تاریخ ارسال : ۱۶ فروردین ۱۳۹۵ ساعت : ۰۲:۲۱ 0 نظر چاپ این صفحه چاپ این صفحه

یک گلوله دو برادر بابلی را آسمانی کرد

شلمچه نیوز-  زینب محمودی عالمی؛«داداش جعفر، امام موسی کاظم(ع) را خواب میبیند و امام به او میگویند برو یکبار دیگر زن و بچهات را ببین این دفعه به مراد دلت میرسی و شهید میشوی.» این جملات بخشی از گفتوگوی ما با نادر بذری برادر شهیدان ناصر و جعفر بذری است؛ برادرانی که در یک اتفاق نادر هر دو با یک گلوله به شهادت میرسند. در جنگ تحمیلی کم نبودند خانوادههایی که با تقدیم چند شهید از دین و خاک ایران اسلامیمان دفاع کردهاند و به ندای امام خمینی در پاسداری و دفاع از میهن اسلامی لبیک گفتند؛ کم نبودند مادرانی که با پیروی از «ام وهب» جوانهایشان را راهی جبههها میکردند تا ما در سرزمینمان طعم اسارت بیگانه را نکشیم. کم نبودند بانوانی که همسرانشان را راهی جبههها کردند و به تنهایی یتیمان شهدا را سرپرستی کردند تا امروز ما در امنترین کشور منطقه روزگار بگذرانیم. برای آشنایی بیشتر با ماجرای عجیب دو برادری که با یک گلوله به شهادت رسیدند با نادر بذری برادر شهیدان ناصر و جعفر بذری به گفتوگو نشستیم که ماحصلش را پیش رو دارید.

از خودتان و برادرانتان بگویید، چطور بچههایی بودند؟

من نادر بذری متولد ۱۳۴۷ در شهر بابل هستم. برادرم جعفر متولد ۱۳۳۹ و ناصر متولد ۱۳۴۱ بود. هردویشان از من بزرگتر بودند که همزمان در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسیدند. وقتی جنگ شروع شد، آنها از نیروهای پای کار جبهه بودند و به قول معروف همه هستیشان را وقف جبههها کردند. جعفر سال ۵۹ سرباز ارتش بود که بعد از اتمام خدمت سربازی در سال ۶۱ به عضویت سپاه پاسداران درآمد. ما سه برادر در مقاطع مختلف جنگ حضور داشتیم و برادرانم از ابتدای جنگ در جبهه بودند. پدرم میگفت وقتی دشمن وارد خاک کشورمان شد فرزندانم باید از کشور دفاع کنند. خانواده ما مذهبی بودند، پدرم بازاری و مادرم زنی متدین بود. علاقه به امام و شور و شوق دفاع از میهن و کمک به همنوع باعث میشد پدر و مادرم از ما حمایت کنند تا بتوانیم باز در جبهه حضور پیدا کنیم. ما سه برادر، هر سه نفرمان در سال ۶۵ نیروی گردان حمزه سیدالشهدا(ع) شدیم و در این گردان حضور داشتیم.

۲۱۹۷۰۶_۱۰۹

خصوصیات اخلاقی جعفر و ناصر چطور بود؟

خب هرکدامشان اخلاق خاص خودشان را داشتند. اما اگر بخواهیم به صفات مشترکشان اشاره کنیم، جعفر و ناصر هر دو عاشق ولایت بودند و خیلی اهل دل و شرکت در روضه اهل بیت(ع) بودند. زمان جنگ هیئت قهاریه مسجد محدثین بابل شبهای چهارشنبه برنامه داشت. این هیئت تحت عنوان محبانالحسین به نوبت در خانهها برگزار میشد. از بچههای هیئت که در فضای معنوی و اهل روضه بودند در مناطق جنگی نیز حضور پیدا میکردند و خیلیها به شهادت رسیدند. به نظر من رزمندگان آدمهای زمینی بودند اما با توجه به توسل به اهل بیت(ع) بر بدیها و ترس غالب شدند و رفته رفته هرچه خوبی بود در آنها جمع شد تا اینکه لایق شهادت شدند.

