاورند. شاگردان امامن (علیهم السّلام) از همه‌ی فرقه‌های اسلامی بودند، ویژه شیعه نبودند؛ از افرادی که به آرمان تشیع – یعنی به امامت شیعی – اعتقاد نداشتند، کسان زیادی بودند که شاگردان امامن بودند؛ تفسیر و قرآن و حدیث و سنت پیغمبر را از امامن یاد میگرفتند. اسلام را همین مقاومتها بود که تا امروز نگه داشت.

در نهایت موسی بن جعفر را در زندان مسموم کردند. یکی از تلخیهای تاریخ زندگی امامن همین شهادت موسی بن جعفر است. البته میخواستند همان جا هم ظاهرسازی بکنند؛ در روزهای آخر سندیبن شاهک عده‌ای از سران و معاریف و بزرگان را که در بغداد بودند، آورد دور حضرت، اطراف حضرت، اظهار کرد نگاه کنید وضعیت زندگیاش خوب است، مشکلی ندارد؛ حضرت آنجا فرمودند بله، ولی شما هم بدانید که اینها من را مسموم کردند. و حضرت را مسموم کردند با چند دانه‌ی خرما و در زیربارسنگین غل و زنجیری که برگردن و بر دست و پای امام بسته بودند، امام بزرگوار و مظلوم و عزیز در زندان روحش به ملکوت اعلی ملحق شد و شهید شد. البته دو مرتبه هم میترسیدند، از جنازه‌ی امام موسی بن جعفر هم میترسیدند، از قبر موسی بن جعفر هم میترسیدند. این بود که زمانی که جنازه‌ی موسی بن جعفر را از زندان بیرون آوردند و شعار میدادند به عنوان اینکه این کسی است که بر علیه دستگاه حکومت قیام کرده بوده، این حرفها را میگفتند تا اینکه شخصیت موسی بن جعفر را تحت‌الشعاع قرار بدهند؛ آنقدر جوّ بغداد برای دستگاه جوّ نامطمئنی بود که یکی از عناصر خود دستگاه که سلیمان‌بن جعفر باشد – سلیمان‌بن جعفربن منصور عباسی، یعنی پسر عموی هارون که یکی از اشراف بنیعباس بود – دید به این وضعیت امکان دارد که مشکل برایشان درست بشود، یک نقش دیگری را او به عهده گرفت و جنازه‌ی موسی بن جعفر را آورد؛ کفن قیمتی برجنازه‌ی آن حضرت پوشاند، آن حضرت را با احترام بردند در مقابر قریش، آنجائی که امروز به عنوان کاظمیین معروف است و مرقد مطهر موسی بن جعفر در نزدیکی بغداد، دفن کردند و موسی بن جعفر زندگی سراپا جهاد و مجاهدت خودش را بدین ترتیب به اتمام رساند.
پروردگارا! درود و سلام زیاد و عمیق ما را به تربت پاک این امام بزرگوار نثار بفرما.

۱) احزاب: ۷۰
۲) جمعه: ۲
۳) بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۰۵
۴) بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۰۰؛ «دخلت علی ابیالحسن الاوّل (علیه السّلام) فی بیته الّذی کان یصلّی فیه فاذا لیس فی البیت شیء الّا خصفه و سیف معلّق و مصحف»
۵) بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۰۵

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم‌

(۱)

«

«

۱) احزاب: ۷۰
۲) جمعه: ۲
۳) بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۰۵
۴) بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۰۰؛ «دخلت علی ابیالحسن الاوّل (علیه السّلام) فی بیته الّذی کان یصلّی فیه فاذا لیس فی البیت شیء الّا خصفه و سیف معلّق و مصحف»
۵) بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۰۵


لینک کوتاه مطلب : http://www.shalamchenews.com/?p=95542

دیدگاه شما

معادله ی امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.