تاریخ ارسال : ۱۶ فروردین ۱۳۹۷ ساعت : ۰۲:۵۲ 0 نظر چاپ این صفحه چاپ این صفحه

عصبانیت و هیاهو

امین فرج‌پور|بگذار خیلی رک و راست مطلب را آغاز کنیم: سینمای ‌سال ٩۶ در یک نگاه، سینمای موفقی نبود. با این‌که چند فیلم بالای ١٠میلیارد فروختند و شاید از نظر آمار کلی فروش سینماها تفاوت چندانی با یکی دو‌سال موخر نداشته باشد، با این‌که سینمای ایران به‌خصوص در جشنواره موخر نمایش داد که گام‌ها از نظر فن و تکنیک و جلوه‌های مخصوص جلو رفته‌ایم، با این‌که برطرف توقیف از یک‌سری فیلم‌های کم‌مشکل بار سنگین انتقادات روی دوش دولت و ارشاد را کاهش داد و…؛ ؛ اما دو مرتبه هم سینمای ایران در سالی که در روزهای انتهایی آن هستیم در کل حرکتی رو به جلو نداشت و شگفت که در یک بررسی کلی حتی نمی‌توان اظهار کرد که این سینما درجا هم زده هست.        
    بله؛ سینمای ایران پیش نرفته. فرو رفته. ..

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم…
سینما در سالی که گذشت پر بود از لحظه های غمگین، روزهای سیاه، از دست دادن‌ها، مرگ‌ها…
سال ٩۶ برای اهالی سینما با تلخی آغاز شد. هنوز چند روز به فرارسیدن ‌سال جدید مانده بود که ناگهان خبر آمد که علی معلم منتقد و تهیه‌کننده سینما به گونه ای غیرمنتظره از دنیا رفته هست.     این خبر که اهالی سینما را با یک شوک بزرگ راهی ‌سال جدید کرد؛ پس از تعطیلات نوروز و در آخرین روزهای فروردین با انتشار خبر درگذشت غیرمنتظره عارف لرستانی بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون سالی تلخ‌تر از زهر را نوید داد؛ که چنین نیز شد و در آغازین روزهای دومین ماه از‌ سال یکی دیگر از پیشکسوتان سینما و تئاتر ایران نیز از دست رفت. هنرمندی نه‌چندان معروف که البته چهره‌اش برای مردم آشنا بود: نقی سیف جمالی…
حمید آخوندی، تهیه‌کننده سینما نیز اوایل خردادماه درحالی‌که آخرین فعالیت سینمایی‌اش ماهورا به کارگردانی حمید زرگرنژاد درحال تولید بود، درگذشت تا این روند تلخی‌ها ادامه‌دار باشد. در ادامه درحالی‌که هنوز تلخی از دست دادن حمید آخوندی را از یاد نبرده بودیم، حبیب‌الله کاسه‌ساز دیگر تهیه‌کننده سینما در اواخر تیرماه چشم از جهان فرو بست و دیگربار اهالی سینما را در غمی سنگین فرو برد. در چهاردهمین روز از این ماه سینماگران دیگربار دور هم جمع گردیدند تا اولین سالگرد عروج عباس کیارستمی، کارگردان فقید را برگزار کنند.     اولین سالگرد کیارستمی برای سینماگران با غمی بزرگ همراه بود، به این سبب که نتیجه رأی پرونده پزشکی او آن‌طور که باید پیش نرفت و با نوعی سهل‌انگاری پشت سر گذاشته شد که همین امر اعتراض زیادی از سینماگران را بهمراه داشت. روند تلخی‌ها همچنان تا انتهاء ‌سال ادامه داشت. تا این‌که آمدیم به بهمن و اسفند و سالی که با درگذشت معلم و لرستانی به تلخ‌ترین شکل ممکن آغاز شده بود، در اسفندماه با فوت شوکه‌کننده دو سینماگر خوشنام با همان تلخی تمام شد.     با درگذشت غیرمنتظره همایون شهنواز، کارگردان دلیران تنگستان که بر اثر منفجر شدن گاز در منزل مسکونی خود دچار سوختگی شد و پس از پشت سر گذاشتن چند روز سخت در بیمارستان دار فانی را وداع اظهار کرد؛ که البته چند روزی پس از این اتفاق لوون هفتوان هنرمند ارمنی سینما، تئاتر و تلویزیون نیز در در خلال فیلمبرداری تازه‌ترین اثر خود بر اثر سکته قلبی چشم از جهان فرو بست تا شوکی دیگر در روزهای پایانی‌ سال برای اهالی سینما رقم خورده باشد.

