تاریخ ارسال : ۰۸ آبان ۱۳۹۴ ساعت : ۲۰:۵۶ دیدگاه‌ها برای گفتگو با فرشته فهمیده خواهر شهید ۱۳ ساله ای که امام او را رهبر خود خطاب کرد! بسته هستند نظر چاپ این صفحه چاپ این صفحه

گفتگو با فرشته فهمیده خواهر شهید ۱۳ ساله ای که امام او را رهبر خود خطاب کرد!

خیابان بزرگی در خرمشهر بود که این خیابان گذر عراقی ها بود و اگر این خبابان را می گرفتند خرمشهر را می توانستند تصرف کنند ما چند نفری بودیم که دفاع می کردیم و در واقع نقطه دفاع خرمشهر در اینجا بود.

به گزارش شلمچه نیوز، ۸ آبان  سالگرد شهادت محمد حسین فهمیده است. به همین مناسبت این روز به عنوان روز بسیج دانش آموزی نامیده شده است. بسیج دانش آموزی نهادی است  برای تحقق منویات بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی. این نهاد، در جهت زنده نگهداشتن اندیشه بسیجی و همچنین ترویج روح ایثارگری آنان در میان دانش آموزان تلاش می کند.

به همین دلیل گروه فرهنگی شلمچه نیوز گفتگوی اختصاصی را با سرکار خانم فرشته فهمیده خواهر شهید محمدحسین فهمیده انجام داد. فرشته فهیده مدیر آموزش و پرورش ناحیه ۲ کرج و یکی از فرهنگیان استان کرج می باشند و علی الرغم مشغله زیاد با حوصله خوبی به پرسش های ما پاسخ می دادند و الحق مصداق واقعی فهمیده به حساب می آیند.

۳۳۸۳۶۰۱۹۱۶۲۴۵۶۱۳۰۴۸۱

خانم فهمیده از اینکه حاضر شدید در گفتگوی ما شرکت کنید بسیار سپاسگزاریم. همانطوری که امام خمینی(ره) شهید محمدحسین فهمیده را اینگونه وصف می کنند که:  “رهبر ماآن طفل سیزده ساله ای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگ تر است، با نارنجک، خود را زیر تانک دشمن انداخت وآن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید.”  کار این نوجوان ۱۳ ساله را برای همیشه تاریخ ارزشمند و بی بدلیل خواند.

در ابتدا از برادر شهیدتان بیشتر بگویید.

زمانی که محمدحسین به جبهه می رفت من چهارم ابتدایی بودم. فاصله سنی ما ۵ سال بود یعنی محمدحسین متولد ۱۳۴۶ بود و من هم متولد ۱۳۵۱ هستم. محمدحسین بزرگتر از ما بود و همیشه می گفت زمانی که بابا نباشد من جای بابا هستم و همیشه نقش بزرگتر را به خوبی ایفا می کرد. و خیلی دستوری کار می کرد و در کارهای من اشراف داشت.

ما ۴ برادر و سه خواهر بودیم و بزرگتر از همه ما خواهرم زهرا و بعد از آن داوود، محمدحسین، مرضیه، فرشته، حسن و مجید هستیم. داود بعد از محمدحسین شهید شد. مجید ۴ ماهش بود که محمدحسین به شهادت رسیده بود.

شما قمی هستید؟

ما در قم به دنیا آمدیم و زمانی که ۶ سالم بود به کرج آمدیم یعنی در سال ۱۳۵۸ و شغل پدرما میوه فروشی بود و محمدحسین راهنمایی را در کرج آغاز کرد.

محمدحسین در سوم ماه محرم ۱۳۴۶ در قم به دنیا آمد و مادرم می خواست نامش را مسعود بگذارد تا به داوود که بزرگتر از او بود بهم بخورد اما چون ماه محرم بود نامش را محمدحسین گذاشتند.

PIC_4602

آنچه که مادرم از محمدحسین همیشه صحبت می کند محمدحسین بچه ای منظم و تر و تمیزی بود و مامان می گفت وقتی ۲ سالش بود لباس سفید تنش می کرد و اصلا به چیزی دست نمی زد و لباسش هیچوقت کثیف نمی شد با اینکه سن کمی داشت ولی همیشه دوست داشت به دیگران کمک کند مامان می گفت وقتی باهم از خیابان رد می شدیم کسی را می دید به کمک نیاز دارد امکان نداشت کمکش نکند و از کنارش عبور کند.

