تاریخ ارسال : ۳۰ آذر ۱۳۹۶ ساعت : ۰۹:۵۲ 0 نظر چاپ این صفحه چاپ این صفحه

سوپراستار بودن در شعر، بد هست یا خوب؟

روزنامه ایران – یزدان سلحشور: روزنامه ایران – یزدان سلحشور: شاعر، خلوت نشین است! شاعر ماندنی، دنبال سرودن «شعری خواندنی» برای بیننده نیست! «شاعر خوب»، شاعری ست که منحصرا خواص او را می شناسند نه مردم کوچه و بازار! شاعر، که آکتور نیست! شاعر، که خواننده نیست! شاعری که برای آیندگان می سراید شمارگان کتاب هایش اندک هست و گاهی حتی همسایه اش هم نمی داند که او شاعر است! این ها، جمله های آشنایی می باشند که نه مثل اکنون در شبکه های اجتماعی منتشر شده باشند، که در نشریات تخصصی، کتاب های تخصصی و جلساتی ادبی تخصصی، نوشته یا به زبان آورده شده اند گاه از طریق افرادی که خود در زمان نوشتن و گفتن شان معروف نبوده اند و پس از ان معروف شده اند، یا معروف بوده اند و خود را از آوازه بری می دانسته اند، یا اصلاً انتهاء عمرشان معروف نبوده اند و در گمنامی به دیار باقی شتافته اند و بعضی شان هم البته شاعران مطلوبی بوده اند.  این گمان که سوپراستاری به شاعرجماعت نیامده، چنان تئوریزه و در چندنسل نهادینه شده که با شروع دهه نود و کسادی رونق انتشار شعر، ناشران بسیاری که ناامید از شاعران و بازار کتاب شعر بوده اند دست به دامان کارگردانان و بازیگران و خوانندگان و حتی پزشکان معروفی شده اند که دلنوشته هاشان را به نام شعر منتشر کنند و به توفیق اقتصادی دست یابند! و البته، رسیده اند! و در مقابل، اندک شمارشاعران معروف و دوست داشتنی و سوپراستار، مورد حمله روشنفکرانه قرار گرفته اند با نمک انواع ناسزا، در شبکه های اجتماعی و حتی در نشریات و رسانه های اینترنتی! واقعاً این چه قصه ای ست که ما داریم در دومین دهه قرن بیست و یکم؟!

پرآوازه بودن زندگان!
  این گمان که سوپراستاری به شاعرجماعت نیامده، چنان تئوریزه و در چندنسل نهادینه شده که با شروع دهه نود و کسادی رونق انتشار شعر، ناشران بسیاری که ناامید از شاعران و بازار کتاب شعر بوده اند دست به دامان کارگردانان و بازیگران و خوانندگان و حتی پزشکان معروفی شده اند که دلنوشته هاشان را به نام شعر منتشر کنند و به توفیق اقتصادی دست یابند! و البته، رسیده اند! و در مقابل، اندک شمارشاعران معروف و دوست داشتنی و سوپراستار، مورد حمله روشنفکرانه قرار گرفته اند با نمک انواع ناسزا، در شبکه های اجتماعی و حتی در نشریات و رسانه های اینترنتی! واقعاً این چه قصه ای ست که ما داریم در دومین دهه قرن بیست و یکم؟!در شعر هزارساله، بسیاری از شاعران، پرآوازه بوده اند نه منحصرا در یک اقلیم که در اقلیم های زیاد و البته در زمان حیات شان! وگرنه فوت، یکی از دلایل پرآوازه بودن توان دارد باشد که در شعر هزارساله، نمونه هایش کم نیست و شاید مشهورترین شان فردوسی و حافظ باشند که آوازه چشم گیرشان، بعد از درگذشت شان اتفاق افتاد اما درباره سعدی و مولانا چنین نمی گردد اظهار کرد و درباره بخش اعظم مفاخر ادبیات کلاسیک.
