تاریخ ارسال : ۰۲ فروردین ۱۳۹۷ ساعت : ۱۰:۵۵ 0 نظر چاپ این صفحه چاپ این صفحه

سید محمدحسن خامنه ای؛ روایت برادر از برادر (۲)

سالنامه مثلث – مصطفی صادقی: از جناب آقای سید محمد حسن خامنه ای برادر محترم و کوچک تر رهبر معظم انقلاب تاحالا چندان گفت و گو یا اظهارنظر رسانه ای دیده یا شنیده نشده بود. اظهار کردند وی همزمان با رهبر معظم انقلاب و دیگر برادرشان در زندان کمیته مشترک بوده اند. اظهار کردند وی به سبب مانوس بودن با برادر شریف شان نگفته های بسیاری دارد از سبک زندگی، تفکر سیاسی، فرهنگی و اجتماعی وی .

همه اینها باعث شد تا راهی مشهد مقدس شوم و با او در یک گفتگوی طولانی از ناشنیده های زندگی رهبر معظم انقلاب برسم. مثل همه اعضای بیت شریف رهبری، وی نیز ابا داشتند از این که بعضی مسائل را مطرح نمایند. آنچه از این گفت و گو منتشر گردیده ماحصل بخش هایی از این صحبت هست. از وی که وقت شریف شان را برای این صحبت اختصاص داده اند نهایت تشکر را داریم.

سید محمد حسن خامنه ای؛ روایت برادر از برادر

سید هادی خامنه ای

شما خودتان اهل فیلم و هنر هستید؟

– – بله.

سینما را دوست دارید؟

– – سینما را دوست ندارم، ولی بدم نمی آید، یعنی مخالفتی ندارم.

فیلم زیاد خواهید دید؟

– – از سال ۱۳۴۶٫

پیشتر زیاد می نگاه کردید؟

– – همه جیز.

از چه سالی علاقه داشتید که فیلم نگاه کنید؟

– پیش از انقلاب که همه چیز می نگاه کردم؛ البته تا سال ۵۳-۵۱ بود که یک مقدار کمتر گردید و تقریبا نرفتم دیگر.

چه فیلم هایی زیادتر دوست داشتید نگاه کنید؟

– پس از زندانم هم که خیلی زاهد شده بودم. بد هم بود، آن وقت ها گناه داشت سینما رفتن. من گناه می کردم، یعنی کار بدی می کردم اگر می رفتم، اما این کار بد زمینه علایق من را فراهم کرد، برای این که به طور مثال سری دارا باشم، آشنایی دارا باشم در هنر. این خانواده محترم همان قدر که سیاسی بوده، بنظرم خیلی هم اهل فرهنگ هست. یعنی حضرت آقا که خودشان هم خیلی فیلم خواهند دید، هم رمان مطالعه می کنند، هم خیلی کتاب مطالعه می کنند.

– متاسفانه به آن شدت و به آن اهمیت نه، ولی کتاب می خوانم.  بگذارید من موضعم را نسبت به آقا بگویم.

– من وقتی خدمت آقا می رسم تا وی سؤال نکنند، من پاسخ نمی دهم.

شما هم مثل حضرت آقا خیلی کتاب دوستدارید، یعنی مطالعه می کنید و وقت می گذارید برای کتاب؟

– من آغاز کننده و سخن زننده نیستم.

می دانید آقا علاقه شان در کتاب و سینما در چه حوزه ای هست؟

– اگر به طور استثنا یک مطلبی را در ذهنم پرورانده باشم، آن هم موقعیت دارد.

پیش هم می نشینید، صحبت فیلم یا تاب هم می کنید؟

  اکنون احساسم چیست، یک احساس درونی هست که از بچگی این چنین بودم. من با اخوانم که همه شان محترم می باشند و همه شان برای من عزیز می باشند، رفاقت نتوانستم بنم هیچگاه. آقا و اخوی بزرگ با هم رفیق می باشند، غیر از برادری، هم حجره می باشند، طلبه بوده اند، با هم بودند، می رفتند، می آمدند، گعده های شان با آنان بود. هادی آقا با آنان رفاقت ندارد، یعنی همنشین نبوده، نشست و برخاست نداشته، به علل خودش. من به سبب فاصله سنی ام. بعضی از رفقای من با هادی آقا رفیق می باشند.

من لطیفه تشریح کنم، هادی آقا نمی خندد ولی همان لطیفه را من برای رفیق هایم تشریح کنم، آنان تشریح می کنند، خنک تر، می خندد. چون قرار هست روی برادرش به وی باز نشود. من هم اینها را می دانم و خودشان هم می دانند. من خدمت آقا که می رسم، هر چه مسن تر گردیدم، چون عقلم زیادتر شده، به مشکلات وی ، به مسائل و درگیری های وی زیادتر واقف هستم، در نتیجه برای وی حاضر نیستم مزاحمت ایجاد کنم. حتی به طور مثال یک وقتی اصرار می کنند که قطعا برویم دیدن آقا، می گویم من آقا را در تلویزیون نگاه کردیم، برویم خانه، مزاحمت هست.

چون آقا مقید هست، وقتی می رویم تشریف می آورند و می نشینند روی صندلی، ما نیز می نشینیم روی صندلی، نیم ساعت، سه ربع، کمتر، زیادتر، باید وی بنشینند. صحبتی هم می زنند، ما نیز استفاده می کنیم، ولی من می دانم، خب وی خسته هست، صبح به طور مثال دو، سه ساعت جلسه داشتند، سه ساعت ملاقاتی داشتند، چهارتا ملاقاتی داشتند، مطالعه داشتند، درس دارند، اکنون هم که در حسینیه درس خارج می دهند، خب آنان هم مطالعه دارد، زحمت دارد، صبر قصد دارد، باید فکر آزاد باشد، خب جوان ها اینها را نمی دانند و منحصرا بیان می کنند برویم آقا را نگاه کنیم. شما فرمودید که من سؤال نمی کنم، حضرت آقا زیادتر طرح مبحث می کنند. آخر حضور ما دو نفری هم کمتر اتفاق افتاده هست. دو نفری هم قرار نیست رخدادی بیفتد، بچه هایم می باشند، زنم هست، پسرم هست، دخترم هست، دامادم هست.