خانواده شما در ایام انقلاب و دوران مبارزات سیاسی فعالیتی داشت و آیا محمدحسین هم علاقه ای داشت؟

زمانی که شاه از ایران رفته بود ما هنوز در قم زندگی می کردیم و دقیقا یادم است که در آن زمان خفقان فعالیت های سیاسی می کردیم و محمدحسین نوار حضرت امام را می آورد خانه و داخل ضبظ می گذاشت و صدای سخنرانی امام  را می نوشت و با خود می برد.

روزی که شاه رفته بود همه ماشین ها بوق می زدند و شادی می کردند و از طرفی هم صدای تانک ها از خیابان ها هم به گوش می رسید و محمدحسین در سطح شهر بود و خیلی نگرانش بودیم و به کوچه چشم دوخته بودیم یک دفعه دیدیم از ته کوچه یکی شادی کنان می رقصد و می آید من به خواهرم معصومه گفتم این کیه داره میاد؟ گفت نمی دانم. وقتی جلوتر آمده بود دیدیم محمدحسین روی سرش روزنامه را پیچیده و جلوی چشمش را سوراخ کرده و روش نوشته بود شاه رفت و خیلی خوشحالی می کرد.

v-shahid-fahmideh

این زمان سال ۵۶ بود و از همان موقع ما به کرج آمدیم و همه جای ایران شلوغ بود و انقلاب را می شد حس کرد ما به دلیل اینکه خواهرم تازه ازدواج کرده بود و به کرج آمده بود مادرم خیلی دلتنگی می کرد و بخاطر همین پدرم راضی شد و به کرج نقل و مکان کردیم. اما محمدحسین خیلی ناراحت بود چون قم مرکز انقلاب بود و مبادا از فعالیت های سیاسی و انقلابی دور بماند اما چاره ای نداشت و به اتفاق به کرج آمدیم.

اواخر سال ۵۶ بود که به کرج آمدیم و ابتدا منزلی را اجاره کردیم و پدرم مشغول کار شد و محمدحسین هم در مدرسه ثبت نام کرد و در کرج هم می گشت تا جایی برای فعالیت های سیاسی پیدا کند. یک هفته ای گذشت که یک روزی درب منزل ما را زدند و دیدم کسی آمده بود و سراغ محمد حسین را گرفته بود مادرم گفت شما کی هستید؟ گفت مسعودم و اینجا میشینم و بعدش هم یکی دیگر آمد و گفت علیرضا هستم و تازه متوجه شدیم او دوستانش را پیدا کرده بود.

تازه در کرج حکومت نظامی اعلام کرده بودند، یک شب محمدحسین چندتا شیشه داخل نایلون گذاشت و سر کوچه لاستیکی را آتش زده بود و به بچه های کوچه می گفت نترسید من از قم آمدم و به همه می خواست بگوید اصلا از حکومت نظامی نترسید و واقعا هم دوستانش می ترسیدند اما محمدحسین اصلا نمی ترسید.

به همین منوال محمدحسین ادامه داد و رسیدیم به سال ۵۷ و انقلاب اسلامی به پیروزی رسیده بود و در همان روزهای پیروزی محمدحسین موتور برادرش را گرفته بود به تهران رفت و در آن روزهای شلوغ ۱۰ روزی گم شده بود و ما هم خیلی دنبالش گشتیم و خیلی نگرانش بودیم که دیدیم از کمیته زنگ زدند آن موقع سپاه نبوده و فقط کمیته بود. تماس گرفتند که نگران نباشید محمدحسین حالش خوب است موتور داداشش را دزدیدند و فعلا نمی تواند برگردد و بچه بسیار خوبی است و به ما دارد کمک می کند و ما هم خیالمان راحت شد.

