تاریخ ارسال : ۰۷ آذر ۱۳۹۵ ساعت : ۰۸:۳۲ 0 نظر / 29 بازدید چاپ این صفحه چاپ این صفحه

نواندیشان دینی یا معارضان سیاسی/ خروج ندارها

سرویس سیاست مشرق – روزنامه‌ها و جراید در بخش سرمقاله و یادداشت روز به بیان دیدگاه‌ها و نظریات اصلی و اساسی خود می‌پردازند؛ نظراتی که بیشتر با خط خبری و سیاسی این جراید همخوانی دارد و می‌توان آنرا سخن اول و آخر ارباب جراید عنوان کرد که اهمیت ویژه‌ای نیز دارد. در ادامه یادداشت و سرمقاله‌های روزنامه‌های صبح کشور با گرایش‌های مختلف سیاسی را می‌خوانید:‌‌
*******
 

کیهان
وطن امروز خراسان جوان
ایران
شرق اعتماد رسالت


 تب و تاب طبیب اعظم(ص)
 محمد ایمانی در کیهان نوشت:
۱- بالغ بر ۵۰۰ سال است «تمدن مدرن» با همه توانمندی‌هایش، دین را زیر سوال می‌برد، ترور شخصیت و سرکوب می‌کند، خرافه و اسباب عقبگرد می‌شناساند و با آن می‌جنگد تا نابود کند یا به گوشه انزوا بکشاند. غرب جدید موفق شد مسیحیت و یهودیت را چنان منکوب یا تحریف کند که یا به گوشه کلیسا و کنیسه بخزند، یا اینکه به استخدام دربیایند. دین، افیون توده‌ها و اسباب عقب‌ماندگی جا انداخته شد و به ویژه در سده‌ای که گذشت، زیر دست و پا ماند. اسلام اما- هرچند تلاش شد سرنوشت مشابهی پیدا کند- همچنان از ملت‌های رنج کشیده و انسان‌های به ستوه آمده از جباریت مدرنیته دلبری می‌کند.
۲- کار دین به برکت پیامبر اعظم(ص) آن قدر بالا گرفته که فلان مهره لیبرال تحت‌الحمایه شورای روابط خارجی آمریکا با اشاره به ستیزه‌گری غرب علیه اسلام می‌گوید «تز سکولارها درباره جدایی حکومت از دین، در جهان واژگونه شده است؛ به این دلیل که وجود دین را در عمق زندگی ایرانیان و بازگشت دین را در مغرب زمین می‌توانیم ببینیم. آنچه گمان می‌رفت رو به احتضار می‌رود یا مرده است، خوب یا بد، ظاهرا تجدید حیات کرده، برخاسته و دیگران را به نگرانی افکنده است. سکولاریسم که قرار بود نسبت به ادیان بی‌طرف باشد، اکنون ستیزه‌گر شده و با برخی ادیان رسما درمی‌آویزد و می‌ستیزد و وجود اجتماعی آنان را تحمل نمی‌کند» (سروش، دانشگاه پاریس، مرداد ۸۶) و «رفته رفته سکولاریسم وارد دوره میلیتانت (نظامی‌گرانه) و ستیزه‌جو می‌شود چون هاضمه قبلی را از دست داده است. سکولاریسم‌ هاضمه‌اش برای بلعیدن ادیان ضعیف، قوی بود اما دین قوی و فربه را نمی‌تواند ببلعد لذا ستیزه‌گر می‌شود.» (اسفند ۸۸، دلفت هلند)
۳- این جاذبه با وجود همه تخریب‌ها و ترور شخصیت‌ها- و حتی بدعملی‌ها- از کجا می‌آید؟ فقط با یک نظریه جذاب روبرو هستیم یا نه، فراتر از ایده خوب، سیره و منش جذابی هم در میان است؟ پیامبر اعظم(ص) ستودنی و دوست‌داشتنی و دل‌باختنی است،‌چون غمخوار و شریک غم انسان‌ها‌ و «طبیب جمله علت‌ها»ست. و مگر می‌شود رنجور و بی‌پناه باشی و طبیبی را که برای نوع رنج‌کشیدگان و محرومان و غم‌زدگان و دردمندان، خود را به آب و آتش می‌زند و از جان در حد هلاک مایه می‌گذارد، عزیز و محبوب نشماری؟! بهترین توصیف‌ها را امیرمومنان(ع) درباره حضرت خاتم‌الانبیا(ص) فرموده «طبیب دوار بطبّه قد احکم مَراِهُمه و اَحمی موَاسِمُه». طبیبی بود- نه در مطب نشسته- که دنبال دردمند می‌گشت برای علاج و تسکین درد. آنجا که درد با مرهم و مسکّن چاره می‌شد، مرهم‌هایی محکم می‌بست. اما با همه جاذبه و مهربانی و عطوفتش، هر جا عفونت شدت گرفته بود، دریغ نداشت که موضع عفونت را داغ بزند. در نهایت جاذبه بود اما از داغ و دافعه به‌ هنگام ضرورت دریغ نداشت. آموخت که اصل دین جاذبه است اما حریم و حصار آن، همان دافعه‌ها و نهی از منکر و جهاد و مجاهدت‌ با پلیدی‌ها و فساد و طغیان و استکبار است.
۴- کار از همین‌جا دشوار شد. پیامبر(ص) «رحمهًْ للعالمین» بود اما نمی‌توانست «صلح کل» باشد. نمی‌توانست بر سر حقوق ضعفا و محرومان یا حقوق الهی معامله و مصانعه و مداهنه کند؛ با همه تساهل و تسامح و حلم و گذشتی که داشت. جنگ و تخریب و ترور شخصیت از همین‌جا آغاز شد. روز اول دعوت، پرسید اگر بگویم دشمن پشت همین کوه کمین کرده، آیا باور می‌کنید؟ عوام و خواص و اشراف یکصدا گفتند بله که قبول می‌کنیم. ما از «محمد امین» جز راستی ندیده و نشنیده‌ایم. اما تا فرمود «من برای رسالت الهی مبعوث شده‌ام» و دعوت به حق و عدالت کرد، اشراف شوریدند و کوشیدند عوام جاهل را نیز علیه او بشورانند یا حضرت را در ذهن مردم، نعوذبالله ساحر و کاهن و مجنون و کذّاب جا بیندازند. ابتدا حربه «تطمیع» و سپس «تهدید و محاصره و تحریم و ترور و جنگ» را علیه رسول خدا(ص) به‌کار گرفتند؛ که اگر پیشنهاد شاهنشاهی بر قریش و به عقد درآوردن یکی از دختران آنها را می‌پذیرفت، کار به توطئه و تهدید و تحریم و ترور و جنگ نمی‌کشید. جهاد کبیر و عدم تبعیت از اشراف و طواغیت را از همان روز اول آغاز کرد، آنجا که در پاسخ تطمیع‌ها فرمود «اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند تا از رسالت الهی روی برگردانم، هرگز چنین نمی‌کنم». این منطق باصلابت، دشمن فراوان داشت؛ از سران قریش و امپراتورهای جهان، تا همراهان زیاده‌طلب و ریاست‌طلب و خودبنیاد. تا پایان تاریخ نیز هر ملت و حاکمیتی به آن حضرت اقتدا کرد، نوع این دشمنان ستیزه‌جو و متعدی را پیش روی خود خواهد یافت و این دشمنی خبیثان عالم، نشانه سلامت یک ملت و حکومت است.