سیمای یک سینمای ورشکسته
نگاهی حتی گذرا به جدول فروش فیلم‌های سینمای ایران در ‌سال گذشته نشان می‌دهد باوجود اعداد و فروش‌های گاه دهان پرکن چند میلیاردی، در مجموع سینمای ایران از نظر اقتصادی چندان با موفقیت قرین نبوده هست. در بین تمام فیلم‌های اکران‌شده منحصرا و منحصرا پنج فیلم به نام‌های نهنگ عنبر ٢، گشت ارشاد ٢، خوب بد جلف، آینه بغل و اکسیدان بیشتر از ١٠‌میلیارد تومان فروختند و پس از این پنج فیلم هم فیلم‌هایی چون ساعت ۵ عصر، خالتور، رگ خواب، زرد، واقعه ی نیمروز، خفه‌گی و ثبت با سند برابر هست که در مجموع هفت فیلم می‌شود، بین سه تا ١٠میلیارد تومان عایدی از گیشه داشتند. این ١٢ فیلم در بین حدود ٧٠ فیلم اکران شده، فیلم‌هایی می باشند که به نحوی می‌شود اظهار کرد هزینه تولیدشان را در اکران درآورده‌اند و در این میان پنج فیلم نخست فایده ای هم کرده‌اند.     حقیقت تلخی که با هر متر و معیاری چشم‌اندازی نگران‌کننده از سینمای ایران ترسیم می‌کند. درواقع این آمارها به این معنی هست که در یک‌سال گذشته از نظر اقتصادی منحصرا و منحصرا ١٢ فیلم سینمای ایران از طریق گیشه توانسته‌اند هزینه‌های انجام‌شده را برگردانند. وقتی می‌گویم این واقعیتی نگران‌کننده هست، به این سبب هست که اگر چرخه مالی درستی بر سینمای ایران حاکم بود، از بین تمام تهیه‌کنندگان و سینماگران منحصرا و منحصرا تهیه‌کنندگان این ١٢فیلم می‌توانستند با فراغ‌بال دست به ساخت فیلم بعدی‌شان بزنند. آماری هراس‌آور و ترسناک که می‌تواند تمامیت اقتصاد غیرشفاف سینمای ایران را زیر سؤال ببرد.     این حقیقت ترسناک که از میان ٧٠فیلم به نمایش درآمده اکثریت مطلق آنان یعنی پنجاه و شش یا هفت فیلم نتوانسته‌اند هزینه‌های اولیه را از طریق گیشه بازگردانند، چنان آینده‌ای از سینمای ایران ترسیم می‌کند آن سرش ناپیدا. چنان هراس‌آور و تلخ که اگر سینماگران همین اکنون دور هم جمع آیند و در سوگ این سینما همگان را مهمان مهمانی هق‌هق‌های‌شان کنند، کسی به آنان خرده نخواهد گرفت.     در واقع اگر با نگاهی خطاپوش نیمی از این فیلم‌ها را هم، آنهایی را که حدود ٢‌میلیارد تومان فروخته‌اند یا به هر طریق ممکن به طور مثال از مجاری ویژه‌ای چون رسانه‌های عکسی و… هزینه و درآمدشان را یربه‌یر کرده‌اند، از این سیاهه خط بزنیم، دو مرتبه هم این حقیقت که حدود ٣٠فیلم در یک‌سال شکست کامل خورده‌اند، سیمای یک سینمای ورشکسته را به سینمای ایران می‌بخشد…

جشنواره ٢؛ این خانه روشن هست!