محمدحسین پس یک نوجوان پر انرژی و فعالی بود؟

بله دقیقا با انرژی اما نترس و شجاع بود. یادم است  قبل از ورود حضرت امام بود که پدرمان یک پیکان خریده بود. روزی از سرکارش برگشته بود و ناهار خورد و خوابید محمدحسین سوییچ را گرفت و گفت ماشین بابا را می برم بشورم و پشت خانه ما جوی آبی بود و آنجا ماشین را بشورد وقتی رفت تصادف می کند و طحالش پاره شده و در بیمارستان خوابید دقیقا دو روز مانده بود تا حضرت امام بیایند. ایشان در بیمارستان بستری شدند و گفتند باید عمل جراحی شوند اما محمدحسین گفت نمی خواهم عمل شوم و باید بروم! اما خانواده ما مانع رفتنش شدند و بلاخره عمل شد و وقتی که بهوش آمده بود گفت حالا دیگر باید بروم و پدرم گفت تو الان عمل شدی باید استراحت کنی و به هر قیمتی که بود یک شب او را نگه داشتیم و نگذاشتیم برود. از طرفی هم امام فردا قرار است که به وطن باز گردد و در بین مردم سرو صداهای زیادی بود که امام می آیند.

PIC_4608

محمدحسین آنشب را در بیمارستان کرج ماند ولی فردا صبح ساعت ۹ امام آمد و محمدحسین خیلی ناراحت بود که چرا اجازه ندادیم به تهران برود و چند ساعت بعد شخصا به بیمارستان رضایت داد که حالم خوب است و از بیمارستان مرخص شد. او را به منزل آوردیم اما گفت باید بروم و امام را از نزدیک ببینم که آیا امام به ایران آمدند یا خیر؟ ما واقعا حریفش نبودیم و به هر قیمتی بود به اتفاق برادرم به تهران رفتند.

محمدحسین از این به بعد در همه مراسم ها و سخنرانی ها شرکت می کرد و فعالیت های زیادی داشت تا اینکه جریان لانه جاسوسی پیش آمد و مثل همیشه محمدحسین نقش بسیار خوبی در این ماجرا داشت.

محمدحسین به اتفاق دوستانش به لانه جاسوسی رفتند اما دوستانش می ترسیدند که وارد درگیری شوند ولی محمدحسین شجاعانه رفت و حتی از دیوار لانه جاسوسی امریکا بالا رفت و علیرضا یکی از دوستانش می گفت وقتی محمدحسین را دیدم که از دیوار لانه بالا رفته واقعا ترسیدم که الان با تفنگ او را بزنند ولی محمدحسین اصلا نمی ترسید و به راحتی این دیوار را بالا رفت.

محمدحسین سنی نداشت قد و اندازه اش چگونه بود؟

محمدحسین سن کمی داشت ولی قد بلندی داشت و در این موقع تازه اول ۱۲ سالگی اش بود اما خیلی در کارها مثل بزرگترها عمل می کرد امکان نداشت قبل از اینکه بخوابیم به درس های ما توجه ای نکند و همیشه مشق های من و خواهرم را نگاه می کرد و یا اینکه دیکته می گفت و بعد اجازه داشتیم بخوابیم. و واقعا در کار خانه مدیریت می کرد.

محمدحسین در ایام درگیری های کردستان که قبل از جنگ این درگیری ها بود به پدرمان گفت که می خواهم به عروسی خواهر دوستم به کردستان بروم و به کردستان رفت و در درگیری های با ضد انقلاب هم شرکت می کرد. محمدحسین کاملا خودساخته بود او برای اینکه هزینه های رفت و آمد خود را برای پخش اعلامیه ها در بیاورد دست فروشی می کرد و پدرمان مدام اعتراض می کرد که من دارم کار می کنم و خرج همه را در می آورم و داداش تو هم دارد کار می کند تا خرج همه را در بیاوریم اما تو چرا دستفروشی می کنی؟ می گفت من می خواهم خرج خودم را خودم را در بیاورم. بعدا فهمیدیم که خرج راهش را در میاورد و هدفش پخش اعلامیه ها است.

درس محمدحسین چگونه بود یعنی درس و مشق او هم خوب بود؟

درس های محمدحسین خوب بود و معدلش معمولا ۱۷ بود و از میان درس ها ریاضی کمی ضعیف تر بود و درس زبان هم ضعیف بود.