– خیلی کلاسه خاصی ندارد، وی بنا بر مقتضیات آن زمان صحبت می کنند.

اما آن چیزهایی که ذی ربط به کار هست، ذی ربط به مملکت هست یا به طور مثال گله مندی هایی که از اشخاص وجود دارد.

به طور مثال فلان ریاست جمهور، فلان وزیر یا چیزهایی اینطوری که وجود دارد. مباحث مملکتی را اگر کسی مطرح کند، یک توضیحی می دهند، ولی خیلی باز نمی کنند قضایا را، دلیلی هم ندارد.

زیادتر با چه محوری صحبت می کنند؛ به طور مثال فرهنگی صحبت می کنند، اجتماعی صحبت می کنند، سیاسی صحبت می کنند، فامیلی صحبت می کنند؟

– – منش وی ، ارشاد سیاسی هست، وی وجودش ارشاد هست. – اگر لازم بدانند بله، حتی پیغامی به طور مثال. من خودم برای همین مراقبم، وگرنه من باید خیلی شلنگ و تخته بیشتری می انداختم. شما من را جایی ندیدید.

برای ارشاد سیاسی در خانواده صحبت نمی کنند؟

– شما (خطاب به یکی از حاضران در جلسه مصاحبه) مشهدی هستید؟بله.

به طور مثال به عنوان ذکر؟

– اصلا ندیدم.

پس مراقبت می کنند؟

– – من شش سال مدیرکل ارشاد بودم، دست کم تمام این هتل ها زیر نظر من بوده، تمام این میراث فرهنگی ها زیر نظر من بوده، سینماها و تئاترها زیر نظر من بوده؛ الان هم همین گونه هست. خیلی بازاری نیستم، خیلی هم خوشم نمی آید منزوی باشم. اینها ملاحظات هست. شما (خطاب به یکی از حاضران در جلسه مصاحبه) مشهدی هستید؟

هیج وقت من برای برادرم، برای برادرهایم نگفتم نظر وی این هست.

– چقدر من را دیدی؟

یک یک وقت سخن خصوصی که وی زده باشند، بروم به عنوان یک امتیاز که من می دانم و شما نمی دانید، بگویم.

– خب پز هست اینها. اینها خیلی پز دارد. یارو ارثی بدنش این جوری فلج هست، می گوید ساواک گرفته ما را این طوری کرده هست. یارو عصا دستش می گیرد، کمرش درد می کند، می گوید این طوری شده هست. مثل امیر جعفری بود در فیلم میوه ممنوعه، آب قصد داشت اظهار می کرد خدا لعنت کند صدام را، یعنی من شیمیایی گردیدم. آقا هم از ناراحتی هایشان، از مشکلات زندان و اینها تا اکنون صحبت خاصی به آن مفهوم به عنوان یک امتیاز نکردند، با این که وی خیلی زندان رفت. هادی آقا ۱۴ سالش بود زندان رفت. در خیابان پاسداران نگاه کردید ساختمان دارند می سازند پشت دارایی؟ آن زندان مشهد بود. حدود ۶۰ پارسال. نامش خیابان زندان هست. شما به قدیمی ها بگویید یا به تاکسی ها بگویید خیابان زندان، شما را می برد آنجا که الان شده خیابان پاسداران که پیشتر جم بود. حاج آقا ۱۴ سالش بود، با یکی دیگر پس از خرداد ۴۲ در مسجد گوهرشاد بین دو نماز مغرب و عشا، با آدم هایی که آنجا نماز می قرائت کردند، در جمعیت یکدفعه بلند می گردید، یکی از این ور و یکی از آن طرف یک چیزی درمورد امام به نام اظهار می کردند؛ آن وقت همه اظهار می کردند آقای خ. مناسک اظهار می کردند. به طور مثال آیت الله فلان، آیت الله فلان، آقای خ، آیت الله فلان، به طور مثال حاج آقای و نام های مستعار، اکنون بستگی داشت به معرفت شان، نظر فقهی امام را اظهار می کردند. دعا می کردند امام را، چون اینها یکی دو بار، یا شاید یک بار گرفته بود و زیر سن قانونی چون بود، برده بودند زندان کودکان. نمی دانم ۴۰ روز یا سه، چهار ماه وی را نگه داشتند. این نخستین زندان هادی آقا بود. – آقا مظلوم نیستنتد. اظهار کردند من مظلوم نیستم، نگویید این را. اجحاف هم نشده، بی معرفتی کردند. خب بی معرفتی را هر آدم بی معرفتی امکان دارد انجام دهد. آقا مظلوم نیستند، آقا در اوج قدرت می باشند.

شما در چه برهه ای خیلی دل تان برای آقا سوخت و احساس کردید خیلی مظلوم شدند؟

– الان وی در اوج قدرت معنوی می باشند. یک وقتی یکی آمد دفتر ما در تهران نشست، اظهار کرد حاجی چه وضعش هست، فلان و .

کجا احساس کردید خیلی به وی اجحاف شده هست؟

اظهار کردم آن قدر زیر و بر می کنی، این مملکت مالک دارد. خدا شاهد هست دست کم آنجا را روی اعتقاد اظهار کردم، امکان دارد الان تظاهر کنم ولی آنجا با اعتقاد اظهار کردم. اظهار کردم این مملکت مالک دارد، صاحبش هم امام زمان (عج) هست، ما لیاقت نداریم، اما او معرفت دارد. مملکت ما را دارد اداره می کند. خداوکیلی من این را خیلی جاها اظهار کردم و همه هم می دانند و چیزی نیست که من بگویم… این مملکت در انقلاب برنده گردید، پس از چند روز غائله کردستان، گرگان، گنبد، خوزستان، تبریز، هر کدام اینها یک مملکت را چپه می کند. کودتا، حمله طبس، بنی صدر، غائله زنده یاد شریعتمدار، دعوای انجمن های فلان و فلان، جنگ، جنگ هم هشت سال، ۳۳ روزش یک مملکت را نابود می کند. ۲۰ روز جنگ، یک هفته جنگ نابود می کند، دو سالش نابود می کند، پنج سالش نابود می کند، هشت سالش هیچ طوری نشد. یک وجب، یک سانت از خاکمان را ندادیم. اینها خیلی با اهمیت هست. امام مرگ کرد، هیچ حرکتی انجام نشد.