در دوران نو که با مشروطیت شروع می گردد آوازه دیرپای میرزاده عشقی و فرخی یزدی، بعد از فوت های سیاسی شان اتفاق افتاد؛ نه اینکه قبل از آن بیننده نداشتند و معروف و دوست داشتنی نبودند اما فوت شان که حاصل درافتادن شان با حاکم زمانه بود، این آوازه را پهنه عظیمی بخشید.
با این همه اگر بخواهیم اولین سوپراستار شعر دوران نو را نام ببریم که تنها و تنها، شعرش باعث سوپراستاری اش بود، کسی نیست جز محمد تقی بهار.[[گرچه یکی از مشهورترین تصنیف های دوران نو نیز سروده اوست؛ تصنیف «مرغ سحر»] ایرج میرزا به سبب توجهش به طنز و مضامین فرهنگ کوچه و عارف به سبب ورود به حوزه موسیقی و تصنیف و خوانندگی، در این انتخاب در حاشیه قرار می گیرند نه به این سبب که شاعران موفقی نبودند لکن بر این اساس که آوازه شان صرفاً به سبب شعرشان نبود.
بهار، در فاصله ۱۳۰۰ تا ۱۳۳۰، به مدت ۳۰سال، تنها شاعری ست که نه تنها دوست داشتنی هست و معروف که شعر زمانه با آثار او اندازه و از طریق عامه قبول یا رد می گردد. آوازه وی، تا دهه های بعد از مرگش نیز ادامه می یابد اما این آوازه، دهه به دهه در میان مخاطب های عام به شدت کاهش یافته و در دهه های موخر حتی به دست فراموشی سپرده شده هست که محتملاً این روند حاصل کمتر همراه بودن شعر بهار، با احساس های عمومی مخاطب های مثل عشق، انزجار، درد یا رنج زمانه یا رنج ازلی و همیشگی ست و در این میان، بر آوازه ایرج میرزا دهه به دهه افزوده شده، به عللی تصویر غیاب تشدید آن احساس های در شعر بهار و اضافه بر آن، به سبب زبان راحت و امروزی ایرج میرزا. بهار البته تنهاشاعری نیست که علی رغم زبان قدمایی اش، در زمان حیاتش، به سوپراستار بدل شده.  سوپراستار بودن در شعر، بد هست یا خوب؟بهار ای دیو سپید پای در بند!
ای گنبد گیتی ای دماوند!
از سیم به سر یکی کله خود
زآهن به میان یکی کمربند
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر، چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران
وین مردم بد شگون دیومانند
با شیر سپهر بسته پیمان
با اختر سعد کرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون
سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز عصبانیت بر فلک مشت
آن مشت تویی، تو ای دماوند…
تغزل، شما را دوست داشتنی می کند!
   ای دیو سپید پای در بند!ای گنبد گیتی ای دماوند!از سیم به سر یکی کله خودزآهن به میان یکی کمربندتا چشم بشر نبیندت رویبنهفته به ابر، چهر دلبندتا وارهی از دم ستورانوین مردم بد شگون دیومانندبا شیر سپهر بسته پیمانبا اختر سعد کرده پیوندچون گشت زمین ز جور گردونسرد و سیه و خموش و آوندبنواخت ز عصبانیت بر فلک مشتآن مشت تویی، تو ای دماوند…تغزل، شما را دوست داشتنی می کند!همزمان با آوازه بهار، شاعر دیگری هم هست که قصیده گوست اما زبان نرم تری را به کار می گیرد و حس آمیزی در شعرهایش هم زیادتر از بهار هست و در فاصله سال های ۱۳۱۰ تا ۱۳۳۹ [سال درگذشتش]، از آوازه اختصاصیی در جامعه بهره مند هست اما به سبب شاعر دربار پهلوی بودن، کم کم در زمانه سیاسی شدن جامعه، از محبوبیتش کم می گردد و بعد از مرگش هم کاملاً به فراموشی سپرده می گردد و اسمش –مگر در تذکره ها- به زبان نمی آید.    