۵- از نشانه‌های عفونت، تب کردن است. اما هر تب کردنی علامت بیماری نیست، که گاه عین سلامت و فضیلت و کرامت است. اگر امیرمومنان(ع) درباره پیامبر(ص) فرمود «احمی مواسمه. بر عفونت‌ها، داغ‌های سوزان می‌گذاشت»، این تعبیر از خود پیامبر است که «مثل المومنین فی توادّهم و تعاطفهم و تراحمهم مثل‌الجسد اذ اشتکی منه عضو تُداعی سایر الجسد بالسَّهَر و الحُمی. مثال مومنان در دوستی و عطوفت و مهربانی متقابل نسبت به یکدیگر، مثال یک پیکر است که اگر عضوی از آن به درد و شکایت آمد، سایر اعضا به واسطه بی‌خوابی و تب همراهی می‌کنند». بی‌دردی و بی‌تفاوتی نسبت به غم‌های مردمان در مدینه و تمدنی که پیامبر بنا نهاد جایی نداشت. «اولویت» و «دل‌مشغولی» پیامبر(ص)، همین رنج‌های مردم و درمان آن مطابق نسخه شفابخش الهی بود؛ حتی اگر در این راه چنان حریص و مشتاق و پیگیر باشد که از جان مایه بگذارد. «فلعلّک باخع نفسک». (آیه ۳- سوره شعرا)
۶- چنین رسالتی بی‌تردید اعلان جنگ به همه ظالمان و طاغوتیان و مستکبران و غارتگران حقوق مردم است. به تعبیر حضرت امام خمینی(ره)، مرز اسلام ناب با «اسلام اشرافیت، اسلام ابوسفیان، اسلام ملاهای کثیف درباری، اسلام مقدس‌نماهای بی‌شعور حوزه‌های علمی و دانشگاهی، اسلام نکبت و ذلت، اسلام پول و زر، اسلام فریب و سازش و اسارت، اسلام حاکمیت سرمایه و سرمایه‌داران بر مظلومین و پابرهنه‌ها و در یک کلمه اسلام آمریکایی» است. مگر می‌شود مدعی پیروی از رسول خدا(ص) بود اما با اشرافیت فاسد مفسد و غارتگر بیت‌المال (در هر لباسی که باشد) و زالوصفتان و بزک‌کنندگان مستکبران کنار آمد یا از حلقوم توده‌ها زد و در شکم سیری‌ناپذیر اشراف ریخت؟ مگر می‌شود پیرو پیامبر اعظم(ص) بود و با جباران عالم سازش کرد؟ مگر می‌شود در میان مستکبران، دنبال پلیس خوب و معتدل برای ساخت و پاخت و مذاکره و معامله بود؟ به تأسی از همین منطق نبوی است که رهبر معظم انقلاب فرمودند «مبارزه با نظام سلطه و استکبار تعطیل‌پذیر نیست و آمریکا مصداق اتّم استکبار است… خودتان را آماده کنید برای ادامه مبارزه با استکبار». به تعبیر رسای حضرت امام خمینی(ره) «امروز خدا ما را مسئول کرده است. نباید غفلت نمود. امروز با جمود و سکون باید مبارزه کرد و شور و حال حرکت انقلاب را پابرجا داشت. من باز می‌گویم همه مسئولان نظام و مردم ایران باید بدانند که غرب و شرق تا شما را از هویت اسلامی‌تان- به خیال خودشان- بیرون نبرند، آرام نخواهند نشست. نه از ارتباط با متجاوزان خشنود شوید و نه از قطع ارتباط با آنان رنجور، همیشه با بصیرت و با چشمانی باز به دشمنان خیره شوید و آنان را آرام نگذارید که اگر لحظه‌ای آرام گذارید، لحظه‌ای آرامتان نمی‌گذارند».
۷- اسلام ناب، یک هندسه کلّی تغییرناپذیر دارد که جهاد و مجاهدت و امر به معروف و نهی از منکر، رکن ذاتی آن است. این فرمایش از امیرمومنان است که؛ «هرگاه آتش جنگ گداخته و شعله‌ور می‌شد، به رسول خدا پناه می‌بردیم، و او از همه ما در نبرد به دشمن نزدیک‌تر بود». این غلط ترویج شده در سال‌های اخیر، دروغ بزرگی است که کسانی بگویند تهدید دشمن و سایه جنگ را باید با انفعال و دعوت به سازش برطرف کرد. اتفاقا برای تهدید نشدن و امنیت یافتن باید جنگید؛ اگر ملت و حاکمیتی پیشدستی کرد و برای دفاع از آرمان‌هایش جنگید، دشمنان نمی‌توانند با او بجنگند اما اگر پیشدستی نکنند و به سینه دشمن طماع نکوبند، قطعا جنگ توأم با ذلت و شکست را به عمق خانه خویش خواهند کشاند. پیامبر(ص) به واسطه مقاومت در جنگ پرابتلا و تهدید احزاب بود که بشارت داد «الان نغزوهم و لایغزوننا. از امروز، ما با آنها می‌جنگیم و آنها با ما نمی‌توانند بجنگند». و همان‌گونه هم شد. اما ۳۰ سال بعد کار به جایی رسیده بود که امیرمومنان خطاب به لشکر ناهمراه و سست‌عنصر خویش می‌فرمود «به شما گفتم با دشمنان بجنگید پیش از آن که با شما بجنگند… به خدا سوگند با هیچ قومی در خانه‌اش نجنگیدند مگر آن که او را خوار ساختند. اما شما مسئولیت را به گردن یکدیگر انداختید و همدیگر را خوار کردید تا غارتگران تاختند» (خطبه ۲۷ نهج‌البلاغه) و «برای شما نقشه می‌کشند اما نقشه نمی‌کشید؛ از قلمرو اطراف شما می‌کاهند و به خشم نمی‌آیید. چشم از شما برنمی‌دارند و نمی‌خوابند اما شما در غفلت غوطه‌ورید. به خدا سوگند خوارکنندگان یکدیگر، مغلوب شدند» (خطبه ۳۴ نهج‌البلاغه)…ادامه این روند قهقرا به مظلومیت جانسوز امام حسن مجتبی(ع) و سپس مصیبت کربلا انجامید.
۸- نقطه مقابل پیامبر(ص) در درون جامعه اسلامی کجاست؟ قرآن می‌فرماید «ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم». شرط ثبات قدم و پابرجایی، یاری دین خداست و رویکرد از احکام الهی، بی‌ثباتی و عقبگرد و عقب‌نشینی مقابل دشمن را به دنبال می‌آورد. دور شدن از فرهنگ مجاهدت و امر به معروف و نهی از منکر، موجب وارونگی و مسخ شخصیت می‌شود و آنجاست که فرد یا گروه از ابتذال و انحطاط به ابتهاج می‌آید به جای اینکه شرمسار شود، و از فضیلت‌ها احساس شرم یا انزجار می‌کند؛ چون دستگاه سنجش و نگرش او زیر و رو شده است. به تعبیر امیرمومنان «نخست درجه از جهاد که باز می‌مانید، جهاد با دستانتان است، سپس جهاد با زبان‌تان و پس از آن، جهاد با دل‌هایتان. پس هر کس معروف را در دل نستاید و منکر را ناخوش ندارد، طبیعتش دگرگون می‌شود و بالای او جای پایین او قرار می‌گیرد و پایین وی به جای بالای او»؛ جای فضیلت و رذیلت- شرم یا شعف و شرف- در او وارونه می‌شود. آنگاه مایه‌های شرمساری را می‌ستاید و اسباب شرف و عزت را مایه شرمساری می‌پندارد؛ درست مثل برخی اشراف امتیازطلب و انقلابیون پشیمان.