من روزی که امام مرگ کردند، شب خبر داشتند که بیمار هست و بیمارستان و دعا و اینها. ۲۰ رادیوی من صبح خاموش بود، رفتم اداره ارشاد نشستم، رادیو اظهار کرد. رادیو را روشن کردم ساعت هفت و نیم بود. مادرم خدابیامرز تلفن زد. اظهار کرد ننه تسلیت. با همین تعبیر. من واقعا دلم نمی آمد صندلی ام را ترک نمایم. نمی دانستم من بلند شوم چه می گردد. آسمان به زمین آمده دیگر، امام مرده دیگر. مملکت مالک ندارد.

امروز سیزده بود، فردایش مجلس خبرگان تشکیل گردید با آن مکافات، با آن مسائل و با آن بحث هایی که شهره خاص و عام بود. رهبر انتخاب گردید، از پس فردایش مملکت هم قانون داشت و هم رهبر داشت، چند روز بعد هم ریاست جمهور تعیین گردید. یعنی مثل این که شما حساب کنید یک وقتی آقا درمورد مرگ این مثال را می زدند. یعنی کسی که می میرد، اگر آدم درست و درمانی باشد، مثل این هست که سوار هست، دارد می آید و می آید و می آید، می رسد به جوی، این جوی مرگ هست. می پرد و می رود آن طرف و ادامه دارد برای همیشه. یعنی مرگ و مردن هلاکت و دشواری و ناراحتی نیست. مثل پریدن از روی جوی هست. در حقیقت مملکت پس از رحلت امام مثل پریدن از روی جوی گردید. بعد روز به روز هم قویتر گردید. اصلا شوخی ندارد، ۴۰ روز هست. ۴۰ سال مانده هست دیگر.

دیگر از این ناب تر شما می خواهید؟ لیبی، عراق، افغانستان، یمن، مصر؛ در همه اینها انقلاب گردید، نشد؟ و الان؟ الان همه در بدبختی و بیچارگی و داعش و غیر داعش و جنگ و فلان می باشند. الان در ایران امنیت که داریم اکنون بماند، امکان دارد آدم بله، یک وقت یک تقی هم به توقی بخورد. مثل ترقه بازی بچه ها که چهار نفر می آیند در خیابان. آنان جدی می باشند. ۴۰ برای مملکت مثل عرض خود می بری و زحمت ما می داری. یارو مورچه را داشت می کشت، اظهار کردند تو نشنیدی که فردوسی می گوید میازار موری که دانه کش هست. نگفت خب درست هست، گفته موری که دانه کش هست، این دانه دهنش نبود، من کشتم. دانه داشته باشد، من نمی کشم. یعنی واقعا اینها چیزی نیست، اما سخت هست. اکنون شما نگاه کنید این چیزی نیست و ماه شاهد هستیم چیزی نیست، اما دو مرتبه هم یک لایه هایی دارد دیگر. این لایه ها آنهایی که من می گویم فشار و آدم دلش می سوزد، برای این هست. وی در اوج قدرت هست، ولی اینها هست دیگر. اینها صدمه هایی هست دیگر. شما به جهت این که خیلی خودتان تمایل نداشتید خبری باشید یا معروف باشید زیادتر در جمع مردم هستید و شاید راحت تر. شما هم همین حس را دارید که حضرت آقا برخلاف خیلی از رهبران دنیا، رهبر همه مردم هست. یعنی همه شان این حس را دارند که یک نفری هست که توان دارند به وی اعتماد کنند، یک سکان اعتماد هست، این سرمایه یا این اعتماد از کجا درآمد؟- زیر و بالای وی یکی هست. وی یک کلمه را روی ریا نگفته تا اکنون. به عقیده من فردی می باشند که سخن دلش را در هر جایی مطلبی لازم بدانید بیان می کنند، یعنی لازم باشد بگویند بیان می کنند.

هیچ ملاحظه ای هم ندارند. این برای امروز هم نیست، قدیم هم همین گونه بود. یعنی همه شان این حس را دارند که یک نفری هست که توان دارند به وی اعتماد کنند، یک سکان اعتماد هست، این سرمایه یا این اعتماد از کجا درآمد؟

– هر صحبتی هم که می زنند، اعتقادشان هست وی ، وی هر فرمایشی را در هر سخنرانی اظهار کردند، تظاهر در آن نیست، این اعتقاد من هست. – شما نامش را بگذارید اخلاص. سال کنونی هجوم های بسیاری به وی وارد گردید. یکی از آنان انتشار فیلم جلسه خبرگان بود. – من هم در فضای سایبری نگاه کردم. یک بخش هست که حضرت آقا اصرار دارند قبول نکنند این پست را.

منظورتان بحث اخلاص وی هست؟

– اکنون آن طرفی ها خیلی شیطنت کردند که آقا خودش، خودش را نپذیرفته است ولی از این طرف اگر نگاه کنید، نشان دهنده تقوای بالای وی هست.

این فیلم اتفاقا خیلی به سود حضرت آقا گردید. یعنی من برداشتم این هست که هر کس دید، بازگشت اظهار کرد یک تواضعی دیده می گردد.

– همه اینها کار خدا هست، کسی که برای خدا جان فشانی می کند، کار می کند، برای خدا از چیزی دریغ نمی کند، با اهمیت ترینش جان و آبرو هست، از بچه و از پول و از ثروت مهمتر هست؛ آبرو و جان، این دو عزیز هست.

وی هیچ دریغی ندارند. در نماز جمعه پس از ۸۸ هم وی صراحتا اظهار کردند و قطعا خالصانه اظهار کردند. این یک مساله. موقعی شما از هجمه فحش دادن می ترسید، اکشن می گیرید، مبارزه می کنید، دفاع می کنید از خودتان چون از میزتان می ترسید که دریافت کنند؛ درست هست؟ یعنی قدرت به خرج می دهید برای یک نفر یا شدت به خرج می دهید یا یک واکنش.