چه چیزهایی را علاقه داشت و آیا مثل بچه امروزی بود یا اینکه یک آدم کاملا متفاوت و دست نیافتنی؟

محمدحسین مثل همه بچه ها بود ولی انگار بیشتر از سنش می فهمید مثلا علاقه زیادی به محمدحسن برادر کوچکش  داشت و می گفت خیلی شبیه به من است و به مجید که کمی بور بود به مامان می گفت مجید به کی رفته؟

۲

محمدحسین نوشابه را خیلی دوست داشت و محمدحسن را همیشه بیرون می برد و برایش کیک و نوشابه می خرید. روزی که می خواست به جبهه برود دست محمدحسن را گرفت و گفت حسن جان بگو خداحافظ و سه بار این کلمه را گفت و وقتی که محمدحسن آمد خونه دیدیدم دارد گریه می کند ازش پرسیدیم چرا گریه می کنی؟ گفت داداش حسین رفت و گفتیم خوب رفت فوتبال بر می گردد. محمدحسن گفت با من بای بای کرد و رفت. یعنی محمدحسن این حس را داشت که رفت و بر نمی گردد.

با اینکه سنش کم بود اجازه دادند جبهه برود؟ و چگونه عازم جبهه شد؟

همانطوری که گفتم او هیکل درشتی داشت و برای اینکه جبهه برود شناسنامه اش را دستکاری کرد و آن موقع این رسم بود و خیلی از بچه ها این کار را می کردند.

محمدحسین می خواست به جبهه برود ما که نمی دانستیم و ما هم عادت داشتیم که او هر از چندگاهی می رفت و چند روزی بر می گشت ما هم فکر کردیم مثل همیشه اینبار هم رفت و تا چند روز دیگر بر می گردد. حتی ما یک زمانی او را گم کرده بودیم عکش را دادیم برای گمشده ها و دوستش از تلویزیون عکس محمدحسین را دید و به او گفت که تو را داره نشان میدهد و واقعا از این طریق پیداش می کردیم.

او عجیب به امام علاقه داشت و هیچ کسی جرآت توهین به امام را نداشت و باور کنید اگر کسی خدای ناکرده توهینی می کرد جگرش را بیرون می کشید.

محمدحسین قبل از اینکه می خواست به جبهه برود ما خانه آب نداشتیم و بخاطر همین منبع آبی که داشتیم  لب تا لب آب کرد. خانه تازه گرفته بودیم و هنوز آماده نبود و پنجره نداشت، پتو را گرفت و جلوی نور را گرفت و گفت وقتی که هواپیما آمدند و خاموشی زدند نور به بیرون نرود تا هواپیماهای عراقی شناسایی نکنند و یا اینکه حیاط خانه را چادر زد و چراغ گردسوزی گذاشت تا اینکه در موقع بمباران در چادر ها برویم. او همه فکرها را کرد اما ما اصلا متوجه نشدیم.

دقیقا چه زمانی جبهه رفت؟

دقیقا روز اول مهر ماه بود من و خواهرم را روانه مدرسه کرد و تا دم مدرسه برد و به خانه برگشت. ساکش را گرفت و می خواست برود مادرم می گفت دیدم محمدحسین بند کتونی اش را خیلی محکم می بندد و بهش گفتم مگر می خواهی سفرقندهار بروی که بند کفش را به این محکمی می بندی؟ گفت نه مادر سفر قندهار نمی روم دارم محکم می بندم تا بدانی دارم به سفر می روم.

PIC_4607

محمدحسین توی خانه روی پتوها سینه خیز می رفت و در واقع تمرین می کرد یا اینکه اصلا بالش زیر سرش نمی گذاشت وقتی می گفتیم چرا این کار را می کنی می گفت آنها در جبهه روی خاک می خوابند اما شما بالش زیر سرتان می گذارید؟ روی تشک هم نمی خوابید.

خبر شهادت محمدحسین را چگونه به شما دادند؟

بعد از رفتن محمدحسین تا ۲۴ روز از این قضیه گذشت و هیچ خبری از او نداشتیم و خیلی هم نگران بودیم. داشتیم ناهار می خوردیم و اتفاقا آن شب آبگوشت داشتیم که مادر آمد قاشق غذا را بلند کرد تا در دهانش بگذارد دیدیم رادیو اعلام کرد توجه جوان ۱۳ ساله ای با نارنجک به زیر تانک دشمن رفت و تانک دشمن را منهدم کرد و خود نیز به شهادت می رسد.

این جمله را رادیو سه بار اعلام کرد و همینکه بار دوم اعلام می کند قاشق از دست مادرم می افتد و همه ما او را نگاه کردیم و پدرما گفت چیه حاج خانم؟ گفت این حسین است که رادیو اعلام کرد! بابا با خنده گفت حسین! نه بابا این بچه خرمشهر است.