صادق سرمد، از شاعران زیاد معروف دوران حیات خود هست که در سال های انتهاءی عمرش به سبب سرودن شعرهایی خورده گیریی از دربار رانده می گردد. شاید بتوان او را بعد از بهار، مشهورترین شاعر عرصه قصیده در دهه های متلاطمی دانست که دوام آوازه هر شاعر، به سال و دهه بود اما آوازه وی، سه دهه به طول انجامید. باور عموم این بود که وی بعد از سرودن قصیده ای خطاب به محمدرضاشاه بعد از اعدام های ۲۸ مرداد سال ۳۲ مغضوب شده هست.   سوپراستار بودن در شعر، بد هست یا خوب؟
شهریارا، اظهار کن دگر نکشند
زآنچه کشتند، زیادتر نکشند
بس بُوَد آن چیزی که پیش ازین کشتند
باز گو بعد ازین دگر نکشند
گر چه خیر بشر به دفع شرور است
بشر از بهر دفع شرور نکشند
ما که ضد رژیم کشتاریم
دوست داریم بی ثمر نکشند
این جگرگوشه گان پدر دارند
پیش چشم پدر، پسر نکشند
این پدرمردگان پسر دارند
  شهریارا، اظهار کن دگر نکشندزآنچه کشتند، زیادتر نکشندبس بُوَد آن چیزی که پیش ازین کشتندباز گو بعد ازین دگر نکشندگر چه خیر بشر به دفع شرور استبشر از بهر دفع شرور نکشندما که ضد رژیم کشتاریمدوست داریم بی ثمر نکشنداین جگرگوشه گان پدر دارندپیش چشم پدر، پسر نکشنداین پدرمردگان پسر دارندپیش چشم پسر، پدر نکشند…
اما غزل های سرمد هم در جان و دل مردم سخت خوشایند بود:
میخانه اگر ساقی مالک دیدگاهی داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت
 پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت
 بیدادگری شیوه مرضیه نمی شد
این شهر اگر دادرس و دادگری داشت
 یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند
مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت
 در معرکه عشق که پیکار حیات است
مغلوب ٬ رقیبی که بجز سر سپری داشت
 سرمد، سر پیمانه نبود این همه غوغا
میخانه اگر ساقی مالک دیدگاهی داشت
میخانه اگر ساقی مالک دیدگاهی داشتمی خواری و مستی ره و رسم دگری داشت پیمانه نمی داد به پیمان شکنان بازساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت بیدادگری شیوه مرضیه نمی شداین شهر اگر دادرس و دادگری داشت یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماندمرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت در معرکه عشق که پیکار حیات استمغلوب ٬ رقیبی که بجز سر سپری داشت سرمد، سر پیمانه نبود این همه غوغامیخانه اگر ساقی مالک دیدگاهی داشتپس از ورود متفقین به ایران و سقوط حکومت پهلوی اول، جامعه، هم سیاسی می گردد هم عمیقاً دچار رویکردهای رمانتیک البته بازار شعر طنز نیز گرم هست و شاعران فکاهه گو، غالبا بازتولید شاعری همچون نسیم شمال اند اگر چه بعضی از ایشان در دستیابی به عناصر شهودی و بهره مندی از تخیل، زیاد موفق ترند مثل محمدعلی افراشته که چندسالی اسمش بر سر زبان هاست اما زمان نشان می دهد که در شعر گیلکی موفق تر هست تا در شعر فارسی. این گروه از شاعران، همچون نسیم شمال، زیادتر روزنامه نگاری می کنند تا شاعری و نام شان با روزنامه ها و هفته نامه ها بر سر زبان هاست و به سبب «روزانه بودن مضامین»، با بسته شدن یک نشریه، آوازه ایشان نیز به فراموشی سپرده می گردد.
