تاریخ ارسال : ۱۸ بهمن ۱۳۹۵ ساعت : ۰۲:۱۹ 0 نظر چاپ این صفحه چاپ این صفحه
خاطراتی از عملیات والفجر هشت؛

قصه من و شهید امیر

امیرمرتب فریاد می زد هدایتی شلیک کن، بزن… گلوله دوم را هم درون لوله ی آرپی جی گذاشتم تا خواستم شلیک کنم دیدم انگشت دست راستم حرکت نمی کند. نفسم بندآمد. فکرکردم شیمیایی شدم. صدایی ازامیر هم نمی شنیدم. افتادم پائین خاکریز. آرپی جی هم ازدستم افتاد ازامیردیگرخبری نبود عراقی ها قاطی بچه های ما شدند…

به گزارش شلمچه نیوز، علی اکبر هدایتی رزمنده بسیجی جانباز ایام دفاع مقدس گردان مسلم بن عقیل(ع) لشکر ویژه ۲۵ کربلای مازندران، نوشت: اوایل سال ۱۳۶۴بود که اولین بار او را درپادگان شهید بیگلوی خوزستان دیدم. دژبان پادگان بود. دو سه روز پس از انتقال ما به عنوان امدادگر ازپادگان شهیدجعفرزاده اندیمشک به اهواز به همراه دوستان هم محلی خود خواستیم برای هوا خوری  کمی دراطراف پادگان شهید بیگلو بگردیم.

به دم در که رسیدیم او مانع کارمان شد. باخوش رویی ازما خواست کنارش بنشینیم وبجای رفتن به بیرون ازپادگان که به قول او کار نادرست وغیر قانونی بود، با اوهم صحبت شویم.

این بود که ما هم قبول کردیم و تا زمانی که شیفت او برای نگهبانی بود با او هم صحبت شدیم. ازآن روز به بعد هم هر وقت بیکار می شدیم به سراغ او می رفتیم. خصوصا اینکه وقتی فهمیدیم ازبچه های رامسر هست. درست هم سن وهم قد ما. چهره ای سفیدروی و دوست داشتنی اش و برخورد متواضعانه و کلام گیرایش ما را مجذوب خودکرده بود.

روزها وشبها می گذشت و تازه داشتیم باهم مانوس می شدیم که دستورآمد امدادگرها باید منتقل شوند به خط مقدم جبهه بروند. به هرحال باید می رفتیم، این شد که از امیرخداحافظی کرده و راهی هورالعظیم شدیم. تاپایان شهریور همان سال روی آبهای هورالعظیم ماندیم و اواخرشهریور ترخیص شدیم.

بعد از چندماه دوباره هوس رفتن به جبهه به سرمان زد خصوصا اینکه شایعه شده بود بزودی بچه های لشکر ویژه ۲۵کربلا حمله ای خواهند داشت. این بود که به اتفاق هم محلی های خود تصمیم به رفتن به جبهه راگرفتیم.

من طبق معمول، به دلیل مخالفت خانواده، نیمه های شب ازخانه زدم بیرون و مدتی دراطراف ایستگاه ماشین محل منتظربچه ها ماندم. بالاخره قبل از اذان صیح دوستانم آمدند و باتفاق هم راهی بابل شدیم. ازسپاه بابل درقالب سپاه محمد(ص) درسوم دی ماه ۶۴ به هفت تپه اعزام شدیم. به محض ورود به هفت تپه ( مقر لشکر ویژه ۲۵ کربلا) طبق معمول واردگردان مسلم بن عقیل(ع) شده اما به دلیل ازدیاد نیرو  ما را درگردان مسلم ۲ گروهان ۳ دسته ۲ سازمان دهی کردند.
دم دمای غروب بود که بچه های هر دسته وگروهانهای گردان مسلم ۲ به فرماندهی شهیدغلامعلی نژاداکبر، جایگاه و چادر خود را پیدا کرده و وارد آن می شدند.

من به دلیل سازمان دهی ای که انجام شد، دور از بچه محلی های خودم باتفاق رزمندگان شهرهای بابلسر و بهشهر و نکا وارد چادری شدم که می بایست ۱۸نفر درآن اسکان می یافتند . چون خیلی خسته بودیم، بعداز نماز و صرف شام بلافاصله جایی در چادر را برای خواب آماده کرده و خوابیدیم.

صبح هم با صدای اذان و فریاد برپا برپای فرمانده های خود از خواب برخاسته برای نماز و برنامه صبحگاهی آماده شدیم. بعد از این برنامه ها درون چادر خود نشسته بودیم که دوباره امیر را دیدم.