– اما وقتی برای من با اهمیت نیست که امروز شهید شوم وی مکررا و مکررا همین اواخر هم اظهار کردند؛ آدمی که قرار هست در رختخواب بمیرد، خوب تر هست شهید گردد. مردن در راه خدا؛ اکنون من می گویم می ترسند دو مرتبه هم، اما وی به ضرس قاطع صددرصد عقیده شان این هست، البته آدم خودش را نمی رود بیندازد وسط خیابان که تیرش بزنند، خب اگر تیر بزنند آرزوی تیر خوردن دارد، آرزوی مردن در راه خدا که شهادت هست؛ آرزوی این را دارد وی ، منتها خب اگر در راه خدمت هم آدم مرگ کند، قاعدتا این طوری نیست که اکنون بگوییم هر کسی شهید نشده، در این بزرگان، در این به طور مثال علما، در این فقها هر کسی که الان زنده می باشند یا به مرگ طبیعی مرده اند، آدم های خوبی نیستند؛ نه، یکی از زیباترین مردن ها شهادت هست. مردن در راه و خدمت هم شهادت هست، مردن در حال فعالیت هم شهادت هست. امام هم قطعا عروج کرده، یعنی عروج شهادت گونه. نگاه آقا به مردم هم خیلی جالب هست. آقا مردم را پذیرفته اند. مالک امر و مالک دستور می باشند، اما به طور مثال در بم راحت می روند، در چادر زمین لرزه نشین ها می نشینند. در همین کرمانشاه همه نگاه کردند که عبای شان خاکی شده بود، کفش شان خاکی و گلی شده بود و می رفتند و هیچ ترسی هم از چیزی نداشتند. – اگر بخواهید شما لباس تان را خاکی کنید، آشکار می گردد، لباس اگر درست کار کنید، خاکی می گردد. ممکن هم بود خاکی نشود.

کسی چیزی نمی اظهار کرد به چه سبب آقا خاکی نشده، اما خای گردید. خاکی نکردند، خاکی گردید. طبیعی هست، شما از یک مسیری که بروید، لباس تان خاکی می گردد، این خلوص را شما در نظر بگیرید. اکنون نسبت شان با مردم هم خیلی جالب هست.

– – علاقه مندی وی به مردم هست. – هر چه که بتوانم نگاه می کنم. – نه، از من نمی پرسند، می دانند که نظر نمی دهم. دلیلی ندارد من نظر بدهم. – اهتمام می کنم دنبال کن.

مثل دیگران، آحاد مردم، عوام الناس همین هست کارشان؛ می نگرند، خواهند دید، علاقه مند می باشند، خبر گوش می دهند.

– بله، دارم.

شما همه سخنرانی های وی را نگاه منی کنید؟

– من راست هستم منتها ولایتی هستم.

بعد مورد آنالیز هم قرار می گیرید از جانب اطرافیان تان؟

– پیش از این که راست باشم، ولایتی ام. با چپی ها نیستم، با اینهایی که الان گروه اصلاح طلبی می باشند، اصلاح طلب نیستم، ذاتم اصولگراست.

ولی خودتان همه را دنبال می کنید؟

– الان دیگر اصولگرا نیستم. من و بچه هایم اهتمام می کنیم منش آقا را دنبال کنیم، حتی به طور مثال فرض کنید در دسته بندی های بیرون، قرار نمی گیریم.

اصلا سیاسی نیستید؟

– یعنی چی سیاسی نیستم؟

گرایش سیاسی دارید؟

اوایل رحلت امام بود، خدمت آقا رسیدم و اظهار کردم شما فرموده بودید در آن سخنرانی ۱۲ اسفند که بنز و اینها را مسئولین سوار نشوند. یادتان هست؟ من یک چیزی اظهار کردم، وی دوتا نکته را اظهار کردند. البته به یک مناسبتی، پیش زمینه ای داشت. پیش زمینه اش هم این بود که من که رفتم تهران، قرار گذاشتم معاون اداری، مالی وزیر نفت در سال ۶۹؛ رسیدیم تهران و از اینجا کندیم که به آنجا وصل شویم، آن دوست واسطه مان اظهار کرد بیا پخش، بشوی قائم مقام پخش. ابلاغ ما را زدند. گردیدم قائم مقام شرکت ملی پخش فرآورده های نفتی، یکی از شرکت های معروف بود؛ گردیدم قائم مقام آنجا. پست را برای من ایجاد نموده بودند. زدند قبلش داشت، بعدش حذف گردید. یک مدتی در یک اتاق کوچکی بودیم، پس از ان اتاق، اتاق هیات مدیره را مدیرعامل به من داد و رفتیم با معاون مدیر بازرگانی از داخل میرداماد رفتیم مبل بخریم. یک مدل مبلی خریدیم به نظر ۳۰۰-۲۰۰ هزار تومان؛ البته زیاد بود. مدل فرانسوی بود. در میرداماد می رفت داخل زیرزمین و خیلی جای با کلاسی بود. من اظهار کردم می گردد یک تغییراتی دهیم؟ اظهار کردند بله. اظهار کردم اولا من دوتایی و سه تایی نمی خواهم، من هشت تا تکی می خواهم، اینجا هم هشت تا تکی شما خواهید دید.