از ماجرای عجیب شهادتشان بگویید. چطور در یک زمان شهید شدند؟

عملیات کربلای۵ خیلی طولانی بود. در اثنای عملیات فرصتی پیش آمد و جعفر و ناصر تصمیم گرفتند به مرخصی بروند. بعد از سه روز به عملیات کربلای ۵ و مرحله سومش بازگشتند. گردان ما که حمزه سیدالشهدا(ع) بود، رفت خط سوم شلمچه و بچههای گردان ویژه شهدا هم به خط آمدند. ناصر و جعفر در جنگ با هم رقابت میکردند. برادرم جعفر به شوخی میگفت تجربه جنگی من بالاتر است و با هم کل کل میکردند. یادم است ناصر به جعفر گفت بند حمایلم را کیپ کن. جعفر هم گفت یک نظامی باتجربه که بند حمایلش را نمیدهد دیگری کیپ کند. بعد از کمی گفت و گو بلند شدند بروند و آخرین صحنهای که از آنها به یاد دارم، این است که به علامت خداحافظی دستشان را تکان دادند و از من خداحافظی کردند. روز بعد دوباره آتش عملیات شدت گرفت. انفجارها خیلی سخت بود. طوری که چند دقیقه اول تلفات داشتیم و بعد از مدتی معاون گردان اکبر خورنده گفت بچهها آماده باشید. ما هم آماده شدیم و رفتیم منطقه عملیاتی. همین طور جنازه بود که روی زمین افتاده بود. دوست نداشتم این صحنهها را ببینم. اما باید دنبال برادرانم میگشتم. هر شهیدی را که میدیدم یاد حضرت زینب(س) میافتادم. داخل سنگر شدم و نماز خواندم. آن موقع ۱۸ سالم بود. یکی از بچهها آمد و گفت نادر لباست را جمع کن برو خانه. علتش را پرسیدم که گفت برادرت ناصر مجروح شده و باید برگردی. گفتم خانه نمیروم. اما فرمانده اصرار کرد. وقتی باز هم مخالفت کردم، یک نفر گفت جعفر شهید شده است. خبر شهادت جعفر را که شنیدم خیلی گریه کردم. همه آمدند دلداریام دادند. داخل سنگر داشتم گریه میکردم که یکدفعه شنیدم از بیرون صدایم میزنند. به نظرم رسید پیکر جعفر را آورده‌‌اند. رفتم و دیدم تویوتایی ایستاده است. غلام اوصیا از بچههای گردان به من گفت: نیا! برادر تو داخل تویوتا نیست. با حرفش بیشتر شک کردم و دیدم بالای تویوتا یک پتو روی جنازهای است. جنازه سمت چپی را کنار زدم. دیدم جعفر است که پهلوی راستش مورد اصابت قرار گرفته و به شهادت رسیده است. ۱۰ دقیقه بالای سر شهیدم گریه کردم. هنوز بدنش گرم بود. بوی خاصی میداد. جعفر ۲۶ ساله بود و دو تا بچه داشت. بعد از شهادتش یک فرزند دیگرش به دنیا آمد.

هنوز متوجه شهادت ناصر نشده بودید؟

نه به من نگفته بودند که او هم شهید شده است. هنوز بالای تویوتا بودم و عاشقانهترین و برادرانهترین حرفها را به جعفر میزدم که دیدم یک شهید دیگر هم زیر پتو و کنار پیکر جعفر است. دلم یک طوری شد. گفتم صورت او را هم ببوسم. تا خواستم او را ببوسم دیدم ای دل غافل! چقدر شبیه برادرم ناصر است. همین لحظه بچهها که تمام حرکاتم را زیر نظر داشتند، زدند زیر گریه. فهمیدم چشمانم اشتباه ندیده و ناصر هم به شهادت رسیده است. برگشتم و به همرزمانم گفتم شما که گفته بودید فقط جعفر شهید شده، ناصر هم که شهید شده است. یکی از بچهها گفت: نادر جان! یک گلوله مینیکاتیوشا افتاد کنارشان و هر دو با هم به شهادت رسیدند. انگار گلوله افتاده بود وسطشان و با ترکشهای خمپاره هر دو برادرم شهید شده بودند. ناصر گردنش ترکش خورده بود. برادرم ناصر در روضههای حضرت زهرا(س) و علی اصغر(ع) خیلی گریه میکرد و عاقبت مثل علی اصغر(ع) شهید شد.

شما که برادر بودید، آن طور از شهادت برادرانتان ضربه خوردید. مادرتان چه واکنشی به شهادت همزمان دو پسرش داشت؟

بعد از چند روز به بابل برگشتم. مادرم خبر نداشت پسرانش شهید شدهاند. وقتی به محله رسیدم کیف برادران شهیدم دستم بود. به کوچه که رسیدم، همسایهها از حالتم و اینکه سه تا ساک همراهم بود متوجه شدند که ناصر و جعفر به شهادت رسیدهاند. انگار که به آنها الهام شده بود، یکدفعه شیون سر دادند و تا رسیدم خانه مادرم با پای برهنه آمد. هر سه تا کیف از دستم افتاد و گریه کردم. مادرم گفت بگو که برادرانت ترکش خوردند و اوج گرفتند! نمیدانم چطور از نحوه شهادتشان مطلع شده بود. اما از آن به بعد مادرم اسم من را ذوالجناح گذاشت. همه میدانیم اهل بیت امام حسین(ع) وقتی که ذوالجناح را بدون امام دیدند متوجه شدند که اباعبدالله(ع) به شهادت رسیده است. مادرم هم تا آخر عمرش و تا زمانی که زنده بود به من میگفت: «نادرم ذوالجناح است.»