اما جشنواره سال کنونی از نظر کیفی جشنواره‌ای امیدوار‌کننده بود. جشنواره‌ای که نمایش داد سینمای ایران دو مرتبه می‌تواند از آپارتمان‌های بالای شهری خارج شده و مضامین و داستان‌هایی نزدیک به مباحث مبتلابه جامعه امروز ایران را دستمایه ساخت درام‌هایش قرار دهد.
جشنواره فیلم فجر اگر منحصرا و منحصرا دو فیلم به وقت شام و تنگه ابوقریب را داشت، دو مرتبه هم می‌شد آن را جشنواره‌ای موفق قلمداد کرد. اما نکته در این هست که فیلم‌های خوب سال کنونی منحصر به این دو فیلم نبودند و می‌شود لیست بهترین‌های این جشنواره را فهرستی پر و پیمان دانست و این در سینمایی که در سال‌های موخر رکود و بی‌عملی را در شدیدترین حالت ممکن به تماشا نشسته رخدادی نویدبخش هست…
سال کنونی در جشنواره فیلم‌های مغزهای کوچک زنگ‌زده، به وقت شام، تنگه ابوقریب، لاتاری، بمب یک داستان عاشقانه و حتی دارکوب فراتر از انتظار و توقعی که از نظر کیفی از فیلم‌های خوب شرکت‌کننده در یک دوره از جشنواره فیلم فجر می‌رود، عمل کردند.
به وقت شام نشان از تبحر و دغدغه‌مندی ابراهیم حاتمی‌کیا دارد. عزیمت حاتمی‌کیا به دل سرزمین آتش و خون و شیطانی به اسم داعش در به وقت شام سفری جذاب و هیجان‌انگیز هست که می‌توانست دو ساعت تمام تماشاگر را در وضعیت و حال آن سرزمین شریک کند.     داستان دو خلبان که هنگام کمک‌های انسان‌دوستانه به مردم سوریه به چنگ داعش می‌افتند و تلاش‌های آنان برای دوئل و فرار فیلمی تماشایی شده؛ که این را زیادتر از هر چیزی وامدار و وامدار وجود کارگردانی به اسم ابراهیم حاتمی‌کیا هستیم که به‌خصوص در سال‌های موخر با فیلم‌هایی چون چ، بادیگارد و همین فیلم به وقت شام نشان داده که دست کم از نظر قدرت کارگردانی و در اصطلاحا درآوردن صحنه‌های شگرف و پربازیگر به تبحر دست یافته هست…
این تبحر را در کار بهرام توکلی نیز نگاه کردیم. کارگردان درام‌های جمع‌وجور روان‌شناختی – اجتماعی چون خارجی و آسمان زرد کم عمق؛ که در چرخشی شگفت‌انگیز یکی از دراماتیک‌ترین عملیات‌های تاریخ دفاع مقدس را دستمایه خلق درام تکان‌دهنده‌اش قرار داده و در انتهاء نیز به نحو حسادت‌برانگیزی از این چالش سرافراز بیرون آمده هست. تنگه ابوقریب داستان گردان عمار را روایت می‌کند. گردانی که پنج روز مانده به انتهاء جنگ، درحالی‌که عازم مرخصی می باشند، ماموریت محافظت تنگه با اهمیت و استراتژیک را به عهده می‌گیرند.     نتیجه، مهمانی خون و دوئل و شهادت هست و مرد شدن و مرد ماندن و مرد شدن نوجوانانی که پا به جبهه می‌گذارند و در این غائله که آتش و فوت از آسمان می‌بارد، جشن بلوغ را برگزار می‌کنند. در نگاه به این فیلم نمی‌توان و البته نباید تصویر و ترسیم جنگی آخرالزمانی را که در تنگه ابوقریب در جریان هست، فراموش کرد. نگاه و نگرشی خاص و روشنفکرانه به جنگ و مفهوم دفاع؛ که وامی داردمان بهرام توکلی را نیز در جرگه کاربلدان سینمای ایران قرار دهیم…