افراشته من معتقدم شعر نسازی
حیف از ادبیات که گردید مسخره بازی
یک رشته اراجیف و اباطیل زننده
یک سلسله لاطائل مسموم کننده
می شعری و می خوانی و می چاپی، انگار
در نیمه دیماه یخی آمد بازار
گویند گرت «شاعر مردم» عجبی نیست
افراشته من معتقدم شعر نسازیحیف از ادبیات که گردید مسخره بازییک رشته اراجیف و اباطیل زنندهیک سلسله لاطائل مسموم کنندهمی شعری و می خوانی و می چاپی، انگاردر نیمه دیماه یخی آمد بازارگویند گرت «شاعر مردم» عجبی نیستدر خلق کسی عامل شعر و ادبی نیست…
شاعرانی هم می باشند که هم سیاسی گویند هم اهل طعنه و فکاهه و هم تغزل گو و هم نوآور؛ یکی از ایشان به آوازهی افسانه ای دست می یابد در دو زبان: ترکی و پارسی و بدل به مشهورترین شاعر مشروطیت به این سو می گردد و حتی علی رغم کلاسیک گو بودنش، آثارش زیادتر از بقیه ترجمه و در خارج از مرزهای ایران منتشر شده هست. شهریار علاوه بر این، در راستای دگرگونی حال و هوای قدمایی غزل، از پیشروان هست.
آمدی جانم به قربانت ولی اکنون چرا؟
بی وفا اکنون که من افتاده ام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از فوت سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی اکنون چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز میهمان توام فردا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
آمدی جانم به قربانت ولی اکنون چرا؟بی وفا اکنون که من افتاده ام از پا چرا؟نوشدارویی و بعد از فوت سهراب آمدیسنگدل این زودتر می خواستی اکنون چرا؟عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز میهمان توام فردا چرا؟نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایمدیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا؟…
از شاعرانی که با تغزل و شعرهای رمانتیک و البته زبان نرم و قابل درک برای مخاطب های عام، پرآوازه می گردند، یکی رهی معیری ست و دیگری مهدی حمیدی و سومی فریدون توللی، که سومی اساساً شاعری نوگراست که با نیما، هم رفیق هست و هم رقیب و زبانی را که به کار می گیرد به طور مثال در شعر معروف «کارون»اش، زبانی به مراتب امروزی تر از زبان نیماست و البته بیانش هم تغزلی تر هست. مهدی حمیدی هم نوگراست اما به سبب بغض با نیما، نوگرایی را به لسان، خوار می شمارد با این همه مشهورترین شاگرد نیما [احمد شاملو] نخست شاگرد مکتب شعر او بوده و اگر حاصل کار، به اندازه دوران شاگردی نیما موفقیت آمیز نبوده، به سبب خامی شاگرد بوده نه عدم موفقیت استاد! [شاملو البته چنانکه گفته گردید بعد از رها کردن مدل شعر حمیدی، به مشهورترین شاعر دوران پیشرفته بدل می گردد و شهرتش بعد از فوت وی، نه تنها نمی کاهد لکن بر آن افزوده می شود] رهی معیری، البته بخش ارزشمندی از شهرتش را مدیون بر سر زبان افتادن تصنیف هایی ست که برای اجرا در فضای موسیقی سنتی و ملی سروده با این همه زبان و اظهار وی که سعدی را سرمشق قرار داده به ذهن و زبان مردم آن مقدار نزدیک هست که اسمش تا دهه ها بر سر زبان ها می ماند.  سوپراستار بودن در شعر، بد هست یا خوب؟احمد شاملو
چون زلف «تو»ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
  چون زلف «تو»ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و سامانیمن خاکم و من گردم من اشکم و من دردمتو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانیخواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینمتا آتش جانم را بنشینی و بنشانیای شاهد افلاکی در مستی و در پاکیمن چشم تو را مانم تو اشک مرا مانی…
شهرت مهدی حمیدی نیز در زمان حیاتش ماناست اگر چه شاگردان نیما زیاد می کوشند تا او را مغضوب افکار عمومی سازند تا انتقام آن ناسزاگویی و سیلی زدن به نیما در کنگره نویسندگان سال ۲۵ را دریافت کنند اما رقیب قدرت شعری وی نمی گردند. 