گویا برادرتان جعفر از قبل با خبر شده بود که به شهادت خواهد رسید؟

اصغر چاووشی دوست و همسایهمان بعداً به من گفت خبر داری سه روز مرخصی برادرت جعفر در اثنای عملیات کربلای۵ برای رفتن به بابل چه دلیلی داشت؟ گفتم نه. گفت جعفر در منطقه عملیاتی، خواب امام موسی کاظم(ع) را میبیند و ایشان به او میگویند برو یکبار دیگر زن و بچهات را ببین این دفعه به مراد دلت میرسی و شهید میشوی. همین طور هم میشود و جعفر بعد از بازگشت از مرخصی به شهادت میرسد. برادرم جعفرزمانی که سرباز ارتش بود رفیقی داشت به نام دلاور عینالله زاده که بچه تنکابن بود و سال ۵۹ شهید شد. یکبار دلاور را خواب میبیند و به او گله میکند که دلاور تو رفتی و من ماندم. دلاور هم میگوید ما به یادت هستیم و تو هم شهید میشوی. بعد اسب سفیدی را نشان میدهد و میگوید این اسب سفید اسب توست. جعفر سال ۶۰ دلاور را خواب دید و سال ۶۵ شهید شد. ناصر هم خوابهای زیادی از شهادت میدید. روحیات او معلوم بود که به شهادت میرسد. یکبار هم همان ایام خودم خواب دیدم برادر شهیدم جعفر دارد پسرش رضا را قربانی میکند. گفتم چیکار میکنی مگر پسرت را دوست نداری گفت بچهام را دوست دارم، اما دل کندن از تعلقات دنیایی را باید قربانی کنم. صبح این خواب را برای عالمی تعریف کردم، گفت برادرت از تمام امتحانات الهی پیروز بیرون آمده است.

به نظر شما چه نیرویی باعث میشود که جوانانی چون ناصر و جعفر اینطور آسمانی شوند؟

در یک نگاه کلی روحیه جوانان دهه ۶۰ اینگونه بود که تعلقات دنیایی نداشتند. ایثار و گذشت و فداکاریشان زیاد بود. واقعاً به تمام معنا ایثار را معنا میکردند. همه چیزشان برای آخرت بود. البته در این مسیر قدرت و جذبه معنوی امام خمینی، جوانان را جذب میکرد. الان دشمن قصد دارد جامعه را تغییر دهد. اما به هدفش نمیرسد، چرا؟ چون ما ستون اسلام و اهل بیت را داریم. میل عمومی به سمت امام حسین(ع) زیاد است. هر چه دشمن ضرباتی میزند و میخواهد از نظر فرهنگی جامعه را به تباهی بکشاند، شکر خدا ایام محرم از راه میرسد و باز میبینیم که چطور جوانان به سمت امام حسین(ع) کشیده میشودند یا در ایام ماه مبارک رمضان، ایام فاطمیه و. . . در هر کدامشان خیر و برکتی است که باعث میشود جامعه و خصوصاً جوانان ما از تباهی تهاجم فرهنگی تا حد زیادی در امان بمانند. این ایام مبارک ما را به خدا وصل میکنند. وابستگی به اسلام زیاد است و مقام رهبری میفرمایند من به نسل سوم و چهارم امیدوارم که اگر از جوانان دهه ۶۰ بیشتر نباشند کمتر نیستند.

سخن پایانی؟

جعفرها و ناصرها تنها خواستهشان اعتلای کلمه الله و غلبه اسلام ناب محمدی بود. جبهه مقاومت اسلامی که اکنون در سوریه و لبنان در جریان است، ریشههای خود را در دفاع مقدس ما میبیند. از انسانها و جوانانی که شیوه عاشورایی جنگیدن را در عصر حاضر به همه ملتها آموختند و همین شیوه عاشورایی امروز به کمک ملتهای عراق و یمن و سوریه آمده است. شاید جعفر و ناصر حدود ۳۰ سال پیش به شهادت رسیده باشند. اما ما نباید بگذاریم یاد و خاطره آنها فراموش شود. اگر فراموش شود آن وقت است که خونشان به هدر رفته است. شاید یک فایده خون دادن امثال آنها حفظ کشورمان بود. اما انگیزههایی که آنها برایش جان دادند چیزی نیستند که فراموش شوند و باید همیشه خدا حواسمان باشد ارزشهای انقلاب و دفاع مقدس را حفظ کنیم و با تأسی به جذبه خون شهدا، این ارزشها را به جامعه و جوانان منتقل کنیم. کار شما رسانهایها در این خصوص بسیار حساس است. بنابراین باید اهتمام زیادی به کارتان داشته باشید و ارزش کارتان را بدانید.

جوان


لینک کوتاه مطلب : http://www.shalamchenews.com/?p=14147

دیدگاه شما

معادله ی امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.