خیلی به من خیره شده بود، من هم مانند او به صورتش خیره شدم . بله خودش بود. امیر بچه رامسر  همان دژبانی که در پادگان شهید بیگلو او را دیده بودم!  همدیگر را درآغوش گرفتیم و کلی حرفهای نگفته داشتیم که می خواستیم هرچه زودتر به هم بگوئیم.

  

چند ساعتی ازدیدار مجدد ما نگذشته بود که خیلی باهم به قول معروف اخت شدیم. در چادر هیجده نفره فقط او ازبچه های رامسربود و من ازبابل وسه نفراز بابلسر، شش نفر از بهشهر و هفت نفر هم ازبچه های نکا.

جای خواب وجای گذاشتن کیف و وسایل مان را کنارهم انتخاب کردیم. دیگه ازاین به بعد همه اش باهم بودیم. خوابیدن

هایمان، نمازخواندن هایمان توی برنامه های صبحگاهی ورزم شبانه، مراسم معنوی درمسجدگردان، حتی درکلاس های آموزشی. من شدم آرپی جی زن و امیر کمکم شد.

روزهای بیکاری به کلاس های درسی که لشکر آماده کرده بود باهم به مجتمع آموزشی می رفتیم و یا دراطراف مقرگردان روی تخته سنگی می نشستیم و ازسیرتاپیاز صحبت می کردیم و یا با گرفتن مرخصی ساعتی می زدیم به شهر و از اهواز و شوش و شوشتر دیدن می کردیم.
یادم هست یکی از روزهایی که می خواستیم سری به شوش بزیم ازبچه های رامسر درگردان مسلم دوربین عکاسی را قرض گرفته بود و با هم درشهر، یک حلقه فیلم دوازده تایی را برای خودمان عکس گرفتیم. دوستی ها و باهم بودنمان طوری شده بود که شده بودیم انگشت نمای هم شهری هایمان .

اواسط بهمن سال ۶۴ دستورحرکت مان آمده بود. ما هم دقیقا نمی دانستیم به کجا خواهیم رفت اما همین قدرفهمیدیم ، حمله ی بچه های رزمنده نزدیک است. شبانه توسط اتوبوسی که همه جای آن گل آلود بود وارد جایی شدیم که یکی دو روزبعد مشخص شد آنجا شط علی نام دارد. چادرهایی را از قبل تعبیه کرده بودند و جای هر یک از گروهان ها و دسته ها مشخص بود. ما چادرخود را پیداکرده بلافاصله با دستور فرمانده دسته خود شهیدکاظم نصراله پورنیازی درآنجا مستقرشدیم.

قرارشد تازمانی که درشط علی هستیم هر روز چند نفر ازبچه های هرچادر، برنامه متنوعی را درصبحگاهی اجراکنند. من وامیر تصمیم گرفتیم یکی از این برنامه ها را اجراکنیم.

قرارشد امیر قرائت قرآن را برعهده بگیرد و من شعر بخوانم. این بودکه ازکتاب فارسی خودم( دوم فرهنگ وادب) اشعاری از شهریار درمورد جبهه ها را انتخاب و برای خواندن درجمع بسیجی ها درمیدان صبحگاهی تمرین بکنم.

به هرحال من و امیر برنامه صبحگاهی را به نحواحسن اجراکردیم طوری که توسط شهید نژاد اکبرتشویق شدیم.

هفت یا هشت روز پس از استقرار درشط علی، دوباره با اتوبوس گل آلود وشبانه به سمت خرمشهر و ازآنجا به طرف اروندکنار رفتیم.

شب قبل از ورود ما به اروندکنار مرحله اول عملیات والفجر ۸ آغازشده بود. تعدای از دوستان و هم محلی های خود که در گردان مسلم یک بودند و در مرحله ابتدایی عملیات شرکت داشتند را درخانه های گلی اروندکنار دیدیم که خسته وکوفته ازعملیات برگشته بودند. بعد ازملاقات کوتاه با دوستان خود به ساحل اروند رسیدیم، فورا و بدون سرو صدا در صفی منظم شده مجهز و آماده به طرف قایق هایی که درساحل اروندرود ردیف شده بود حرکت کردیم.