هشت تا تکی می خواهم، شش تا هم صندلی اش را می خواهم، چهارتا هم میزش را می خواهم، میز کوچولو. این طوری باشد و آماده کنید و بدهید. بعد یک پاترولی بود که من نمی دانستم، چون من عنوان کرده بودم که تهران ماشین ندارم، راننده می خواهم، راننده هم هر کاری که من بگویم هست، برای سوار کردن و بردن من منحصرا نیست، تهران غریبیم، جایی را نداریم، باید خرید منزلم را بکند، سرویس به خانواده من بدهد. اینها را من طی کرده بودم با واسطه مان که به آقای آقازاده بیان کرد. دو؛ خانه سازمانی ام هم پول شارژ نمی دهم چون شنیده بودم شارژ در تهران گران هست. اظهار کردم من ۳۰-۲۰ تومان حقوق می گیرم، توان ندارم پول شارژ بدهم، پول شارژ را هم من نمی دهم، شما بدهید. همه اینها را قبول کردند. روز اول که غروب بود، من را از فرودگاه تهران آوردند و بردند هتل مشهد. رفتیم آنجا و البته رفته بودم قبلش آنجا؛ با یکی از همکارهای ارشادی رفته بودیم از اینجا که او کار داشت و با هم رفتیم و اظهار کردم بیا هتل ما و یک سوئیت برای ما گرفته بودند. بالعکس همان شب سر شام، برق رفت، شام را در تاریکی خوردیم و من خیلی احساس غربت کردم. قصد داشتم تهران بمانم و زن و بچه ام هم مشهد بودند. خیلی دلخور بودم. صبح رسیدم و رفتم اداره، چمدان را بستم، گذاشتم، ماشین آمده اداره، همان ماشینی که آمده بود، همان راننده آمد دنبال من.

این گردید راننده من. فردی که همراه ما بود به عنوان تشریفات، اظهار کرد حاج آقا ببخشید، آقای صیفی راننده شماست، صیفی را صدا زد، اظهار کردم ببین، شما باید خرید کنید، میوه، گوشت، نان، ماست، پنیر، کره، سیب زمینی، پیاز و . اظهار کرد بلد نیستم. اظهار کردم خانه تان چه کسی خرید می کند؟ اظهار کرد خانم من. اظهار کردم برو یاد بگیرد. اول ها در کاسه من می گذاشت، به طور مثال بیان می کردم برو پرتقال بخر فرض کنید، می رفت پرتقال می خرید به این گندگی. شش تا پرتقال آن وقت دو هزار تومان. کیلویی ۴۰۰ تومان بود… یک عالمه می خرید. یک روز صدایش زدم و اظهار کردم ببین داداش، با ما بازی نکن. اول این که دو کیلو پرتقال بگیر، این را بگیر، آن را بگیر، این را ببر خانه ات، این را هم برای خانه ما. این را که گفتیم، با ما رفیق گردید و خیلی دیگر فداکار گردید، واقعا فداکار گردید.

امین من گردید. بازنشست گردید. یکی از داخل امور مالی این سندها را دیده بود و یک نامه ای نوشت، یک نامه ای به آقا نوشته بود. همان نامه را به وزیر نوشته بود و چکیده رونوشت آن را به خود من داده بود. با نام و امضا، امضا کرده. این شجاعتش بود. که یک کسی آمده در بخش که خدا کند برادر شما نباشد. برای شما این قدر خرج کردند. فلان کردند. می دانید که؛ بگویی کلاه بیار، سر می آورند، در ادارات این طوری هست، مخصوصا در نفت، این نامه رفته بود دفتر رابطه مردمی، یک پاراگرافش را چکیده کرده بودند، یک پاراگرافش را فرستاده بودند خدمت آقا. آقا نوشته بودند که سید حسن خامنه ای برادر من هست و لحن نامه لحن یک چیزی شبیه مغرضانه هست که پیش بینی وی درست بود؛ لحن، لحن بدی بود، بی ادبانه و مغرضانه منتها نامه را به وی نمایش دهید، نوشته را به وی نمایش دهید و بگویید مراقب رفتارش باش. که نامه را در پاکت کرده بودند، برای من یا دستی دادند یا حضوری دادند، یادم نیست، من در ذهنم بود اینها؛ بعدش رفته بودیم خدمت وی ، ظهر بود که اکنون این هم یک خاطره خنده داری هست؛ اکنون بماند. ظهر بود، ناهار خوردیم.

آقا اظهار کردند اصلا اینجا استراحت کن، چهارشنبه بود، اظهار کردم نه، باید بروم اداره، اظهار کردند مگر اداره داشتید؟ چگونه رسیدید اینجا؟ این مورد؛ اکنون این را دارا باشید. یک مورد هم همان ایامی بود که وی کیسه صفرایش را عمل کرده بود، در بیمارستان بودند وی ، شنیده بودم روز قبلش عمل کرده بودند. من فردایش رف۵تم. رفتم بیمارستان و ایستادیم و رفتم نگاه کردم. سلام و علیک کردیم و احوالپرسی و رسیدیم بیرون. اتاق بغل پاسدارها نشسته بودند. نشسته با آنان گعده کردیم. ناهار خوردیم.

به یکی از آنان اظهار کردم شما هر وقت بیدار شدند، خبر کنید من بروم خداحافظی کنم. اظهار کردند باشد. رفتم داخل، اظهار کردند شما اینجایید؟ نرفتید اداره؟ بروید اداره. مرد حسابی شما بیماری، چه کار داری به این کارها؟ دقت در اطرافیان، مراقبت از اطرافیان. به وی اظهار کردم آن روزی که ناهار بودیم، اظهار کردم شما یک مطلبی را فلان اظهار کردید، بنز را گذاشتیم ما کنار، پاجیرو سوار می گردیم. پاجیرو کمتر از بنز هست، اما شیک تر از بنز هست، ماشین ها عوض شده هست، آقا اظهار کردند من می دانستم، اینها کنار نمین گذارند. خواستم زشتی قضیه را متوجه شوم. بنز سوار شدن برای مسئول قباحت دارد، قبیح هست، زشت هست، این یکی. بعد هم اظهار کردند من هشت سال روی یک موکت ریاست جمهور بودم، نگذشت؟ اظهار کردم به چه سبب. ریاست جمهور بدی بود یم؟ اظهار کردم نه، خواهش می کنم. در نتیجه اگر قالی دستی باشد و چه بنز باشد. آقای رهایی هم جدیدا یک چیزهایی بیان کرد؛ جدیدا هم نه، در این کلیپ های موخر زیاد آمده هست. اینها منش وی بود. بیان می کنند آقا خیلی آسان زندگی می کنند، زندگی شخصی شان، حتی در خورد و خوراک عنوان کرده بودند. یا به طور مثال ضیافت های خودمانی می روید، خیلی تشریفات ندارند. – آقا یک نکته ای را به من اظهار کردند، به من اظهار کردند من خرید شیرینی را در خانه حذف کردم. وی طبق معمول میوه دیدارهای شان دو رقم زیادتر نیست، حتی اینجا که پذیرایی می کنند، دو رقم هست، سه رقم نیست. غذا هم یک رقم؛ یک خورشت. بله، منحصرا یک خورشت.