 
خروج ندارها

امیر  استکی در وطن امروز نوشت: چند وقت پیش مشغول مطالعه اتوبیوگرافی یکی از فعالان ضدسرمایه‌داری آمریکا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بودم. یک جایی اوایل کتاب نویسنده از کار کردنش در یک کارخانه تولیدی لباس صحبت می‌کند و از اینکه دستمزد هفتگی‌اش ۲/۱دلار بوده است. دستمزدی که فقط و فقط هزینه گذران حداقل زندگی یک نفر را تامین می‌کرده است. نویسنده از تصمیمش برای صحبت با رئیس کارخانه و درخواست افزایش دستمزد سخن می‌گوید و چیزهایی تعریف و وضعیتی را در برخوردش با مالک کارخانه توصیف می‌کند که بسیار به کار فهم چرایی رهاشدگی مردم توسط مسؤولان دولت کنونی در ایران می‌آید. او می‌گوید وقتی وارد اتاق رئیس کارخانه شدم اولین چیزی که توجهم را به خود جلب کرد بوی بسیار خوش گل رز بود. بویی که از یک گلدان بزرگ پر شده با ده‌ها گل رز خوشبو به مشام می‌رسید. گل‌هایی که قیمت هر شاخه آنها برابر با دستمزد یک هفته او بوده است و خب! نتیجه درخواست او هم چیزی جز شنیدن یک نه بزرگ نبوده است. همه مساله اما در همان گلدان پر از شاخه‌های گل رز پنهان شده است. جامعه‌ای که در آن می‌شود حقوق ده‌ها هفته یک کارگر را فقط به مصرف پر کردن یک گلدان برای یک روز درآورد، جامعه‌ای است رهاشده در کام مناسبات وحشیانه بازار. در این جامعه درصد بسیار زیادی از مردم به کار تولید و چرخاندن چرخ انباشت سرمایه مشغولند و چون مسائل اساسی یک جامعه مسائلی است که مناسبات زندگی اکثریت جامعه پدید می‌آورد، لذا بار کاستی‌ها و ناراستی‌ها و شرایط بد زندگی نیز بر دوش همین اکثریت است. در این جامعه، اکثریت درآمد‌های ناچیز دارند و فقر و فاقه و بیماری و آلودگی و هزار نارسایی اجتماعی دیگر که معلول ناتوانی در تامین استانداردهای مطلوب زندگی است، در یک رابطه علت و معلولی به آن (درآمد ناچیز) وابسته است و هر اتفاقی هم بیفتد؛ از جنگ گرفته تا قحطی و بیماری و فساد، همواره آن درصد بسیار ناچیز دارندگان و برخورداران می‌توانند مطمئن باشند که گزندی نخواهند دید.
امروز در جامعه ما بویژه در کلانشهرها الزامات همین درآمد ناچیز است که ملت را به اسکان در خانه‌های کوچک در محله‌های پرتراکم و شلوغ واداشته است. الزام همین درآمد ناچیز است که آنها را مجبور به استفاده از خودروهای بی‌کیفیت می‌کند و در تحلیل نهایی همین درآمد ناچیز است که شهرهای بزرگ را متراکم و آلوده و پرتنش کرده و همانگونه که گفتیم بار این همه دشواری فقط بر گردن همان اکثریتی است که درآمد ناچیز دارند. مسائلی که گفتیم مسائل همین اکثریت است و معلول همان جریان ناعادلانه توزیع منافعی که متاسفانه در کشور ما به‌وجود آمده است. این قشر ناچیز انگاشته‌شده‌ای که تقریبا همه جامعه شهری ما را شامل می‌شود، همان‌هایی هستند که آمار مرگ‌ومیرشان در روزهای آلوده سرسام‌آور می‌شود. این قشر همان‌هایی هستند که مشتری شیرهای فرآوری شده با پالم و چربی‌های گیاهی‌اند. همان‌هایی هستند که مجبور به مصرف برنج‌های وارداتی هستند. همان‌هایی هستند که روزنامه‌های زنجیره‌ای قابلمه به‌دست می‌نامندشان و همان‌هایی هستند که بار تامین نیروی انسانی دفاع از مملکت را بر دوش کشیدند. اینها در روزهای آلوده تهران تنها می‌توانند به حاشیه شهر بگریزند و در نهایت سوار بر پرایدها و پیکان‌ها و پژوهای نامرغوب وطنی سری به شمال بزنند و ۳-۲ روزی را در جنگل و در کنار دریا در چادر‌های برزنتی به تقلای بلعیدن هوای پاک مشغول شوند. آن هم اگر آن درصد کم دارندگان و برخورداران و تصمیم‌گیرندگان صلاح بدانند که چرخ تولید ثروت شهر‌های کلان بویژه تهران را کمی آهسته‌تر بچرخانند و ۳-۲ روزی شهر را تعطیل کنند. در تحلیل نهایی آنهایی که ماهانه ده‌ها میلیون دستمزد و پاداش‌های کلان می‌گیرند و وام‌های درست و حسابی با بهره‌های ناچیز عایدشان می‌شود و در قسمت‌های ایده‌آل شهر زندگی