گلوله توپ وخمپاره و…مثل باران روی اروند وساحلش برزمین اصابت می کرد.تعدادی ازقایق ها ی بچه ها مورد اصابت خمپاره وتوپ قرارمی گرفت وهمه سرنشینان آن درآب خروشان اروند غرق می شدند. من وامیرکنارهم به همراه سایربچه ها بالاخره به آن طرف اروند رسیدیم .ازموانع مختلف طیبعی وغیرطبیعی گذشتیم.تا اینکه بالاخره به خط مقدم رسیدیم. جایی که به آنجا می گفتند : سه راهی مرگ وموقعیت آن خیلی برای رزمنده ها ارزش داشت . دم دمای صبح بود که به خاکریزخط مقدم رسیدیم. من وامیر فورا سنگری که به سختی درآن جا می شدیم برای خود بوسیله سرنیزه آماده کردیم. وارد سنگرشدیم که دیدم امیرمرتبا از سنگر بیرون آمده و دنبال بچه هایی که هنوز موفق به ساخت سنگرنشدند

می گشت. دوسه نفری را پیداکرده و ازآنها دعوت کرد تابه سنگرما بیایند. من کمی ازاین کارامیرناراحت شدم و گفتم : ماخودمان به سختی توی سنگرجا گرفتیم آن وقت تو…امیرحرفم را قطع کرد و گفت عیبی ندارد ، خدا را خوش نمی آید که سنگزداشته باشیم واینها بی سنگر. دیگر روی حرف امیرحرفی نزدم. به هرحال چهار پنج نفری به سختی مثل گلوله سرجایمان نشستیم. اوضاع که کمی آرام شد بچه ها ازسنگر بیرون آمده و برای خود سنگردیگری را درست کردند.بعدازرفتن بچه ها من وامیر بازتنها شدیم . امیرباب سخن را بازکرد. می گفت : ببین فلانی اگر خدا قسمت بکنه و من اینجا شهید شوم ؛ توی اعلامیه شهادتم می نویسند : ((محل شهادت جاده فاو – بصره)). گفتم برو بابا خدانکند . امیرگفت ولی من مطمئنم اینجا شهید می شوم.آخر توی اتوبوس که بودیم یک لحظه به خواب رفتم در خواب به من الهام شد که من شهید می شوم. اصرار او به اینکه بزودی شهادت به سراغ او می آید ، باعث شد تا ازخودش ؛ ازگذشته هایش واینکه آخرین بار چگونه ازبرادر وخواهرش خداحافظی کرد برای من بگوید. امیرگفت : من وصیت نامه ام را پشت بام خا نه یمان در ظرفی پنهان کردم و به خواهرم گفتم اگر روزی شهید شدم تو بدان که وصیت نامه من کجاست؟. آخرین بار نگاه پدرم جوردیگر ی بود . احساس میکنم خیلی اذیتش کردم . نمی توانستم ازمادرم خداحافظی بکنم ؛ دل نداشتم اوراناراحت ببینم و…….امیرگفت وگفت وگفت . قرارشدیکی دوشب دیگرچندگردان ازجمله گردان ما که فقط آرپی جی زن بودند ، طی عملیاتی برسه راهی مرگ مسلط شوند. برای همین منظور فرمانده هانمان ما را برای آن شب مهیا می کردند . شب موعود فرارسید. ما به صف بسته شدیم.آرپی جی زن ها جلو وکمک هایشان پشت سر.ازخاکریزها و سیم خاردارها گذشتیم. درطول راه فقط زمانی که خمپاره ها یا نورافکن های دشمن منفجرمی شدند ؛ هوا کمی روشن می شد. بعدازخاموش شدنشان دوباره همه جا تیره وتاربود. به آخرین خاکریزدشمن که رسیدیم ؛ صدای تیرو انفجار یک لحظه هم قطع نمی شد . انگارعراقی ها آن طرف خاکریزمنتظرما بودند . همین طور هم بود. این عملیات لورفته بود. عراقیها بچه ها را زیر تیربار ودوشکا و خناسه گرفته بودند . من در این گیرودار توانستم فقط یک گلوله آرپی جی شلیک کنم. امیرمرتب فریاد می زد :هدایتی شلیک کن ، بزن… گلوله دوم را هم درون لوله ی آرپی جی گذاشتم ؛ تا خواستم شلیک کنم دیدم انگشت دست راستم حرکت نمی کند . نفسم بندآمد. فکرکردم شیمیایی شدم . صدایی ازامیر هم نمی شنیدم . افتادم پائین خاکریز. آرپی جی هم ازدستم افتاد . ازامیردیگرخبری نبود . عراقیها قاطی بچه های ما شدند.