یعنی تجملات مطلقا. تجملات و بی تکلف بودن غیر از این توان ندارد باشد.

– یک وقت شما برای تان آشپزخانه تان همیشه کباب و بگیر و ببند و گرم بوده، یک وقت نه، اصلا بند این چیزها نبودید. به فکر این چیزها نبودید که اکنون چون ما اینجا ریاست جمهوری شدیم، باید این طوری باشد؛ نه. یعنی اصلا این قضیه نیست که وی تشریفات؛ یک تشریفات مخصوصی دارد برای خودش که آن تشریفات برای وی نیست، برای جایگاه آن هست که جدا هست.

یعنی فامیلی هم که می روند؟

محافظان، خودی، بگیر و ببند و حتی اتومبیل، یعنی حتی اتومبیل هم ذی ربط به وی نمی توان. وی همین هست، وی همین هست که خواهید دید. غیر از این که شما خواهید دید، همین هست، یعنی اهتمام در این که قطعا دمپایی فلان مدل باشد، نه. اهتمام در این که قطعا فرض کنید فرش داشته باشد، نه. همین الان واقعا در خانه شان گلیم هست، موکت هست در کتابخانه ای که هست، اندرونش هم اگر پایین خانه هست، آن هم همین هست. وی مبل ندارند، در آشپزخانه شان به احتمال زیاد از این صندلی های پلاستیکی هست که پایین نگاه کردید گوشه پارکینگ که من خریدم و فرستادم برایشان. خودشان حاضر نبودند حتی آن را هم بخرند، چون برای شخصی شان را که نمی گویند ریاست جمهوری یا دفتر رهبری بخرند. باید از جیب شان بخرند؛ نمی خواست بخرد. یعنی صندلی اش صندلی معمولی هست، اکنون این صندلی این طوری هست که من هم تهران دارم از این صندلی های این طوری، من چهارتا از آن را دارم. همان پشت حسینیه هم که شما خواهید دید آن صندلی ها را می گذارند. آنان هم صندلی پلاستیکی هست که برای دفتر هست.

مبل های شان هم مبل های آسان ای هست. وی یک نکته ای را هم گفته اند که ما به طور مثال روی همین مبل ها، نشستیم، بلند شدیم، از زمان ریاست جمهوری تاکنون، طوری شده؟ این «طوری شده» خیلی با اهمیت هست، این لغت طوری شده را ما باید این را بدانیم. به طور مثال من این طوری نشستم، طوری شده؟ نه. من اینها را جلوی شما گذاشتم، جلوی خودم هم گذاشتم، از شما متمول تر، متمکن تر، پولدارتر اینجا نشسته، همین گونه بوده؛ به آقای آجرلو که ارادتمندیم، دو مرتبه هم همین هست. قبلش هم که این را برای من نیاورده بودند، در آن سینی بود، پیاله های چینی داشتم، همین ها را در آن می گذاشتم و می آوردم. آقا هم همین طوری هست. شما اگر بروید در خانه اش، احساس این را نمی کنید که خانه یک مقام درجه یک جهان اسلام، نه جهان ایران، جهان اسلام؛ آن سر دنیا وی مرید دارد، آن سر دنیا فلان دارد، یک این طوری بکند وی ، هزارتا راک فلر از دستش می ریزد، اما همه اینها هست، برای خودش نیست. من تهران اوایل در سال ۷۲-۷۱ فرش خریده بودم، الان فرش هایش هست. دوتا قالی سه در چهار از مشهد خریده بودم قسطی ۷۰۰ هزار تومان.

مدت ها خجالت می کشیدم خانواده اخوی را دعوت نمایم؛ آقا که جای خود دارد. بچه ها را دعوت نمایم که بگویند عمو فرش خریده، فرش و مبل. واقعا خجالت می کشیدم. احساس شرمساری می کردم؛ البته از اینها احساس شرمساری نمی کنم، چون اینها حساب و کتابشان به شما می گویم؛ آن را که داده، این را که داده، این را که داده، نرفتم بخرم به طور مثال. من با هیچ کدام یک تنه معاشرت ندارم. آنان هر وقت می آیند، سه، چهارتایی با هم می آیند که تهران خانه مان، که دعوت کنیم، قرار بگذاریم، چه اینجا که بیایند مشهد، قرار بگذاریم و خیلی مقید می باشند، خیلی احترام می کنند، خیلی محبت دارند. هر چقدر بزرگ تر باشند، درجه شان زیادتر هست. سن و سال من نرسیده که امام را در زمان حیات شان متوجه شوم، ولی آنچه که شنیدم یا به طور مثال نگاه کردم، یا به طور مثال قرائت کردم در جاهای مختلف، می اندیشم عنصر جسارت مهمترین چیزی هست که حضرت آقا را شبیه امام می کند. به طور مثال، در بدترین شرایطی که همه اظهار کردند قصد دارند حمله نمایند به کشورمان، حضرت آقا اظهار کردند که نادرست می کنند بزنند، توان ندارند بزنند. یا به طور مثال همان جمله معروف شان که خیلی هم در برهه خیلی حساسی هم اظهار کردند که دوران بزن و دررو تمام شده؛ این جسارت انگار هر چقدر زمان می گذرد، خودش را زیادتر نشان می دهد.

با کدام یک از آقازاده های رهبری زیادتر معاشرت دارید؟

– این را شما نامش را جسارت توان دارید بگذارید، اما همان نتیجه خلوص و ایمان و یقین هست. وی به فاز ای به عقیده من از مراحل انسانیت دست یافته که «ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم»؛ یعنی وی به این آیه ایمان دارد. نگاه کنید، این خیلی با اهمیت هست.