می‌کنند، هیچ وقت ضروری نمی‌بینند شرایط را تغییر دهند. تهرانی که آنها در آن زیست می‌کنند شهر مطلوبی است و اگر هم روزهایی بشدت آلوده می‌شود می‌توانند بدون اینکه بخواهند روند امور را مختل کنند یک چند روزی ایران را به مقصد یک جای خوش آب‌وهوا در آن سوی مرزها ترک کنند. پس چه لزومی دارد سختی حل مشکل را به دوش بکشند وقتی عوارض هر نوع نابسامانی گردنگیرشان نمی‌شود. یک سفر خارجی زاهدانه! یک هفته‌ای هم حداقل ۴۰-۳۰ میلیون تومان آب می‌خورد یعنی چیزی نزدیک به ۴۰-۳۰ ماه حقوق یک کارگر و البته کمی کمتر از دستمزد یک ماه یک مدیر میان‌رده و ببینید این چقدر شبیه همان داستان گلدان خوشبوی گل‌های رز است.
مساله به‌سادگی مغایرت مسائل مسؤولان دولتی مملکت با مسائل اکثریت مردم است. آنجا که همه هم‌وغم و توش‌وتوان دولت مصروف زدودن موانع بر سر راه سرمایه‌داری مالی و تجاری می‌شود دیگر نمی‌توان انتظار این را داشت که سهم مشکله آلودگی هوای تهران و کلانشهرهای دیگر چیزی جز شعار باشد. شعارهایی هم که بیشتر کارکرد انتخاباتی داشتند و وقتی خیال آن خانم مدیر راحت شد که دیگر پتروشیمی‌های کشور بنزین تولید نمی‌کنند و همسر عالیقدرشان می‌تواند با خیال آسوده به کار واردات بنزین بپردازد، به گوشه‌ای پرتاب شدند و دیگر خبری از جار و جنجال و آه و افغان روزنامه‌های زنجیره‌ای هم نیست و سیل گسترش سرطانی که می‌گفتند و می‌نوشتند هم لابد مهار شده است و مهار هم که نشده باشد مساله همان کسانی است که در معرضش هستند نه مساله مدیران کشور!
در مملکتی که رهبر آن در منطقه‌ای از تهران ساکن است که جزو آلوده‌ترین و پرتراکم و پرترددترین نقاط شهر محسوب می‌شود و با وجود توانایی تغییر مکان برای ایشان، هنوز هم برای اینکه مساله ایشان مساله مردم است، در همان محل باقی مانده‌اند، دیگر چه جایی برای فکری جز انحراف نخبگان از آرمان‌های مردم و انقلاب باقی خواهد ماند؟ از دید بسیاری از این تکنوکرات‌های یقه بسته هنوز هم همان نسخه کرباسچی راه‌حل نهایی تهران و ایران است؛ خروج ندارها!  کوبا بدون فرمانده ؛تداوم یا توقف انقلاب مسئله این است؟
 علیرضارضاخواه در خراسان نوشت:
فیدل هم رفت. آمریکای لاتین شاید بیش از هر چیز با چه گوارا، ادبیات، گابریل گارسیا مارکز، سیگار برگ و فیدل در ذهن تاریخی ملت های دیگر حک شده است. هر کسی می خواهد از آمریکای لاتین سخن بگوید بعید است که به یکی از این ها اشاره ای نکند. همچنین در تاریخ سیاسی جهان، شاید کوبا بیش از هر چیزی با بحران اتمی سال ۱۹۶۲ و شکل گیری تئوری بازی ها در اوج جنگ سرد، در خاطره ها مانده است. اکتبر ۱۹۶۲ کوبا به مرکز بحرانی تبدیل شد که جهان را بیشتر از هر زمان دیگری در آستانه جنگ اتمی قرارداد. سارتر در کتاب جنگ شکر می نویسد: در بحبوحه سال های انقلاب کوبا که چه گوارا به کمک فیدل رفته بود و سعی می کردند آینده ای دیگر برای کوبا به وجود بیاورند، به کوبا رفتم تا گفت و گویی با چه گوارا داشته باشم. در ساعتی از نصف شب، وقتی برای ملاقات به من داده شد. در حالی که آن ساعت زمان خواب همه بود، دیدم که چه گوارا با سیگار برگی بر لب و بسیار سرزنده پیش من آمد. وقتی زمان بد ملاقات را مطرح کردم گفت که الان وقت خواب نیست، باید کار کرد اما چه گوارا در کوبا نماند و به دنبال آزاد کردن بند های استعمار از پیکر مردمانی دیگر در جایی دیگر از آنجا رخت بربست. چه گوارا مرد ماندن نبود. باید می رفت. ولی فیدل برعکس چه گوارا ظاهرا مرد ماندن بود، او ماند و نزدیک به نیم قرن در کوبا در چند کیلومتری مرز های آمریکا همچنان علیه امپریالیسم آمریکا جنگید. فیدل کاسترو قدرت را در کشور کوبا طی انقلابی در سال ۱۹۵۹ به دست گرفت و برای مدت ۴۹ سال با تلفیقی از کاریزما و اراده آهنین خود بر این کشور حکومت کرد. وی اقدام به ایجاد یک نظام کمونیستی تک حزبی در کوبا کرد و در دوران جنگ سرد همواره به عنوان یک چهره کلیدی مطرح بود.