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب فوت تنها نشیند که موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل می سراید
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند کاین مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب فوت از ترس آنجا شتابد
که از فوت غافل گردد تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی از آغوش دریا بر آید
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که قصد دارد این قوی زیبا بمیرد
 شنیدم که چون قوی زیبا بمیردفریبنده زاد و فریبا بمیردشب فوت تنها نشیند که موجیرود گوشه ای دور و تنها بمیرددر آن گوشه چندان غزل می سرایدکه خود در میان غزل ها بمیردگروهی بر آنند کاین مرغ زیباکجا عاشقی کرد آنجا بمیردشب فوت از ترس آنجا شتابدکه از فوت غافل گردد تا بمیردمن این نکته گیرم که باور نکردمندیدم که قویی به صحرا بمیردچو روزی از آغوش دریا بر آیدشبی هم در آغوش دریا بمیردتو دریای من بودی آغوش وا کنکه قصد دارد این قوی زیبا بمیرددو شاعر دیگری که در اواخر دهه۲۰ و اوایل دهه ۳۰، آوازهی خارق العاده دارند هر دو از نوگرایانند اما به سبب چهارپاره سرایی و استفاده از صنعت ها لفظی و معنوی در حد زیاد و به نوعی استادانه، در واقعیت در طیف کلاسیک گویان نوگرا طبقه بندی می شوند؛ نصرت رحمانی که شاگرد زیاد دوست داشتنی نیماست چنان معروف هست که قبل از کودتای سال ۳۲، علی رغم جوانی و البته طغیانگری اش، در خاندان سلطنتی نیز او را می شناسند و میان ایرانیان خارج از کشور هم شاعری دوست داشتنی و پرآوازه هست.    آوازه رحمانی بعدها در دهه های انتهاءی عمرش رو به افول می نهد اما شعرهای اواخر دهه ۲۰ و اوایل دهه ۳۰ او، تاکنون هم آن مقدار به روز و تر و جدید اند که انگار برای دهه ۹۰ سروده شده اند.شاعر دوم و البته جوان تر، اهل تغزل هم هست اما شهرتش زیادتر به سبب بهره مندی شعرش از تخیل شگت آوری ست که مخاطب های آن مرحله را سرمست می کند. نادر نادرپور، به درجه ای از آوازه می رسد که به روایت مفتون امینی، در پایتخت، او را نه به نام شناسنامه ای اش که «پرنس تهران» می خواندند! آن هم در سنین ۲۲-۲۳ سالگی اش.شهرت نادرپور در این مرحله، غبطه برانگیز هست و حتی شاعری بزرگ چون اخوان، در نامه ای که به دوستی خارج از ایران می نویسد در سال ۳۸، از خاک خوردن کتاب های خود در قفسه کتابفروشی ها و پرمخاطب بودن شعر نادرپور شکوه می کند.
کندوی آفتاب به پهلو فتاده بود
زنبورهای نور ز گردش گریخته
در پشت سبزه های لگدکوب آسمان
گلبرگ های سرخ شفق جدید ریخته
کف بین پیر باد درآمد ز راه دور
پیچیده شال زرد خزان را به گردنش
آن روز میهمان درختان کوچه بود
تا بشنوند رمز خود از فال روشنش
در هر قدم که رفت درختی سلام گفت
هرشاخه دست خود به سویش درازکرد
او دست های یک یکشان را کنار زد
چون کولیان نوای غریبانه ساز کرد
آنقدر خواند و خواند که زاغان شامگاه
شب را زلا به لای درختان صدا زدند
از ترس آن صدا به زمین ریخت برگ ها
گویی هزار چلچه را درهوا زدند
شب همچو آبی از سر این برگ ها گذشت
هر برگ همچو پنجه دستی بریده بود
هر چند نقشی از کف این دست ها نخواند
کف بین باد، طالع هر برگ دیده بود
شعر استعاری-سیاسی و ایامی رادیو
