تاریخ ارسال : ۲۴ آبان ۱۳۹۶ ساعت : ۰۷:۱۷ 0 نظر چاپ این صفحه چاپ این صفحه

گزارشی در مورد یکی از فقیرترین روستاهای کشور

   گزارش روزنامه «ایران» از یکی از فقیرترین روستاهای کشور در جنوب کرمان را می خوانید.  حمیده امینی فرد درج کرد: «صنم» را در همین جاده از دست داده. زمانی نیمه شب، گرمی تب صورتش، دست مادرش را سوزانده، همان شبی که از سوز سرمای کوهستان، دستپاچه، کودک را پیچیده لالوی یک پتوی وصله شده و بعد هم با موتور مرتضی، خودشان را رسانده اند به اول جاده، همان زمانی که بعد از ۳ ساعت دست یافته اند به یک مامای جایی در «چاه ابراهیم» و بعد هم ناامید، مسیرشان را پی یک دکتر قابل به طرف «زه کلوت» کج کرده اند، ولی زمانی به درمانگاه دست یافته، هرچه لای پتو را باز و بسته کرده اند، خبری از کودک نبوده است!  خودش می گوید، «هی پیچیدم، هی پیچیدم، نه یکبار، نه دوبار که چندین بار، بعد هم سر پتو را روی هم چفت کردم تا کودک سرما نخورد، یک دستم روی بدنش بود و دست دیگرم هم پشت کمر مرتضی، از سوز سرما خودم را محکم چسبانده بودم به رها موتور، نفهمیدم، نگو کودک افتاده وسط راه! همان زمان برگشتم، آنقدر تند که نفهمیدم مرتضی کجاست. سر و صورتم از سرما، یخ زده بود، وجب به وجب کوه را گشتم، دستم رمق کندن نداشت، پایم لای سنگ ها تاول زده بود، یک جا نشستم روی همین سنگ ها، نحسی سرما را ریختم توی سرم، یک سنگ تیز برداشتم، قصد داشتم خودم را راحت کنم، منحصرا جیغ می کشیدم جیغ، مرتضی دستم را گرفت، یک سیلی محکم زد توی صورتم، همان زمان فهمیدم او هم آمده، می عنوان کرد خانم ناشکری نکن، خداوند قهرش می گیرد، من ولی مانند دیوانه ها می خندیدم، با صدای بلند، نعوذبالله، درهم می بیان کردم……… ای واااااای، صنمم، ماند لای همین سنگ ها، وسط همین جاده…..»
… ..  …. تنها حسن اش به شب بیداری راننده هاست، جاده فردی را اسیر خواب آلودگی نمی کند، آنقدر پاپیچت می گردد، آنقدر بالا و پایینت می کند، آنقدر سرت را به سقف می کوبد که خیال یک خواب سخت هم به سرت نمی زند…. ولی کدام راننده! کدام جاده! کدام پیر خوشاب!….. … آ ولی باز هم این عکس صخره های سر سخت کوهستان هست که تا انتها همسفر راهمان می گردد.» ….»» راننده راست می گوید حرفش حق هست، زمانی راه ۷۵ کیلومتری را بعد از ۵ ساعت سخت طی می کنیم، زمانی بدون قطره ای آب به هوای پیدا کردن یک سرویس بهداشتی، تمام راه را قدم به قدم، می شویم، زمانی از درد کمر و گردن، حتی نای پیاده شدن از خودرو را نداریم، زمانی که از زور تکان های گردیدید بین راه، توان نداریم روی پایمان بایستیم! نه! باز هم توان نداریم قصه «زهرا» را باور کنیم. «  «پس توان نداری درد زایمان را بفهمی؟ زمانی شکمت سفت می گردد، کودک خودش را ول می کند، محکم لگد می زند، از زور درد، پاهایت فلج می گردد، هی خداوند خدا می کنی، زودتر راحت شوی، ولی درد، ول کن نیست، هی به دلت می پیچد، یکباره نفست می گیرد، آه می کشی، داد می خانمی، ولی تمام تماشاگرند، نگاهت می کنند، زنان منحصرا به قصد دلداری دورت جمع می شوند… کودک ولی بی خیال آمدن نمی گردد، هی چنگ می زند، هی عذابت می دهد. «  «حالا تفکر کن، وادار باشی، پیاده راه بیفتی روی سنگلاخ توی سرما، با دمپایی که به زور جلوی پایت را گرفته، مردت چه کند؟ هی به خودش می پیچد، رگ غیرتش خارج می زند. دربه در دنبال موتور، یکی- دو نفر اینجا زیادتر ندارند که! بعد تو می مانی با شکمی برآمده و دست مردی که به اضطرار روی سنگ ها، کشان کشان حملت می کند… بعد کیسه آبت که پاره گردید، آب که روی دامنت را گرفت، با همان لباس های خیس و دردی که اکنون عمقش به استخوانت دست یافته، می مانی وسط بیابان، تا یک نفر با موتورش سر می رسد، بعد تو را کشان کشان رها موتور، می برند دهاتی «چاه ابراهیم»، همان جا که لااقل یک مامای جایی به دادت می رسد، ولی خداوند می داند که تا خانم نباشی نمی درکی سر پا ماندن تا آنجا یعنی چه! نمی درکی زمانی کودک ات لای بدنت، غلت می زند، وجودت پر از خون و کثافت شده و نیمه هوشیار، خودت را به زور، زنده نگه داشته ای، یعنی چه! نمی درکی زمانی کودکانی قد و نیم قدت با پای برهنه تا نصفه راه، پشت سرت می دوند، چه زجری دارد؟ نمی دانی، زمانی که می دانی شاید امیدی به بازگشتت نباشد، چه ها که در سرت نمی گذرد؟» 20 ساله هست، شناسنامه اش هم همین را می گوید، ولی به چشمانش که خیره می شوی، رد خانمی ۵۰-۴۰ ساله را می بینی و صورتی که از زور باد و خاک، پر از تاول های قرمز شده…. … « می ترسیم مردمان ترکمان کند، نه اینکه مردمان نجیب نباشد، نه! خودمان رویمان نمی شود!» چرا؟


لینک کوتاه مطلب : http://www.shalamchenews.com/?p=74495

دیدگاه شما

معادله ی امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.