مامان گفت بخدا این خود محمدحسین است اگر شما بچه ما را دیدید من اسمم را عوض می کنم. برادرم شهید داود گفت مامان من فردا می روم هرجا حسین باشه پیداش می کنم و برایت میاورم. آنشب کسی شام نخورد.

این قضیه تا دو سه روز گذشت و من داشتم آماده می شدم تا به مدرسه بروم و من بعدازظهری بودم و ساعت حدود ۱۰ بود و دو ساعتی مانده بود که به مدرسه بروم من در حیاط خانه مشغول معلم بازی بودم خیلی معلمی را دوست داشتم دیدم درب خانه می زنند و در را باز کردم دیدم ۲ نفر آقا هستند و لباس مشکی تنشان بود وقتی جهره آنها را دیدم ترسیدم گفتند بابا یا مامانت خونه هستند بگو بایند دم در.

آمدم به مامان گفتم که دم در دو نفر لباس سیاه تنشان است و شما را خواستند بروید دم در احتمالا از محمدحسین خبر آوردند. مامان گفت مگر هر کی لباس مشکی پوشیده برای ما پوشیده برو ببینم چکار دارند.

وقتی دم در رسیدم به مامان گفتند شما مادر محمد حسین هستید مامان تا گفت بله از جیبشان شناسنامه در آوردند گفتند این را می شناسید؟ مامان گفت شناسنامه بچه ما پیش شما چکار می کند (اصلا حسین شناسنامه را به هیچ کسی نمی داد.)

گفتند حاج خانم محمدحسین زخمی شده و همینکه گفتند زخمی شده مامان نشست زمین و گفت من دیشب خواب بچه ام را دیدم ولی اصلا فکر نمی کردم خبرش را بیاورید. مامان خیلی ناراحت بود و خواهر بزرگترمان مرضیه گفت الان پدرمان سرکار هستند و شخصی که این خبر را آورده بود آقای مستوفی نامی بودند گفتند من باید پدر شما را ببینم و از ما خداحافظی کردند و رفتند. باید اضافه کنم همین آقای مستوفی بعدا شهید شدند.

من و مرضیه زیر بغل مامان را گرفتیم و رفتیم منزل خواهرم چون منزل ما بهم ریخته بود و هنوز آماده نشده بود و گفتیم محمدحسین زخمی شده باید برویم بیمارستان تا محمدحسین را ببینیم.

رفتیم خانه خواهرم و منتظر بابا ماندیم یکساعتی گذشت تا اینکه صدای ماشینی را که با سرعت می آمد و ما آمدیم بیرون دیدیم برادرم داوود از ماشین آمد بیرون و شروع کرد به گریه کردن و گفتم داود چی شده؟ گفت حسین زخمی شدیدی شد و نگفت شهید شده ولی میدانست که شهید شده اما به ما گفت محمدحسین زخمی شده و کم کم همسایه ها و فامیلان به منزل ما می آمدند ما هم متوجه شده بودیم که محمدحسین شهید شد.

آنروز به بیمارستان نرفتیم ولی فردا با مینی بوسی که گرفته بودند رفتیم بهشت زهرا و دقیقا یادم است که ۸ نفر بودیم و وقتی وارد جایی که شهدا را تحویل می دادند که رسیدیم و پیکر محمدحسین را تحویل ما داده بود سیل جمعیتی را دیدم که به بهشت زهرا آمده بودند و اصلا نفهمیدیم از کجا آمده بودند.

پیکر محمدحسین را تا قطعه ۲۴ تشییع کردند و جمعیتی که آمده بودند و تشییعی که به آن با شکوهی انجام شده بود را ندیده بودم و حتی همین الان هم نمی توانم تصورش را کنم.

PIC_4612

در بین آن جمعیت یک آقایی دائما ذکر اباعبدالله الحسین(ع) را بر زبان می آورد و من او را نمی شناختمش ولی خیلی شعر زیبایی را می خواند و هنوز این بیت “در این دریای خون باید شنا کرد سپس قصد ره کرببلا کرد” را هنوزم در خاطرم ماند. وقتی محمدحسین را می خواستند در قطعه ۲۴ به خاک بسپارند ما نمی دانستیم قطعه ۲۴ است و خیلی اصرار کردم باید محمدحسین را ببینیم و دائما می گفتم شما را به خدا اجازه بدهید تا برادرم را ببینم. از طرفی هم مادرم را می دیدم خیلی ناراخت بود و اصلا نمیشد جمعش کرد و پدرم در گوشه ای کمرش خم شده بود و زیر بغلش را گرفته بودند.