کوبا بدون فیدل
هرچند آمریکا و متحدان این کشور از «فیدل کاسترو»ی انقلابی یک چهره دیو خو و خطرناک ساخته بودند، اما کاسترو در میان بسیاری از کشور های چپگرا به ویژه در نظام های سوسیالیستی آمریکای لاتین و آفریقا چهره ای بسیار محبوب و مورد تحسین بوده است. اکنون مرگ او که پیش از این یک پرسش اساسی را برای آینده کوبا مطرح می کند، به نظر مشکل چندانی برای رائول کاسترو که پیش از این جایگاه خود را در قدرت مستحکم کرده است، به وجود نخواهد آورد. فیدل کاسترو که ۹ رئیس جمهور آمریکا را تجربه کرد، این کشور را با انقلاب ۱۹۵۹ از تفرجگاه آمریکایی های ثروتمند، تبدیل به کشوری کرد که سمبل مخالفت و مقاومت در برابر آمریکا بود. وی عملیات خلیج خوک ها را که توسط CIA و برای تصرف خاک کوبا در سال ۱۹۶۱ طراحی شده بود، ناکام گذاشت و همچنین از چندین و چند سوء قصد به جان خود جان سالم به در برد.
صدای رسای آمریکای لاتین
فیدل کاسترو که تقریبا در تمام طول دوران زمامداری خود همواره با لباس نظامی سبز رنگ و سیگار هایی بر لبش شناخته می شد، صدای رسای انقلابی را در آمریکای لاتین نمایندگی می کرد. فیدل کاسترو با نظام انقلابی خود لیبرال ها و نظام سرمایه داری را کنار زد و مدارس و بیمارستان ها و خدمات عمومی دیگر را در اختیار فقیران قرارداد تا جایی که کوبا مشهور به کشوری شد که در آن هیچ فقیری وجود ندارد، هرچند خبری از زندگی مرفه هم در آن نیست اما گرچه فیدل توانست با این نظام حمایت های گسترده ای را در بین جامعه کوبا و به ویژه قشر ضعیف این کشور به دست آورد، همواره مخالفان و منتقدانی نیز در این جامعه علیه وی و سیاست های وی سخنرانی کردند که البته اغلب آن ها بخش بزرگی از زندگی خود را در تبعید در آمریکا به سر بردند. در نهایت نه واشنگتن، نه منتقدان در تبعید و نه پایان جنگ سرد و فروپاشی شوروی هیچ کدام نتوانست کاسترو را از قدرت به زیر بکشد، بلکه این یک بیماری مزمن بود که وی را ناچار به واگذار کردن قدرت به برادر جوان تر خود رائول کاسترو در ۲۰۰۶ به شکل موقت و در ۲۰۰۸ به شکل رسمی کرد.
هرچند رائول کاسترو همواره برادر بزرگ خود را تحسین کرده و خود را دنباله رو وی دانسته است، اما در دوران زمامداری رائول کوبا تغییرات زیادی را به چشم دیده است. اصلاحات اقتصادی مبتنی بر نظام بازار و موافقت با ایالات متحده برای برقراری روابط دیپلماتیک و کاهش تنش ها از جمله این تغییرات است. اوج این تغییرات را می توان در سفر باراک اوباما به کوبا دید.
با این حال فیدل کاسترو حضور اوباما در هاوانا را در ادامه اثر یک دومینوی سیاسی می دید که قرار بود چپ ها را کنار بزند. از این رو فیدل پس از ۱۷ سال غیبت، در سال ۲۰۱۴ در کنگره حزب کوبا حاضر شد تا آخرین توصیه های انقلابی خود را گوشزد کند. او برای این سخنرانی تاریخ ۱۹ آوریل را برگزید که مصادف با پنجاه و پنجمین سال شکست آمریکا در خلیج خوک ها بود. فیدل کاسترو اعلام کرد: «ایده های کمونیستی کوبا در این سیاره پایدار خواهد ماند و دستاوردهایشان ادامه پیدا می کند» و در ادامه افراد حاضر را به «مبارزه بدون آتش بس» دعوت کرد. اهمیت تاکید کاسترو بر ارزش های انقلابی آنجا خود را نشان می دهد که مردم این کشور می بینند به رغم گذشت دو سال از آغاز روابط سیاسی واشنگتن-هاوانا، گشایش سفارت خانه، کاهش محدودیت های مسافرتی، آغاز پرواز های تجاری و انعقاد چند توافق نامه از طریق مذاکره، کماکان تحریم های شدید آمریکا علیه کوبا پابرجاست و البته به نظر نمی رسد در آینده این وضعیت تغییر کند زیرا سایه آرمان ها و سیاست های فیدل کاسترو در نبودش نیز همچنان در کوبا پررنگ خواهد بود مگر آن که در غیاب فیدل کاسترو اعضای حزب و رئیس جمهور بدون احساس فشار از سوی رهبری انقلابشان، تصمیم بگیرند به امید دست یابی به رونق اقتصادی از آرمان های خود دست بردارند.
 