همچنین دو فیلم؛ نمی‌توان چشم را بر مغزهای کوچک زنگ‌زده هومن سیدی و بمب یک داستان عاشقانه پیمان معادی بست. اولی عکسی جنگل‌وار که از یک قشر حاشیه‌نشین به دست داده؛ تماشاگر را به مهمانی قابلیت‌های دیگری از سینمای ایران دعوت می‌کند و دومی با روایت داستانی از عشق و تنهایی در بهبوحه جنگ شهرها، سرزمینی همیشه عاشق را به عکس می‌کشد که حتی در بحرانی‌ترین ادوار تاریخش نیز از این نعمت بی‌بهره نبوده و نمانده‌.     مغزهای کوچک زنگ‌زده یعنی بالا بردن جایگاه هومن سیدی به‌عنوان یک کارگردان متبحر و بمب هم یعنی پیمان معادی که همیشه و در هر جایگاهی بوده کوشش کرده محصولی بی‌عیب و ایراد دست مخاطبش بدهد و این خصیصه‌ای هست که در سینمای ایران کمیاب هست…
پیمان معادی در فیلم درخشانش در عین ‌حال که از تلخی‌ها، دشواری‌ها، ایدئولوژی‌زدگی‌ها و جو ترسناک دهه ۶٠ می‌گوید، نوستالژی آن دوران را نیز نادیده و ناگفته نمی‌گذارد. این با اهمیت ترین نکته در مورد فیلمی هست که تناقض کنار هم نهادن واژه‌های بمب و داستان عاشقانه را در یک ساعت و نیم روایتش به قشنگ‌ترین شیوه ممکن حل می‌کند. همچنان که هومن سیدی در جنگلی وحشی هم انسانیت و مهر را می‌جوید و نشان می‌دهد که اگر نیز این کالاها در شرایط حاشیه‌نشینان جامعه کمیاب هست، شاید پایین ترین تقصیر را در این میان خود آن اشخاص داشته باشند؛ که در جنگل قانون تنازع حاکم هست و اجتماع و اقتصاد گاه کاری می‌کند که جنگل بسیار بسیار انسانی‌تر و حلیم‌تر از دنیای امروز باشد…

توقیفی‌ها
سالی که گذشت از نظر تعیین تکلیف فیلم‌های بی برنامه نیز ‌سال مهمی می‌توانست باشد. سالی که برخی از فیلم‌های مشکل‌دار سال‌های موخر مجوز نمایش گرفتند. از این تعداد زادبوم، خانه دختر، مادر قلب هسته ای و پریناز اکران گردیدند و البته مجوز نمایش خانه پدری، عصبانی نیستم و آشغال‌های محبوب هم صادر شد، اما به هر سبب این فیلم‌ها تاحالا موفق به روی پرده آمدن نشده‌اند…
در مورد برخوردهایی که منتج به توقیف یا بلاتکلیفی فیلم‌ها می‌شود که خود ده‌ها و صدها عارضه و هزینه نه منحصرا برای فیلم‌ها و فیلمسازان که برای دولت و ارشاد نیز دارد، باید این نکته را مورد سوال قرار داد که سبب توقیف این فیلم‌ها چیست؟ در واقع باید سوال را این چنین مطرح نمود که سبب اعطای پروانه ساخت به این فیلم‌ها چیست؟
وقتی فیلمسازی با تکیه به پروانه صادر گردیده وقت و هزینه‌اش را صرف فیلمی می‌کند و آن وقت آن فیلم با برخوردهایی مثل توقیف رو به رو می‌شود، آیا نمی‌تواند از ارشاد این سوال را داشته باشد که به چه سبب از ابتدا با ساخت این فیلم موافقت شده؟ اگر فیلمی بدون پروانه ساخت جلوی دوربین رفته باشد یا حتی فیلمنامه فیلم ساخته‌شده با مجوز صادرشده تفاوت داشته باشد، دو مرتبه هم صحبتی؛ اما در زیادتر مورد ها تا آن‌جایی که دیده‌ام فیلمنامه‌ای زمان ساخت با پایین ترین ممیزی یا اصلاحی رو به رو نمی‌شود، اما همان فیلم با ده‌ها مورد اصلاحی می‌خورد و این‌جاست که این سوال وسط می‌آید که به چه سبب دو شورای صادر کردن پروانه ساخت و نمایش یک متر و معیار برای مواجهه با آثار ندارند؟ به چه سبب هر شورایی با تکیه به سلیقه اعضا یا اجتهاد شخصی آنان از قوانین با فیلم‌ها طرف می‌شوند؟ و مسائلی از این دست؛ که اگر حل شوند، به جرأت می‌توان اظهار کرد که سینمای ایران نیمی از بحران‌های خودساخته‌اش را حل‌شده خواهد دید…

جشنواره؛ امپراتوری جهنم در قلمرو سینما!