شما اگر مشهدی باشید، هفته ای یک بار حرم می روید. اگر در مشهد کسی را در بهشت زهرا (س) یا بهشت معصومه (س) یا بهشت رضا (ع) فامیل دور یا نزدیکی دارا باشید، سالی سه، چهار بار قبرستان می روید، مرده ها را خواهید دید، حال و هوای اطرافیان مرده های جدید را هم خواهید دید؛ دارند دفن منی کنند، دارند می شورند، دارند می برند، دارند نماز مطالعه می کنند، دارند فاتحه مطالعه می کنند، دارند گریه می کنند، همه اینها را خواهید دید. همان لحظه دلخور هستید.

– خوش به حال کسی که همان لحظه بگیرد. چون همان لحظه توبه کرده اند تمام کثافت کاری های شان را. پایمان را می گذاریم در ماشین و می آییم به نخستین پیچ نرسیده، چشم مان به آلودگی آغاز می گردد، ذهن مان به آلودگی آغاز می گردد. می پیچید جلوی مان می گوییم ای فلان. ما می آییم بیرون فراموش می کنیم. وی به آنچه که به فاز یقین دست یافته؛ من نمی گویم کسی را دیده، من نمی گویم الهام می گردد، اما با فرمول قرآنی، با فرمول اعتقادی، کسی که خدا را یاری کند، قطعا یاری می گردد، شک نکنید. شما فرمودید در دوران زندان با آقا مرتضی نبوی بودید. غیر از آقا مرتضی با دام یک از شخصیت های سیاسی حشر و نشر دارید؟- من آقا مرتضی راهم الان زیاد نمی بینم. آقا مرتضی خانه اش در ترجمان هست، معیری، خانه ما یک مقدار بالاتر یک آپارتمانی که دارم الان، در منیریه هست، در همان نرسیده به میدان منیریه در ولیعصر (عج). خانه پدرخانم آقا حامد ما، حسین آقای محمدی که در دفتر آقا هست، وی هم از رفقای قدیمی و هم محلی ما می باشند. با وی بوده، با ضرغامی ، با چندتای دیگر هنوز با هم، هم محلی می باشند. من در روضه ها آقا مرتضی را زیاد می بینم که آن هم در موحدی نیا هست در ابوسعید، یعنی ۳۰۰-۲۰۰ متر فاصله دارد.

رابطه به این سبب، نه این که من خانه شان بروم و بیایم، ولی هر دفعه که می بیند، انگار آن سال ۵۳ هست، آنقدر که صمیمی هست. غیر از آقا مرتضی با دام یک از شخصیت های سیاسی حشر و نشر دارید؟

– – با هیچ کس. من با همه آشنا هستم، همه را می شناسم، ولی ببخشید، تحویل نمی گیرم. کاری ندارم به آنان، ارادتی ندارم به آنان. من با چپ و راست رفیق هستم. به طور مثال فرض کنید یک وقتی یک جایی باشم؛ ما با همه سران فتنه رفیق بودیم. جز موسوی، من با آقای خاتمی همین به صورتی که با شما نشستم، همین طوری با آقای خاتمی می نشستیم، این افتخار نیست البته، می خواهم بگویم یعنی رابطه داشتیم، مدیرکل وی بودم، رفاقت داشتیم با وی .

غیر از وی با چه کسی؟

– آقای روبی خیلی به من محبت داشت، خیلی، یعنی این طوری نبود؛ الان کروبی این طور شده و مثل گذشته نیست، آن موقع ها وگرنه بد نبود. – موسوی نه، خیلی به من ذی ربط نبود، از اول ذی ربط نبود. به طور مثال در مجاهدین انقلاب، خیلی های شان همکاران ما بودند و در وزارت ارشاد با هم رفیق هستیم. الان به طور مثال یک وقت فرودگاهی یا یک جایی می بینم، می نشینیم، همچنان که با جنابعالی نشستیم، با آنان هم امکان دارد بنشینیم، ولی من خیلی اهتمام می کنم خودم را نشان ندهم. – نه، من اهتمام کردم خدمت آقا کمتر چیزی ببرم و بیاورم. البته همسرم گاهی وقت ها نامه می گیرد و می برد، اما من مخالف هستم. – من فوق دیپلم علوم انسانی هستم.

آقای موسوی چگونه؟

– من اینجا که قصد داشتم بروم تهران، مهدی فریدزاده، مدیر شبکه یک بود در زمان آقای محمد هاشمی. با من رفیق بود. بیان کرد یا محمد هاشمی شنیده بود یا بیان کرد.

شما به وسیله نسبتی که داشتید، تا کنون واسطه شدید برای حل مساله ای یا اصلا ورود نکردید؟

– بیان کرد که فلانی دارد از ارشاد می آید. بیان کرد کجا قصد دارد بیایید؟ برود صدا و سیما، برود بشود مدیر شبکه خراسان.

تحصیلات شما چیست؟

– بیان کرد نه او کلاسش بالاتر هست، دارد می آید تهران.

چگونه گردید رفتید در بحث سینما؟ پیشنهاد خودتان بود یا پیشنهاد دادند؟

بیان کرد خب، بیاید تهران، بیاید پیش ما. به من اظهار کرد، اظهار کرد محمدآقا این طوری گفته. اظهار کردم ببین به آقای هاشمی شما بیان کن که من تازه رفتم نفت، یک ماه هست، زشت هست از این شاخه به آن شاخه بپرم. محمد آقا که با آقای آقازاده رفیق هست، خودشان بین خودشان حل نمایند. اگر قصد دارد من بیایم ، ضمنا کجا؟ یک ناهار دعوت کرد، سه تایی نشستیم، ناهار هم خوردیم و صحبت کردیم و لطیفه گفتیم، خیلی لطیفه می گویم؛ من هم اهلش بودم، شوخی هم کردیم. برادر آقای هاشمی و برادر آقای خامنه ای، در نهایت هر دو یک جور بودیم. اظهار کرد بیا اینجا مدیر امور مجلس باش. اظهار کردم ببین من بیایم اینجا بشوم معاون امور مجلس، باید با نماینده ها مچ بندازم، خب طبعا من برنده می شوم. اگر من برنده بشوم بیان می کنند برادر ریاست جمهور، برادر رهبر، اصلا دارند درو می کنند مملکت و صدا و سیما را. آشکار هست ما زورمان به اینها نمی رسد؛ نماینده هم هستیم، اما زورمان نمی رسد. اگر خدای نکرده یک وقت کسی این طوری کند دست ما را، بیان می کنند اینها که این طوری باشند، آنان هم مثل همین ها می باشند. ارج و قرب، کلک و پر می ریزد، ضمن این که من بلد نیستم رابطه و پاچه خواری نمایندگان را، روش شان را می دانم چیست، اما بلد نیستم این کار را، برای من خوب نیست. من مدیر دفتری هم بلد نیستم. آقای آقازاده به من اظهار کرد بیا مدیرکل دفتر نظارتی شو. خیلی بدم آمد؛ اولا به من فحش بود؛ البته در وزارت نفت خیلی بالا هست، می دانید که هر چه رانت و پانت دارد، آنجاست؛ همه کاره وزیر هست در حقیقت. اظهار کردم که نه، من ارتباطات عمومی ام خوب نیست. اظهار کرد شما ارتباطات عمومی تان خیلی خوب هست که، اظهار کردم بله، ارتباطم خوب نیست، من توان ندارم به نماینده زنگ بزنم و بگویم آقای آقازاده اظهار کرد.