نواندیشان دینی یا معارضان سیاسی

عبدالله گنجی در جوان نوشت:
چند ماهی است رسانه‌های فارسی‌زبان غربی در قالب مقالات علمی و شبه‌علمی به فراز و فرود عملکرد نواندیشان دینی در ایرانِ پس از انقلاب اسلامی می‌پردازند. بخشی از این نوشتارها پروسه مذکور را شکسته خورده توصیف و بخشی تلاش کرده‌اند بدون قضاوت آن را ساختارمند یا تبیین کنند. آخرین نمونه در آبان امسال توسط یکی از اساتید ایرانی کالج فلسفه و دین در پنسیلوانیا نگاشته شد که جریان نواندیشی دینی در ایران را در سه گرایش: ۱ـ  اصلاح فکر دینی؛ ۲ـ  بازسازی دین و ۳ـ  معنویت‌گرایی فرادینی، تقسیم و هر یک را تبیین کرده است. ذکر شمه‌ای درباره آنچه با هویت «نواندیشان دینی» شناخته می‌شود را لازم دیدم که با زبان ژورنالیسم به آن اشاره ‌کنم.

۱ـ  بدون تردید استخدام واژگان «نواندیشان دینی» به عنوان برند و تابلوی هویت‌بخش برای نشان دادن امری مستقل از وضع موجود پس از انقلاب اسلامی و نمایاندن آن به عنوان عرصه تئوریک است. اما حقیقت ماجرا را باید نوعی واکنش سیاسی به نظام مستقر دانست. نقطه عزیمت جایابی چهره‌هایی که ذیل این تابلو نشسته‌اند، از مواجهه سیاسی با حاکمیت مستقر شروع شد. اما به خاطر تعلقات دانشگاهی و روشنفکری، مفهوم نواندیشی را برای مخفی کردن منازعه سیاسی به کار گرفته‌اند تا با القای بی‌طرفی در منازعات روزمره، اعتماد تئوریک‌پسندان را جلب کنند که البته در این مسیر هیچ موقع موفق نشده‌اند.

بنابراین وقتی غلبه ذهنی این جماعت پیدا کردن اهرم‌هایی برای تهدید و تحدید نظام دینی مستقر است می‌توان گفت هر سه گرایش اصلاحی به سکولاریسم ختم می‌شود و سکولاریسم نیز نمی‌تواند امری نو تلقی شود. اصلاح فکر دینی برای پیراسته کردن بخش سیاست از دین مفهوم‌سازی می‌شود، بازسازی دین نیز با هدف دنیوی‌کردن دین است که باز به سکولاریسم ختم می‌شود و معنویت‌گرایی فرادینی نیز همانی است که جناب ملکیان آن را مانند فیزیک و شیمی دارای متد می‌داند و در عرف و ادبیات دینی زمانه ما «معنویت‌سکولار» یا «عرفان‌های کاذب» لقب گرفته است. بنابراین فردی کردن امر دینی شاید در عرصه دین‌پژوهان طرفدارانی داشته باشد. اما باید پذیرفت که این موضوع نه تنها «نواندیشی» نیست بلکه «کهنه‌اندیشی» و میراث ۴۰۰ ساله‌ تمدن مغرب است.

این جماعت هر موقع سفره نواندیشی خود را پهن کرده‌اند و به هر موضوعی و از هر کجا وارد شده‌اند با حمله به جمهوری اسلامی از آن خارج شده‌اند. در تفسیر مولانا به جمهوری اسلامی می‌تازند، در مطالعه علمای سلف تشیع به جمهوری اسلامی می‌تازند. در تحول‌پذیر خواندن معرفت دینی جمهوری اسلامی را می‌نوازند و در فهم علمی و روشمند دین باز در همین وادی وارد می‌شوند. بنابراین بهترین نام برای نواندیشان دینی این است که آن را یک «جریان سیاسی» معارض با نظام جمهوری اسلامی بدانیم که فراتر از زمان و مکان موجود نسخه‌ای ارائه نکرده‌اند و دغدغه آنان نیز جز نبود نظام مستقر چیز دیگری نیست. بنابراین عنوان فعلی این جریان مفهومی است که دچار کج‌تابی شده و در معنادهی به گفتمان و رفتار اعضای این تابلو و این هویت ناقص است.

۲ـ  این جریان در نفی وضع موجود و تخریب سامانه‌های دینی قابل دریافت فعلی بسیار تلاش کرده، اما جایگزینی برای حیات سیاسی ـ  اجتماعی بوم جامعه خود ارائه نکرده‌ است. هیچ مدل درون‌دینی برای ترمیم آنچه نمی‌پسندد، ارائه نکرده‌ و شاید علت شکست آنان (که در پژوهش‌های شبه‌علمی اخیر بدان پرداخته می‌شود) همین باشد.

۳ـ  این جریان در روش اندیشه‌ورزی به روش‌های برون‌دینی روی آورده که به صورت طبیعی بر معرفت سیال و شالوده‌شکن استوارند. مثال‌آوری آنان معمولاً از مشارب غیردینی است، به همین دلیل از عمق‌بخشی به آنچه عرضه می‌کنند، عاجزند. روش‌های پست‌مدرن به آنان چنین تجویز می‌کنند که باید به بنیان‌های دینی نیز وارد شوند تا به تعبیر خود بتوانند از دین رازگشایی و اوهام‌زدایی کنند. به همین دلیل به نقطه‌ای می‌رسند که اجتهاد در اصول را هم جایز می‌دانند تا بتوانند قواره‌های علمی خود را که بر معرفت نسبی سوار هستند، کارآمد و مؤثر ببینند.

اجتهاد در اصول برگرفته از روش‌های علمی پست‌مدرن و پساساختارگرانه علوم انسانی غرب است که ترجمه همان جوهرستیزی، شالوده‌شکنی و تکثر چشم‌اندازهاست. آنچه نواندیشان دینی ارائه می‌دهند اگر به تغییر نگرش هم منجر شود، مسیر جدیدی به سوی ناکجاآباد است. فرض کنید مردم از سروش بپذیرند که آنچه در قرآن می‌خوانیم عیناً کلام خدا نیست، بلکه ترجمه پیامبر است یا عصمت قابل درک نیست، خوب ثم ماذا. حالا باید چه کرد؟ مسلمانی با قرآن جدید دچار چه قبض و بسطی خواهد شد و زندگی انسانی یک مسلمان چه صورتی می‌یابد؟ بنابراین ایجاد تردید بدون ارائه سامانه جدیدی که بی‌قراری را پایان دهد و فلسفه زندگی با جوهره مسلمانی را به نمایش گذارد، دیده نمی‌شود.

۴ـ  مفاهیم گفتمانی این جریان معمولاً وارداتی است و از پارادایم تجربه شده غرب پیروی می‌کند. «عصری شدن دین»، «عرفی شدن دین»، «ایدئولوژی‌زدایی از قدرت»، «پروتستانتیسم دینی»، «اومانیزم الهی»، «قداست‌زدایی از قدرت» و… مفاهیم درون دینی نیستند و همه نیز در نوبت مبارزه با نظام مستقر قرار دارند. آنچه روشنفکران به اصطلاح دینی ما را گرفتار کرده، این است که نتوانسته‌اند مبتنی بر معرفت ذاتی به نوگرایی روی آورند. دلیل اصلی آن نیز این است که نه تنها در کاویدن دین، بر روش‌های درون‌دینی تکیه نمی‌کنند که آنها را به سخره می‌گیرند.