کندوی آفتاب به پهلو فتاده بودزنبورهای نور ز گردش گریختهدر پشت سبزه های لگدکوب آسمانگلبرگ های سرخ شفق جدید ریختهکف بین پیر باد درآمد ز راه دورپیچیده شال زرد خزان را به گردنشآن روز میهمان درختان کوچه بودتا بشنوند رمز خود از فال روشنشدر هر قدم که رفت درختی سلام گفتهرشاخه دست خود به سویش درازکرداو دست های یک یکشان را کنار زدچون کولیان نوای غریبانه ساز کردآنقدر خواند و خواند که زاغان شامگاهشب را زلا به لای درختان صدا زدنداز ترس آن صدا به زمین ریخت برگ هاگویی هزار چلچه را درهوا زدندشب همچو آبی از سر این برگ ها گذشتهر برگ همچو پنجه دستی بریده بودهر چند نقشی از کف این دست ها نخواندکف بین باد، طالع هر برگ دیده بودشعر استعاری-سیاسی و ایامی رادیوسیاوش کسرایی در سال های بعد از کودتای سال ۳۲، به سبب مضمون کنایی-سیاسی شعر «آرش کمانگیر» چنان معروف می گردد که سفیر امریکا در ایران، در گزارشش به وزارت خارجه کشورش، از او و میزان محبوبیتش می نویسد و این محبوبیت را میان چند سببی که توان دارد بنیان های حکومت پهلوی را تهدید نماید، می گنجاند. حکومت پهلوی اهتمام می کند آگاهانه، جریان شعری ایران را به سمت غیر سیاسی شدن سوق دهد و از رادیو و برنامه های موسیقایی اش نیز استفاده می نماید با این همه مردم، آن چیزی که را که خود قصد دارند از تصنیف های رادیویی می شنوند و در نتیجه، تصنیف «مرا ببوس» که رویکردی تغزلی دارد، با یک بار پخش شدن از رادیو، بدل به واگویی احوال سرهنگی اعدامی می گردد خطاب به دخترش در واپسین لحظه های عمرش و فوراً هم از پخش مجددش جلوگیری می گردد اما مردم این افسانه را که از ساعت ۱۱ صبح و موقع پخش تصنیف، ساخته و منتشر شده، چنان باور می کنند که تا عصر، کل پایتخت از آن حرف اظهار می کنند و حتی با گذشت دهه ها، این افسانه تاکنون در شبکه های اجتماعی به جای تاریخ نقل می گردد.
رادیو و برنامه های موسیقایی اش بعدها به چند شاعر مطلوب مساعدت می کند که پرآوازه گردند که من جمله ایشان هوشنگ ابتهاج هست. شاعرانی نیز می باشند که تصنیف سازانی بهترند مثل معینی کرمانشاهی.   سوپراستار بودن در شعر، بد هست یا خوب؟     شاعرانی هم می باشند که با یک شعر آوازهی زیاد به کف آورده اند و با تصنیف سازی، آن آوازه را قوام و دوام بخشیده اند همچون فریدون مشیری. در فاصله ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰، دو شاعر از آوازهی شگت آور میان عامه مردم برخوردارند: «کارو» و «مهدی سهیلی». هر دو شاعر، به مساعدت رادیو، دوست داشتنی شده اند اولی به سبب تصنیف سازی و ترانه سرایی معروف می گردد و البته برادر «ویگن» خواننده زیاد دوست داشتنی در همان سال ها نیز هست اما شعرهایش، در قیاس با شعرهای شاعران هم عصرش-از منظر نقد ادبی- در سطحی پایین تر بررسی می گردد با این همه کتاب هایش مخاطب های بسیاری دارد.  مهدی سهیلی نیز به سبب برنامه مشاعره رادیو که یکی از موفق ترین برنامه های تاریخ این رسانه در ایران هست به آوازهی افسانه ای دست می یابد آوازهی که با توجه به کیفیت آثارش، اگر چنین طرحی نبود، محتملاً به آن دست نمی یافت چنانکه در دهه های بعد این آوازه دیرپا نیست و او حتی برای دوام و قوام بخشیدن به شهرتش، دست به انتشار کتاب های جوک نیز می زند و موقعی که در مجلدهای بعدی، اداره ممیزی حکومت پهلوی از انتشارشان جلوگیری می نماید، او این کتاب ها را که پر هست از الفاظ در تضاد با اخلاق اجتماعی، مثل کتاب های سیاسی و به نحو پشت سفید و زیرمیزی به کتابفروشی ها ارائه می کند!