من خودم را باید بگویم. یکی برای من باید زنگ بزند. چکیده یک مقدار به من برخورد. در نتیجه ما را در همین شوراها عضو کن. ما قدقدمان را در نفت می کنیم و یک حقوقی آنجا می گیریم، اینجا هم در شورا باشد، می آییم. گردیدم عضو شورای برنامه ریزی شبکه یک؛ این از اینجا آغاز گردید. همزمان عضو شورای ارزیابی فیلم و سریال شبکه یک هم گردیدم یک مدتی. تا آقای فریدزاده آمد ارشاد و گردید معاون سینمایی در زمان آقای میرسلیم. آقای میرسلیم گردید وزیر، آقای فریدزاده گردید معاون سینمایی و سریع من را گذاشت در شورای فیلم و سناریو با توجه به آن پیشینه و شش سال ارشادم. بعد یک رفیقی داشتیم وی را گذاشت مدیرعامل سینمای جوان، من را گذاشت عضو هیات مدیره سینمای جوان. این سه تا سمت را من داشتم. – چهارتا.  آقا که خیلی خوب بودند. من خودم خیلی دلخور بودم. من آن وقت معاون آموزش و پرورش منطقه احمد آباد بودم. در سال ۶۰، ظهر داشتیم می رسیدیم، برخلاف روزانه با مینی بوس اداره، سرویس، نگاه کردیم مدام راننده و ریاست اداره دارند لوندی می کنند. مدام اظهار می کردند حسن آقا، آقا خامنه ای، فلان؛ من برنامه ام این بود که از آنجا می رسیدم، پیاده می گردیدم، یا من را می بردند میدان شهدای فعلی، از آنجا اتوبوس سوار می گردیدم، می رفتم سردخانه سام در جاده فردوسی.

شما چند بچه دارید؟

– آنجا هیات مدیره بودم من، شرکت بود، یک سردخانه مشهد داشت، اهواز به ساری، من هیات مدیره آن شده بودم زمان شهید امیرزاده در سال ۵۹٫

پس از ترور حضرت آقا، آقا را نگاه کردید، خود آقا چه احساسی داشتند؟ و خود شما؟

  این مختصر بود، به سبب رفاقت مان با آقای امیرزاده منحصرا نه به سبب تخصص. می رفتم آنجا، نماز می قرائت کردم، ناهار می خوردم، یک چرت مختصری می زدم، اقدامات سردخانه را بازدید می ردم، سالن ها را که چه دارد، موتورخانه و انبارها را نگاه می کردم و یک صحبتی می زدیم و یک نشستی و تقریبا کار روزانه من بود. آن روز اینها مدام اظهار کردند آقای خامنه ای نمی خواهید بروید سردخانه؟ اظهار کردم آقا چه کار دارید؟ می خواهم بروم. اظهار کردند نه، پیاده شوید، برویم خانه، در حقیقت من را به زور پیاده کردند. من خانه پدرخانم خودم می نشستم در فلکه برق، میدان بسیج. پیاده گردیدم. نخستین کوچه دست راست، کوچه گلچین پیاده گردیدم و رفتم خانه، خانم من اظهار کرد این طوری شده هست. اکنون ساعت دو خبر ها را عنوان کرده بودند، اینها شنیده بودند، رادیو را خاموش کردند که من نفهمم، نمی دانستند که من نمی دانم، من هم نمی دانستم. بعد به مادرم تلفن زدم و اظهار کردم خانم چه شده؟ اظهار کردند آره، این طور شده، فلانی این طور شده، هادی آقا دارد می رود تهران.

هادی آقا آن روزش رفت. من نمی دانم چه موقع بود، صبر کردم، صبر کردم، ماه رمضان گردید، بلند گردیدم و ماه رمضان رفتم که آنجا که رفتم در بیمارستان قلب، همین در اتاق بود آقا، خوب شده بودند و از آن حالت آنچنانی در آمده بودند. خیلی محبت کردند. پاسدارها دورشان نشستند و یک تصویر گرفتند. بنظرم دور آن سفره من هم هستم. که آقای مقدم خیلی دلواپس بود، شب ها دعا می قرائت کرد تا صبح یک ختم قرآن می قرائت کرد همین آقای سید علی مقدم. یک شب یا دو شب من بودم، بازگشتم. – هیچی؛ هیچی به خدا. – نمی دانم چه بگویم. یک آدم مخلص، یک بنده مخلص خدا به عقیده من؛ با حقیقت، مخلص، همین اخلاصی که لغتش را شما اظهار کردید. یک بنده مخلص، منحصرا وظیفه بندگی اش را وی به عقیده من انجام می دهد.

آقا که رهبر شدند، شما در نخستین ملاقاتی که با آقا داشتید، چه فرقی نگاه کردید با گذشته؟

در یک جمله اگر بخواهید برادرتان را که رهبر معظم انقلاب اسلامی می باشند بیان کنید، چه می گویید؟


لینک کوتاه مطلب : http://www.shalamchenews.com/?p=92895

دیدگاه شما

معادله ی امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.