ما اصلا نمی دانستیم چه بلایی بر پیکر محمدحسین آمده و اصلا چه شکلی شده بود.

شما آن موقع چند سال داشتید؟

من آن موقع کلاس چهارم دبستان بودم و  قشنگ می فهمیدم و اصرار کردم تا پیکر برادرم را ببینم. خاله ام گفت این خواهرش است بگذارید تا چنازه برادرش را ببیند و من هم رفتم کنار پیکر محمدحسین، دیدم پلاستیکی که محمد حسین داخلش بود، خونی و دودی بود و صورتش نیمی ورم کرده و خون آلود و سیاه شده و دیگر نتوانسم ببینمش. اما پدرم کاملا جسد محمدحسین را دیده و شناسایی کرده بود و همینطور شهید داوود هم محمدحسین را دیده بود.  به هر حال ما آن روز پیکر محمدحسین را در قطعه ۲۴ بهشت زهرا به خاک سپردیم.

به رسم قدیمی ها پس از چهلم هر عزیز از دست رفته ای سنگ قبری را آماده می کنند ما هم سنگ قبر محمدحسین را آماده کردیم تا در مراسمی بر روی قبرش بگذاریم. قبل از اینکه سنگ قبر را بگذاریم مادر گفت نوشته های سنگ را برایم بخوانید و من گفتم باشه مادر بگذارید تمام شود بعد می خوانم و مادر اصرار کرد که همین حالا باید بخوانید و من هم خواندم که قطعه ۲۴ شماره ۱۱ ردیف ۴۴ و شعری که برای محمدحسین نوشته شده بود را خواندم و در آخر هم محمدحسین فهمیده نوجوان ۱۳ ساله ای که به زیر تانک رفت و شهید شد و مادرم را دیدم گریه می کند من گفتم مامان چرا اینهمه گریه می کنی؟ گفت بگردید ببینید اینجا قبر آقای طالقانی را پیدا می کنید؟ من گشتم دیدم چند قدم آنطرفتر قبر آیت الله طالقانی قرار دارد. گفتم مامان قبر آیت الله طالقانی اینجاست و همینکه این را گفتم مامان شروع کرد گریه کردن و خیلی هم گریه می کرد من با مامان راحت بودم و الان هم با پدر و مادرم خیلی راحتم و خدا را شکر می کنم مرا خدمتگذار خودشان می دانند. به مامان گفتم چرا اینهمه گریه می کنی؟ مگر چیزی یادت آمده که گریه می کنی؟

۱۱۱۰۴-۳۹۸۵۶

مامان گفت: یک روزی داشتم خانه را جارو می کردم و دیدم یک کسی در آشپزخانه را زد و نفهمیدم چه کسی بود ولی دائم صدا می زدم حسین! حسین! دیدم جواب نمی دهد. در آشپزخانه را باز کردم دیدم حسین پرید آمد بغلم گفتم حسین کجا بودی؟ دیدم با خنده می گوید سر قبرم بودم! گفتم مگر قبرت توی آشپزخانه است؟ گفت نه قبرم در بهشت زهرا قطعه ۲۴ کنار قبر آیت الله طالقانی! گفتم حسین جان اینقدر قبر قبر می کنی نکنه منتظر داداشتی تا شهید بشه ؟ این آیت الله طالقانی کجا خاکش کردند که اینقدر اسمش را میاری؟ یه بار مرا هم ببر تا من هم ببینم که بهشت زهرا کجاست و چه شکلیه؟ گفت مامان اینقدر به بهشت زهرا بری تا خسته بشی!

وقتی نگاه کردیم دیدیم عین آن جیزی بود که محمدحسین برای مادر تعریف می کرد و دقیقا آدرسی که داده بود درست بود. الان هم اگر بر مزار محمدحسین تشریف ببرید دقیقا خواهید دید که پیش بینی های محمدحسین درست بود.

از چگونگی ش%D


لینک کوتاه مطلب : http://www.shalamchenews.com/?p=4501

Comments are closed.