 مهدی سهیلی نیز به سبب برنامه مشاعره رادیو که یکی از موفق ترین برنامه های تاریخ این رسانه در ایران هست به آوازهی افسانه ای دست می یابد آوازهی که با توجه به کیفیت آثارش، اگر چنین طرحی نبود، محتملاً به آن دست نمی یافت چنانکه در دهه های بعد این آوازه دیرپا نیست و او حتی برای دوام و قوام بخشیدن به شهرتش، دست به انتشار کتاب های جوک نیز می زند و موقعی که در مجلدهای بعدی، اداره ممیزی حکومت پهلوی از انتشارشان جلوگیری می نماید، او این کتاب ها را که پر هست از الفاظ در تضاد با اخلاق اجتماعی، مثل کتاب های سیاسی و به نحو پشت سفید و زیرمیزی به کتابفروشی ها ارائه می کند!با برتری غیرمنتظره شاگردان نیما بر حریفان کهن سرای خود در دهه چهل، اخوان ثالث به آوازهی معادل فردین-بازیگر زیاد دوست داشتنی همان سال ها- در پایتخت دست می یابد با این همه آوازه، شمارگان کتاب هایش را به نوعی چشمگیر افزایش نمی دهد و این نشاندهنده آن هست که شعر حتی در موفق ترین سال های خود قادر به رقابت با قدرت اقتصادی سینما و موسیقی نبوده هست. شعر اخوان علی رغم زبان قدمایی اش در این سال ها زیاد دوست داشتنی هست و البته پر هست از کنایات و اشارات سیاسی، بی آنکه به شعر تک لایه سیاسی بدل گردد.  سوپراستار بودن در شعر، بد هست یا خوب؟مهدی سهیلی
سلامت را قصد ندارند جواب گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد جواب گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
  سلامت را قصد ندارند جواب گفتسرها در گریبان استکسی سر بر نیارد کرد جواب گفتن و دیدار یاران رانگه جز پیش پا را دید، نتواندکه ره تاریک و لغزان استوگر دست محبت سوی کس یازیبه اکراه آورد دست از بغل بیرونکه سرما سخت سوزان هست…
نیما آن مقدار زنده نمی مانَد تا شاهد موفقیت شاگردانش باشد اما بعد از فوت معروف می گردد و کتاب هایش پرخواننده، اگر چه این پرخواننده بودن زیادتر متأثر هست از تبلیغات غالب رسانه ای تا درک مخاطب های از شعر دشوار او. دهه چهل، دهه «جوّ شعر نو» هست و پر هست از شاعران سوپراستار، برای چند ماه یا چند سال. رسانه-رادیو، تلویزیون و نشریات- در خدمت این جوّ هست و بنابراین، اگر کسی «ناقوس» نیما را نخوانده باشد، یعنی سواد شعری ندارد!  یعنی شعرهای نیما، خوانده اما غالبا فهمیده نمی شوند! دهه چهل علاوه بر این یک سوپراستار جدید را به خوانندگان ارائه می کند سوپراستاری که در دهه سی، شاعری ست که مخاطب های اسمش را می شناسند اما نه در آن حد که سرتر از بقیه ارائه گردد اما فوت ناهنگام، از او چهره ای می سازد که نه تنها بازار کتاب تا دهه ها از آثارش رونق می گیرد که شاعران جوان نیز دنباله رو  وی می گردند. فوت فروغ فرخزاد نیز همچون فوت «پروین اعتصامی»، به آوازه وی دوام و قوام می بخشد.
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های ارتباط تاریکند
چراغ های ارتباط تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به ضیافت گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به سبب بسپار
پرنده مردنی است
دهه پنجاه و تلاطم در همه عرصه ها
دهه ۵۰، دلم گرفته استدلم گرفته استبه ایوان می روم و انگشتانم رابر پوست کشیده شب می کشمچراغ های ارتباط تاریکندچراغ های ارتباط تاریکندکسی مرا به آفتابمعرفی نخواهد کردکسی مرا به ضیافت گنجشک ها نخواهد بردپرواز را به سبب بسپارپرنده مردنی استدهه پنجاه و تلاطم در همه عرصه ها، دهه آوازه به سبب شعرهای سیاسی ست که اگر آمیخته با تغزل هم باشند، زیاد دوست داشتنی می گردند. خسرو گلسرخی، سعید سلطانپور، حمید مصدق، محمدرضا شفیعی کدکنی از پرآوازه ترین شاعران این دهه اند. گلسرخی البته با مرگش که از طریق جوخه اعدام دادگاه نظامی صورت می گیرد به این آوازه دست می یابد. سلطانپور هم شاعری شکنجه شده هست در زندان کمیته مشترک اما آوازه دو نفر دیگر چنان بالا می گیرد که کتاب های شعرشان بالاترین شمارگان تاریخ نشر را حتی تا همین امروز و در دهه ۹۰ به خود تعلق می دهند. کتاب های شعر کدکنی با شمارگان ۵۵ هزار نسخه، یک ماهه به چاپ دوم می رسد.
