تاریخ ارسال : ۰۵ بهمن ۱۳۹۶ ساعت : ۰۸:۳۵ 0 نظر چاپ این صفحه چاپ این صفحه

کری گرانت؛ بازیگر ماهر کمدی های عامیانه

روزنامه آسمان آبی – ابراهیم جهانبخش: هاوارد هاکس، شاهکار تمام عیاری دارد به نام «فقط فرشتگان بال دارند» (۱۹۳۹) که یکی از بازیگران آن، کری گرانت هست؛ در نقش مدیر یک شرکت باربری هوایی اوایل قرن بیستم در آمریکا و مردی که مدیریت چند مرد خلبان دیگر را هم عهده دار است.    اوایل فیلم، یکی از خلبانان به نام جو باید بسته ای را با هواپیما در هوایی طوفانی به ایستگاه بعدی برساند و برگردد تا شام را با بانی لی (مسافر زنی که قصد دارد در کافه این شهر کوچک، ایستگاه هوایی، نفسی تازه کند) بخورد. بانی لی، دلخور مثل همه همکاران خلبان «جو» و مبهوت سر میز شام هست و کری گرانت هم نشسته. زن مشمئز هست از شام بی وقت درحالی که کری گرانت باید شامی را بخورد که قرار بوده شام جو باشد. بانی لی به کری گرانت می گوید: «این غذای جو» و جواب کری گرانت: «جو کیه؟».  ستاره! راه برو ندو
  جمله ای آسان و جوابی تکان دهنده، با میزانسن آسان و متعارف هاکس و اجرای پرشتاب اما سرضرب از کری گرانت. بازیگری که اگر بپرسیم «کری گرانت کیه؟» و جواب حتمی نداشته باشیم، اما عکسی مشخص داریم از مردی که از دهه ۳۰ قرن بیستم تا همین الان قالب ایده ئالی هست از یک مرد ایده ئال برای بانوان. مردی که برای مردان غبطه برانگیز و حتی حسادت انگیز هست. مردی که الگوی یان فلمینگ گردید برای خلق شخصیت «جیمز باند». به زبان تجاری، کری گرانت، برند بود قبل از آن که برند و برند بازی مد گردد و سلبریتی ابدی، اما این همه کری گرانت نیست.
حضور خودش بر پرده سینما توأمان مفهوم بنیادین سینما و زندگی بود: حرکت. مهمتر این که دارای کیفیتی از امید و سرخوشی؛ البته این مفهوم چنان عام هست که توان دارد در مورد قطار فیلم «ایستگاه قطار» (نخستین فیلم رسمی تاریخ سینما) برادرهای لومیر تا سفینه های «آخرین جدای» (رایان جانسن) صدق می کند. تفاوت این جاست که حضور کری گرانت، حضور یک آدم هست که با همه پیچیدگی اش دیده می گردد، اما با قطار و سفینه عظمت تکنولوژی و به احتمال زیاد اندیشه بشری و… همه این ها دو مرتبه هم کری گرانت نیست.
کری گرانت علی رغم تبار بریتانیایی و حرفه و تربیت بازیگری اش در تئاتر، شکسپیرین نبود، لکن زیادتر در کمدی های عامیانه نقش آفرینی می کرد و در سینما هم به صورت مشخص در تولیدات سینمایی ای حاضر گردید که به قصد سرگرمی ساخته می گردیدند.    تولیداتی که اتفاقا نه خیلی پرشکوه بودند مثل «بر باد رفته» نه به اصطلاح خیلی پیچیده و عمیق مثل «مرد سوم» (کارل رید، ۱۹۴۹) (کری گرانت پیشنهاد بازی در فیلم «مرد سوم» را زیر سؤال برد.) ) فیلم های کارنامه او بشدت سرگرم کننده بودند و آن چه سطحی گفته می گردد، با کم ترین نشانی از تراژیک بودن. با این وجود کری گرانت روح فالستاف (یکی از مهمترین شخصیت های نمایشنامه های شکسپیر) را داشت، با ایستایی و اندامی که از گری کوپر هم پیشی می گرفت.  ستاره! راه برو ندو 