جشنواره فیلم فجر در سال‌های موخر تبدیل گردیده هست به یکی از نقاط بحرانی سینمای ایران. جشنواره‌ای که از انتخاب شدن یا نشدن فیلم‌ها در آن تا پاداش گرفتن و نگرفتن فیلم‌هایی دیگر در آن می‌تواند بحران‌ساز باشد. این قضیه را در جشنواره سی‌وششم نیز به عینه نگاه کردیم…
حاشیه های جشنواره سال کنونی از انتخاب نشدن فیلم‌هایی مثل سراسر شب فرزاد موتمن، شاه‌کش وحید امیرخانی، درخونگاه سیاوش اسعدی و جن زیبای بایرام فضلی و اعتراض و انتقاد سازندگان این فیلم‌ها خطاب به اعضای هیأت انتخاب فیلم‌های جشنواره آغاز شد؛ که البته پس از چندی و با دیدن فیلم‌هایی مثل‌ هایلایت اصغر نعیمی، امیر نیما اقلیما و حتی فیلم پرهزینه‌ای مثل امپراتور جهنم خیلی‌ها حس کردند این معترضان تا چه اندازه زیادی در اعتراض‌شان محق بوده‌اند…
حاشیه های جشنواره همزمان با برپایی آن نیز ادامه یافت و حتی می‌توان اظهار کرد تشدید هم شد. هجمه کم‌سابقه رسانه‌ها به فیلم لاتاری و پس از آن نادیده گرفتن کامل آن در رأی های داوران، حمله منتقدان کارنامه‌دار در فضای سایبری و رسانه‌های کاغذی و البته در برنامه‌های سینمایی تلویزیون به فیلم به وقت شام ابراهیم حاتمی‌کیا که صدای این کارگردان را درآورد، اهدای دو سیمرغ در دو رشته که نشان از ضعف داوران در اتخاذ تصمیمی منطقی و همه‌پسند در رشته‌های فیلمنامه و کارگردانی داشت و… قسمتی از حاشیه های جشنواره را ایجاد نمودند.
در کل جشنواره چنان برگزار شد و چنان در رنجاندن همگان پافشاری نمایش داد که می‌توان نکات درج شده در یکی از نشریات سینمایی را در مورد جشنواره به‌عنوان بیانیه‌ای که نوعی اجماع روی آن وجود دارد، با دیگران شریک شد: جشنواره فیلم فجر ارزش و حرمت اولیه خود را از دست داده و همه چیز در آن نمایشی و شوگونه شده هست.

سینمای خصوصی؟!
تکلیف این گزینه هم روشن‌تر از روشن هست. درواقع وقتی که زیادتر از ۵٠‌درصد فیلم‌های ایرانی در یک‌سال به‌طور کامل و محض شکست خورده‌اند؛ نمی‌توان این سوال را مطرح نمود که تهیه‌کنندگان شکست‌خورده را چه انگیزه‌ای ملزم به ساخت فیلمی دیگر می‌کند؟ آیا خود این مسأله شاهدی بر این مثال نیست که همه می‌گویند اما کسی زیر بار آن نمی‌رود که وجود و حضور اشخاص و سرمایه‌های غیرشفاف و ابهام آمیز در این سینما تنها سبب ادامه حیات حرفه‌ای شماری از تهیه‌کنندگان این سینماست؟!