– به کجا چنین شتابان؟
– به کجا چنین شتابان؟گون از نسیم سؤال کرد.
– دل من گرفته زینجا،
هوس عزیمت نداری
ز غبار این بیابان؟
– همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم…
– به کجا چنین شتابان؟
— دل من گرفته زینجا،هوس عزیمت نداریز غبار این بیابان؟- همه آرزویم اماچه کنم که بسته پایم…- به کجا چنین شتابان؟-به هر لحظه کجا که باشد بجز این سرا سرایم…
-سفرت به خیر اما، تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به تندرستیی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،

اواخر دهه ۵۰ هست که دوباره فوت، شاعری خلوت نشین را بدل به سوپراستار می کند. این بار یکی از شاگردان نیما که سال ها در انزوا بوده، چنان دوست داشتنی می گردد که «هشت کتاب»اش را مثل برگ زر می برند و علاوه بر آن، شاعری که سال ها در تذکره های پیشرفته، حتی در میان چهل شاعر بعد از نیما نیز جای نمی گرفت ناگهان اسمش از طریق منتقدان و مخاطب های خاص، در کنار نیما و شاملو و اخوان و فروغ می نشیند.
… و به آنها گفتم
 هر که در حافظه چوب نگاه کند باغی
صورتش در وزش بیشه شور همیشگی خواهدماند
 هر که با مرغ هوا دوست شود
 خوابش
آرامترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
 می گشاید گره پنجره ها را با آه
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم
چشم راباز کنید آیتی خوب تر از این می خواهید؟
می شنیدم که بهم می گفتند
..
دهه ۶۰ و بعد از آن

سیمین بهبهانی، محمدعلی بهمنی، حسین منزوی، قیصر امین پور، سیدعلی صالحی و شمس لنگرودی از ستارگان شعر و پرخوانندگان دهه شصت به این سو می باشند البته در این میان میتوان از سهیل محمودی، ساعد باقری، علی رضا قزوه، محمدرضا آقاسی، عبدالجبار کاکایی، مهدی موسوی و فاضل دیدگاهی نیز نام برد که کتاب هایشان پرخواننده هست اما آوازه شان در بازار کتاب، به اندازه آن چند تن نخست نیست البته شعر ایشان نیز حتی در قیاس با همین طیف از شاعران، از کیفیت یک سانی بهره مند نیست چنانکه شعر آقاسی از منظر نقد ادبی، در کنار شاعران یادشده نخواهد نشست اما آوازه وی در زمان حیات اش، در مقطعی کوتاه، گاه حتی از شاعران گروه نخست نیز زیادتر بوده که زیادتر به سبب حس انگیزی آیینی آثار اوست و اجرای منحصر به فردش؛ که بعد از مرگش، از طریق دیگرشاعران زیاد مورد بازتولید جای گرفت. در میان این شاعران، فاضل دیدگاهی با اظهاری قدمایی تر در غزل، از محبوبیت اختصاصیی در بازار کتاب بهره مند هست که همچنان استمرار دارد.  سوپراستار بودن در شعر، بد هست یا خوب؟
از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را «ابرهای تار»
تنها به این دستاویز که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که محبوس ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی دستاویز ای ست که قربانی ات کنند


لینک کوتاه مطلب : http://www.shalamchenews.com/?p=79897

دیدگاه شما

معادله ی امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.