اصلا معلوم نبود این طرف خاکریزچه می کنند . یک لحظه فرمانده دسته ما ن را دیدم که بطرف یکی از عراقی ها (هما نی که باتیربار من وامیر ودیگربچه را به تیربست) شلیک می کند . در پائین خاکریز هم امیر روصدا زدم اماجوابی نشنیدم . فکرکردم به عقب برگشت. چون فرمانده ؛ فریاد می زد: برگردید عقب . افتان وخیزان من هم سعی کردم به عقب برگردم . نمی دانم چه شدکه سر ازمقرلشگرنجف اصفهان درآوردم . امدادگران اصفهانی وقتی وضعیتم را دیدند؛ به همراه تعدادی ازبچه های مجروح سوارآمبولانسی کردندو…
مهرماه سال ۶۵ هنوز جای زخم اصابت گلوله درسینه راست من خوب نشده بودکه دوباره به همراه بچه های شهیدآباد به هفت تپه اعزام شدیم . طبق معمول بازهم مقصد ما و بسیاری ازرزمندگان شهرستان بابل گردان مسلم بن عقیل بود . بعد از جابجایی وسروسامان گرفتن درگردان ؛ سراغ بچه های رامسر راگرفتم تا شاید ازامیرخبری بگیرم . بالاخره بچه های رامسر را درگردان یا رسول(ص) یافتم . درگردان یا رسول(ص)یکی ازهم محلی های امیر را دیدم که به من گفت: امیردرعملیات والفجر۸ در فاو به شهادت رسید . جنازه اش حدودیک ماهی بر روی خاکها افتاده بود . بعدازیک ماه پیکرش را به روستای ما ؛ آسیابسر آوردند.پائین تنه ی امیر متلاشی شده بود. حرفهای این رزمنده در مورد امیر؛ بغضی را در گلویم بوجود آورد. به کنارتخته سنگی که من وامیر اوقات تنهایی روی آن می نشستیم رفتم وتا می توا نستم گریه کردم و….
سال۶۷ با شرکت در کنکور سراسری دررشته علوم اجتماعی وارد تربیت معلم ملاصدرای رامسر شدم . به رامسرکه می رفتم همیشه به یاد امیربودم . برای من رامسر بوی امیر می داد اما نمی دانم چرا حتی یکبار هم دلم نمی آمد برسرمزاراو بروم . می ترسیدم با رفتن برسرمزار امیر؛ چشمم در چشم خانواده اش بیفتد وآن وقت…..اما امیرهیچ وقت از ذهنم محو نمی شد . سال۷۲ برای ادامه ی تحصیل با شرکت درکنکورسراسری دردانشگاه فردوسی مشهدپذیرفته شده وبه همراه خانواده ام به این شهرمقدس نقل مکان کردم ، بعدازگذشت یک ماه از ورودم به دانشکده دکترشریعتی ؛ بایکی ازدانشجویان هم کلاسیم بنام ابوطالب مهرابی که ازبچه های رامسر ودقیقا هم محلی وهمسایه ی امیر بودآشنا شدم . همیشه با مهرابی ازامیرحرف می زدیم.او هم از بچگی های امیر برایم می گفت. اواخرسال اول ورود من به دانشگاه فردوسی ؛ خدا پسری به من عطا کرد که به یاد امیر و وجود مقدس امام رضا(ع) اسمش را(( امیر رضا))گذاشتم تا همیشه یاد امیر برایم زنده وتازه بماند. ابوطالب هم وقتی فهمید ؛ اسم پسرم را امیرگذاشتم ؛ همه هفته به منزل اجاره ای مان می آمد وهروقت هم که می آمد ؛ به عشق امیربرایش خوراکی به همراه داشت.
سال۱۳۹۰درایام دهه فجر؛ دلم دوباره به یاد امیرافتاد . این بارخواستم به کمک ابوطالب و باتقاق پسرم امیر رضا برسرمزار امیر برویم . درست دربسیت ودوم بهمن ماه سال۹۰در روزهای عملیات والفجرهشت و درایام شهادت امیر برسراین شهید عزیزحاضرشدیم .توی دلم غوغا بود . امیر رو درکنارخودم احساس کردم . روی سنگ قبرش نوشته بود.(( شهیدامیرشعیب گلینی محل شهادت جاده فاو – بصره عملیات والفجرهشت))

شهید امیر شعیب گلینی
نام پدر :جمشید
تاریخ تولد :۱۳۴۷/۰۷/۱۱
تاریخ شهادت :۱۳۶۴/۱۲/۰۵
محل تولد :رامسر

لینک کوتاه مطلب : http://www.shalamchenews.com/?p=40298

برچسب ها:
, , , , ,

دیدگاه شما

معادله ی امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.