درواقع وقتی که زیادتر از ۵٠‌درصد فیلم‌های ایرانی در یک‌سال به‌طور کامل و محض شکست خورده‌اند؛ نمی‌توان این سوال را مطرح نمود که تهیه‌کنندگان شکست‌خورده را چه انگیزه‌ای ملزم به ساخت فیلمی دیگر می‌کند؟ آیا خود این مسأله شاهدی بر این مثال نیست که همه می‌گویند اما کسی زیر بار آن نمی‌رود که وجود و حضور اشخاص و سرمایه‌های غیرشفاف و ابهام آمیز در این سینما تنها سبب ادامه حیات حرفه‌ای شماری از تهیه‌کنندگان این سینماست؟! سینمای ایران برخلاف دیگر سینماهای استخوان خردکرده و نیرومند تکیه‌اش به پول مردم -که از گیشه به دست می‌آید- نیست. با این‌که به ظاهر به‌خصوص در سال‌های موخر سینمای ایران کوشیده تا در تمام جوانب گوناگون از فاصله نجومی موجود میان سینمای ایران با جریان روز دنیا کم گردد، اما این‌که بگوییم این تلاش‌ها به ثمر نشسته‌اند، از ساده‌انگاری هم آن‌ورتر هست.     چند ماه گذشته در همین «شهروند» درج کردم که «با این‌که سیاست‌گذاری‌های فرهنگی سال‌های موخر باعث شده تا وضعیت به مراتب و مکررا و مکررا خوب تر شده و گام‌ها به جلو برداشته باشیم و با این‌که مناسبات مالی و حرفه‌ای شفاف‌تر و بسامان‌تری را در سینما شاهدیم و شمار پشت‌پرده‌های شگفت‌انگیز و دیدنی و شنیدنی این سینما کاهش ملموسی پیدا کرده، اما باز چنان با سینمای دنیا فاصله داریم که گاه حس می‌شود در دو فضا، دو دنیا و دو کهکشان متمایز نفس می‌کشیم.     پدیده یا رخدادی که در سینمای دنیا یک امر واضح هست، این‌جا به نحو موردی تجملی و حاشیه‌ای جلوه می‌کند. جالب این‌که هر جور به این قضایا ببینیم، باز ناچاریم به همان نقطه آغازین برگردیم و به عبارت خوب تر ریشه این تفاوت‌های بنیادین را می‌توان در مناسبات مالی حاکم بر سینمای ایران ریشه‌یابی کرد. مناسباتی که باید با قواعد تثبیت‌شده و آزمون پس داده بازار رخ داد، اما ما در سینمای ایران با قواعد و قوانینی طرف هستیم که نه مبتنی بر قواعد بازار و واجد محاسن این نوع نگاه اقتصادی هست و نه این‌که محاسن اقتصاد دولتی را با خود دارد. درواقع ما از هر دو دیدگاه اقتصادی محاسنش را کنار انداخته و معایبش را برداشته‌ایم و در سینمای‌مان به کار برده‌ایم.     از بازار آزاد منحصرا و منحصرا وجه رقابتی و برد به هر طریق را انتخاب کرده‌ایم و از نگاه دولت‌محور هم جنبه‌های عدالت‌محور را فراموش کرده یا نادیده گرفته و روآورده‌ایم به وجوه غیرشفاف این نوع اقتصادی. چنین شده که این اقتصاد غیرشفاف و ابهام آمیز تمام وجوه و جوانب این سینما را از تولید تا پخش زیر سایه قرار داده و فضایی غبارآلود و ابهام آمیز آفریده که نتیجه‌اش را در سینمای این روزها می‌بینیم.     سینمایی که نه دولتی هست و نه خصوصی. هم از بودجه‌های نهادهای متفاوت تغذیه کرده و هم این‌که ادعای استقلال می‌کند. سینمایی بی‌ریشه که یادآور سفره‌ای هست که عده‌ای پاش نشسته و از نعمات این سفره بهره‌مند می‌شوند و شگفت که طمع چنان تحت تأثیرشان قرار داده که اذن نزدیک شدن کسی دیگر غیر خودشان را نیز به این سفره نمی‌دهند»…