۵ـ  سیاست دین‌محور یا اسلام سیاسی به کلی از اندیشه نواندیشان دینی خارج شده است و نه تنها برای چگونگی آن نسخه‌ای ندارند که چیستی آن را هم نفی می‌کنند، اما مدل‌های جایگزین برای نظام مستقر را به سکولاریسم و لیبرالیسم و پارادایم حاکم در غرب ارجاع می‌دهند. عقب راندن دین از عرصه اجتماعی و سیاسی غایت آمال آنان است و دین را امری فردی می‌دانند که به فرد و خالق مربوط می‌شود. حال اگر بپذیریم که نواندیشان دینی، دین را فاقد صلاحیت برای امر سیاسی می‌دانند و از قاعده قیصر به راه خود و کلیسا به راه خود استفاده می‌کنند، چرا خود را نواندیش می‌نامند؟ آنچه آنان ارائه می‌دهند در یک مسیر تکاملی ۴۰۰ ساله در غرب به وضع موجود رسیده است. بنابراین می‌توان مدعای آنان را از نواندیشی دینی به دالان تحجر سیاسی کشاند و آنجا ذبح کرد. آورده‌های لوتر و کالوند در روش و رفتار چگونه می‌تواند نواندیشی دینی آن هم در تفکر اسلامی باشد؟ بنابراین نواندیشان دینی با حذف سیاست از تفکر شیعی از جامعیت دین عدول کردند و برای بازسازی آنچه پیراسته کرده‌اند به تجربه‌ها و روش‌های برون‌ دینی پناه می‌برند و مثال‌آوری آنان در فلسفه و سیاست، جوامع و اندیشمندانی هستند که بنیان‌های فکری و سیاسی آنان در بستر معرفت خود‌بنیان رشد نموده است.

۶ ـ حصر «اجتهاد» در حوزه روحانیت و دیده نشدن دانشگاهیان در پروسه روزآمدی احکام دینی، نوعی «حسادت مزمن» را برای روشنفکران دینی به ارمغان آورده است. به رسمیت شناخته نشدن در تفسیر دین به جرم دانشگاهی بودن، روشنفکران به اصطلاح دینی را در هجوم به حوزه علمیه ترغیب نموده است و کم‌پنداری‌شان از سوی جامعه دین‌باور را با هجمه به اهل اجتهاد جبران می‌کنند. برخی از این افراد وقتی به نام یا نظر علمای تراز اول تشیع (مراجع حی) می‌رسند چنان تحقیرآمیز سخن می‌گویند که گویی با یک عقب‌مانده ذهنی ـ زمانی مواجهند. این رویه قبل از اینکه به تضارب افکار برگردد به حسادت ناشی از انحصار اجتهاد بر می‌گردد. از اینکه مردم برای مسائل دینی‌شان به نواندیشان دینی مراجعه نمی‌کنند، عصبانی‌اند و علت آن را نیز نه ریشه‌دار بودن پیوند مردم و علمای تشیع که عوام‌گرایی، ساده‌اندیشی و ضعف عقلانیت مردم می‌دانند.

۷ ـ برخی از آنان ضمن رد نظام جمهوری اسلامی، آن را نیز عرفی شده می‌دانند که دین را به انحراف کشانده است، به طور مثال سپردن انتخاب نیابت امام زمان به پروسه مردم‌سالاری یا کارکرد مجمع تشخیص مصلحت را به عنوان نمونه‌هایی از امر عرفی می‌دانند. اما حقیقت نواندیشی دینی که کارآمدی دین در عرصه سیاسی و اجتماعی را به ارمغان می‌آورد، همین اقدامات است. حضرت امام بزرگ‌ترین نواندیش دینی بود که کارآمدی دین در عرصه سیاسی و اجتماعی را در جهان مدرن تئوریزه کرد، اما آنچه انتخاب نایب امام زمان را به مردم می‌سپارد یا مجمع تشخیص مصلحت را مأمور انجام خلاف شرع در احکام ثانویه می‌نماید همان «اجتهاد پویا» است که در قالب زمان و مکان دین را تفسیر می‌نماید. بنابراین به جای نواندیشان دینی «مجتهد زمان‌شناس» می‌نشیند و روش‌های اجتهاد نیز با مقتضیات درون دینی انجام می‌شود. اشتراک گفتمانی نواندیشان دینی با گفتمان غرب و احساس هارمونی آنان نسبت به نظام جمهوری اسلامی به تقلیل جایگاه اندیشه‌ورزی آنان انجامیده است و آنان را به معترضان سیاسی وضع موجود تقلیل داده است، اما اگر این معارضه بتواند حوزه علمیه را به تحریک وادارد و حوزه بتواند برای معضلات سیاسیـ  اجتماعی و فرهنگی روز، نسخه‌ای کارآمد تولید کند، می‌توان یک خاصیت (تحریک‌کنندگی) برای معارضان سیاسی (نواندیشان دینی) قائل بود.
  