  کارنامه گرانت در دوران حرفه ای اش به لزوم شغلی، فیلم پشت فیلم با کمپانی های غول آسای هالیوودی قرارداد می بست تا در یک کمدی یا یک رومانس دیگر حاضر گردد، اما هر چه زمان گذشت کارنامه اش به فهرستی از طلا می ماند که حضور در آن فیلم ها، آن سیاهه از طلای ناب را جواهرنشان کرده اند؛ «بزرگ کردن بیبی» (۱۹۳۸)، «منشی همه کاره او» هر دو ساخته هاوارد هاکس، «سوءظن» (۱۹۴۱) و «بدنام» (۱۹۴۶)، «شمال از شمال غربی» (۱۹۵۹) هر سه ساخته آلفرد هیچکاک، «داستان فیلادلفیا» (جرج کیوکر، ۱۹۴۰)، «آرسنیک تور و کهنه» (فرانک کاپرا) و وقتی حضور و تحرک او در هریک از این فیلم ها به یادآورده گردد گویی او دوان دوان ما را از فیلم (جهان) به فیلم (جهان) دیگری برده هست. درحالی که با همه تفاوت جهان و تضاد فیلم ها، راهنمای ما – کری گرانت – محل امنی برای زندگی، نقطه عزیمتی مطمئن و محبوب برای حرمت و امید نه فقط بر پرده سینما که در صحنه رؤیایی زندگی هست. 
 کری گرانت بازیگر (با نام کلیدی آرچیبالد لیچ) در انگلیس متولد گردید. اقدامات متمایز و متعددی را تجربه نمود تا به بازیگری رسید و پس از رفتن به آمریکا، موفق شد لهجه انگلیسی اش را کنار بگذارد و لحن خاص خودش را به کار گرفت. پس از یک دوره بازی در موزیکال های برادوی، در ۱۹۳۲ با پارامونت پیکچرز قرارداد بست تا مبدل به یک گزینه مناسب برای نقش اول مرد فیلم ها گردد.    نام کلیدی اش اصلا و ابدا مناسب یک لقب برای او نبود، در نتیجه استودیو، حروف اول نام ستاره بزرگ فیلم هایش، یعنی گری کوپر را برداشت، برعکسشان کرد، و بعد بین حروف C و G را با حروف متفاوت دیگر پر کرد تا به نام کری گرانت رسید. پس از یک سال بازی در نقش های پیش پاافتاده، می وست هنرپیشه، گرانت را برای بازی در نقش اول مرد مقابل خودش در «در حقش بد کرد» محصول سال ۱۹۳۳ و «من فرشته نیستم» (۱۹۳۴، وزلی راگلز) انتخاب می نمود.  ستاره! راه برو ندو
  گرانت که به سال ۱۹۳۵ در نهایت از قید تعهداتش به پارامونت خلاص شده بود، قسم خورد دیگر هیچگاه این قدر سفت و سخت خودش را محدود به هیچ استودیویی نکند و به همین دلیل یک قرارداد دوطرفه با کلمبیا و آرکی او بست که بر مبنای آن، اذن داشت در هر نقش خارج از استودیویی هم که دوست داشت بازی کند. « «سیلویا اسکارلت» (جرج کیوکر، ۱۹۳۶)اولین فیلمی بود که به صورت کامل استعداد ذاتی و خلاق گرانت را در نقش های کمیک به عکس کشید؛ استعدادی که بعدها تا بیشترین حد ممکن در خدمت ساختِ کمدی هایی مثل «حقیقت زشت» (۱۹۳۷، لیو مک کری) «بزرگ کردن بیبی»، «منشی همه کاره او» و «مرد مجرد و دختر» (۱۹۴۷، ایروینگ رایز) جای گرفت.


لینک کوتاه مطلب : http://www.shalamchenews.com/?p=84565

دیدگاه شما

معادله ی امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.