نتیجه چنین سیاست‌های خطایی این می‌شود که سینمای ایران سینمایی شده که تهیه‌کننده‌اش سودش را در فاز تولید می‌برد، سینماگر معترضش سرمایه فیلمش را از ارگان‌ها و ادارات دولتی می‌گیرد و ادای اپوزیسیون هم درمی‌آورد، کارگردانش تنها هنرش باید در جمع‌وجور کردن سرمایه چکیده گردد و… به همین علل هم هست که در سینمای ایران از این‌رو که چرخه استاندارد سینما مبتنی بر مسیر طبیعی تولید، توزیع و بازتولید شکل نمی‌گیرد، همه چیز تنها و تنها کاریکاتوری می‌شود از تمام آنچه در سینمای حرفه‌ای دنیا می‌بینیم. بازیگران حقوق‌های نجومی می‌گیرند بی این‌که بود و نبودشان تاثیری در فروش فیلم‌ها داشته باشد. تهیه‌کنندگان فیلم‌های پرهزینه‌ای می‌سازند و پس از شکست‌های مفتضحانه این فیلم‌های پرخرج بی این‌که خم به ابرو بیاورند، فیلمی دیگر را آغاز کرده و به عبارتی به انباشت فیلم‌های شکست‌خورده‌ سال‌به‌سال ادامه می‌دهد.   با همان آماری که در بالا آمد؛ به نظرتان تهیه‌کنندگان پنجاه و چند فیلم شکست خورده سال قبل را چه انگیزه‌هایی به ادامه کار ترغیب می‌کند؟ آیا ادامه روند حرفه‌ای این شکست‌خوردگان به این مفهوم نیست که نفع تهیه‌کنندگان و داعیه آنان برای ادامه این کار از جایی غیر از گیشه‌های فروش تأمین می‌شود؟
  با همان آماری که در بالا آمد؛ به نظرتان تهیه‌کنندگان پنجاه و چند فیلم شکست خورده سال قبل را چه انگیزه‌هایی به ادامه کار ترغیب می‌کند؟ آیا ادامه روند حرفه‌ای این شکست‌خوردگان به این مفهوم نیست که نفع تهیه‌کنندگان و داعیه آنان برای ادامه این کار از جایی غیر از گیشه‌های فروش تأمین می‌شود؟ یک بار در نوشته‌ای اظهار کردم و بسیار هم مورد انتقاد جای گرفتم که به دنبال این مسائل می‌بینیم که در سینمای ایران روند کار بسیار آسان پیش می‌رود: به هر سبب، با هر انگیزه‌ای سرمایه‌گذاری پیدا می‌شود یا اسپانسری که می‌خواهد نامی، برندی یا کالایی را تبلیغ کند. اکنون جناب تهیه‌کننده از هر یک‌میلیارد دریافتی اگر سخاوتمند باشد ششصد هفتصد‌میلیون تومان را صرف ساخت فیلم می‌کند و بقیه‌اش را هم به‌عنوان دستمزد خودش برمی‌دارد.     این یعنی نفع در تولید، یعنی فیلم اگر یک‌میلیون تومان هم نفروشد، باز چیزی از جیب تهیه‌کننده نرفته هست و او نفع مناسب خود را از این پروژه برده هست. این یعنی که دیگر داعیه چندانی برای ارایه مناسب و تبلیغات تهییج‌کننده برای فیلم وجود ندارد.     یعنی که اگر داعیه شخصی کارگردان برای ساخت فیلمی پذیرفتنی را کنار گذاریم، از سوی تهیه‌کننده حتی انگیزه‌ای برای ساخت یک فیلم خوب یا جذاب نیز وجود ندارد. فیلم هر کیفیتی داشته باشد و هر قدر به فروش برساند یا نفروشد، تهیه‌کننده سودش را کرده و چنین می‌شود که سینما به روزی می‌افتد که الان هست.


لینک کوتاه مطلب : http://www.shalamchenews.com/?p=94660

دیدگاه شما

معادله ی امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.