حاکمیت اخلاق، نیاز امروز جامعه

سیدرضا صالحی امیری در ایران نوشت:
روزهای پایانی ماه صفر، ایام حزن و اندوه اهل بیت عصمت و طهارت(ع) و رحلت برترین بنده خدا، حضرت ختمی مرتبت، محمد مصطفی(ص) و شهادت دو فرزند گرامی‌اش، امام حسن مجتبی(ع) و امام علی‌ابن موسی‌الرضا(ع) است. پیامبر گرامی اسلام(ص) هدف از بعثت و رسالت خود را به کمال رساندن مکارم اخلاقی می‌داند. خداوند متعال نیز در قرآن کریم او را به «خُلق عظیم» یعنی دارای اخلاق نیکوی برجسته می‌ستاید. خاندان اهل بیت علیهم السلام نیز که پرورش یافته مکتب نبی مکرم اسلام هستند، اسوه­ های اخلاق و نمونه‌های عملی فضایل اخلاقی برای راهنمایی و هدایت انسان هستند. به بیان دیگر پشتوانه اخلاقی و معرفتی و مهم‌ترین سرمایه فرهنگی جامعه دین و آموزه‌های دینی و مصادیق عملی آن یعنی همین چراغ‌های هدایت هستند.
اخلاق مهم‌ترین سرمایه بشری و شاخصه اصلی فرهنگ ایرانی اسلامی است. جامعه اخلاق مدار، در مسیر توسعه و دستیابی به فضیلت‌های انسانی حرکت می‌کند و جامعه بی‌اخلاق، هر روز در افول فضایل و غلبه رذایل اخلاقی غرق می‌شود. اخلاق، هویت دینی و فرهنگی ماست و اگر بخواهیم میزان پایبندی به هویت و ریشه‌های فرهنگی خود را بسنجیم، بهترین شاخص چیزی جز اخلاق و شقوق مختلف آن نیست. انقلاب اسلامی ملت بزرگ ایران هم به رهبری امام خمینی(ره) با هدف حاکمیت اخلاق صورت گرفت و چارچوب‌های ارزشی نظام برخاسته از آن هم جدا از فضایل اخلاقی نبود. بی‌سبب نیست که در دهه نخست انقلاب و با وجود شرایط دشواری که تغییر نظام و عدم تثبیت نظام جایگزین از یک سو و جنگ تحمیلی از سوی دیگر ایجاد کرده بود، ما شاهد در اوج بودن شاخص‌های اخلاقی و رفتار کرامت مندانه جامعه بودیم. ایثار و از خود گذشتگی، صداقت و راستگویی، صبر و مدارا، سازگاری و همزیستی و رشادت و ایستادگی مقابل دشمنان و ده­ها خصلت نیکوی دیگر، ویژگی‌های اخلاقی جامعه آن روز بود. هویت فرهنگی ما که نشأت گرفته از همان درخت تنومند انقلاب است، در دهه‌های اخیر در معرض تهدیدهای جدی قرار گرفته و بی‌سبب نیست که رهبر معظم انقلاب، همواره دغدغه­ های خود را نسبت به این عرصه متذکر می‌شوند. واقعیت این است که در جامعه امروز با یک چالش اخلاقی مواجهیم. متأسفانه انگ‌زنی، تخریب، افشاگری و انتقام‌جویی تبدیل به یک عارضه سیاسی در جامعه ایران شده است. از سوی دیگر نتایج پیمایش ­ها و نظرسنجی‌ها نسبت به میزان پایبندی مردم به رعایت اخلاق و شاخص‌های اخلاقی، وضعیت مناسبی را ترسیم نمی­ کند. از این‌رو مهم‌ترین نیاز جامعه ما، رعایت اخلاق و بازگشت به ارزش‌های اخلاقی است.
دولت یازدهم با درک این ضرورت، گفتمان فرهنگی خود را که بر گرفته از گفتمان نظام و رهبری است، بر چهار پایه دیانت، عقلانیت، عدالت و اعتدال فرهنگی بنیان نهاده و در سه سال گذشته با برچم اعتدال در پی توسعه و تعالی اخلاقی جامعه بوده است. همین توجه موجب شده تا در این دولت، سرمایه اجتماعی تا حدودی ارتقا و اعتماد جامعه بازیابی شود. اگرچه عده­ ای ناآگاهانه با تخریب و تضعیف دولت، در این مسیر، مانع ایجاد می‌کنند. اما دولت مصمم است تا بدون وارد شدن به حاشیه با همان رویکرد اعتدالی، قطار پیشرفت کشور را به سمت قله‌های اخلاق و فضیلت پیش ببرد. رویکردی خردورزانه، فعالانه و صبورانه در جامعه برای دور شدن از ورطه افراط و تفریط که می‌تواند ما را به حاکمیت اخلاق و بازتولید سجایای اخلاقی و آموزه‌های دینی رهنمون سازد.
 
  پول سرد؛ پاسخ معمای نقدینگی
علی قنبری در شرق نوشت:
در اواخر عمر دولت دهم، بحث پول داغ در کشور مطرح شده بود؛ به‌طوری‌که آن‌قدر سرعت رشد تورم بالا بود که هیچ‌کس پول نقد نگهداری نمی‌کرد و به‌این‌ترتیب کاهش حجم پول و خروج پول از چرخه تجاری و کاهش سرعت گردش پول کلید خورد و پدیده دلاریزه‌شدن در حال وقوع بود؛ بنابراین دولت یازدهم، به‌درستی همه تمرکز خود را بر انضباط پولی و کاهش تورم و کنترل تورم گذاشت و امروز، پدیده افزایش نقدینگی را می‌توان به پدیده پول سرد تفسیر کرد. به‌هر‌حال به‌زودی مجلس باید به طور هم‌زمان به بررسی بودجه سال ٩۶ و برنامه ششم توسعه بپردازد. بخشی از نقش بودجه، تعریف و تبیین سیاست‌های مالی دولت است که سیاست‌های پولی نیز باید با آن همخوان باشد؛ بنابراین بررسی و نگاهی به روند حجم نقدینگی، می‌تواند در تعریف و بررسی این سیاست‌های مالی نقش اساسی داشته باشد؛ حجم نقدینگی، بیش از یک سال است از آستانه روانی هزار هزار میلیارد تومان گذشته است و سؤال‌هایی مبنی بر اینکه نقدینگی کجاست، ریشه در سؤالات پیشین دارد؛ یعنی، معمای رشد نقدینگی بدون افزایش تورم و اینکه رشد اقتصادی، کمتر از میزان افزایش نقدینگی واقعی است؟ در واقع بخشی از موضوع نقدینگی، به توهم اذهان عمومی درباره نقدینگی برمی‌گردد.

مردم نقدینگی را پول و اسکناس در دست خود و سپرده‌های جاری می‌بینند و شبه‌پول را لحاظ نمی‌کنند و این توهم موجب می‌شود با توجه به رشد منفی حجم پول در سال‌های ٩٢ و ٩٣ انتظار کاهش نقدینگی را هم داشته باشند و بعد سؤالاتی مبنی بر اینکه نقدینگی کجاست مطرح شود؛ درحالی‌که نزدیک به یک دهه است حجم غالب نقدینگی را شبه‌پول تشکیل می‌دهد و رشد نقدینگی مبتنی بر رشد شبه‌پول است. سؤال جدی دیگر حول بحث نقدینگی، چرایی رشد‌نداشتن تورم به موجب رشد نقدینگی است که پاسخ آن با توجه به تعریف رابطه مقداری پول در سرعت گردش پول است و به‌این‌ترتیب بحث جمود دارایی‌ها که خارج‌شدن پول از چرخه تجاری و در واقع صفرشدن سرعت گردش پول است به منفی‌شدن رشد سرعت گردش پول برمی‌گردد.نقدینگی از دو جزء پول و شبه‌پول تشکیل می‌شود که با نگاهی به روند این ترکیب، اجزای نقدینگی در نمودار شماره یک ملاحظه می‌شود که بخش غالب نقدینگی در کشور را بخش شبه‌پول تشکیل می‌دهد. در واقع در یک دهه اخیر، روند ترکیب اجزای نقدینگی به نفع شبه‌پول تغییر کرده است؛ در واقع افزایش نقدینگی از جنس چاپ اسکناس و پول یا سپرده دیداری مردم نزد بانک‌ها نبوده، بلکه شامل  سپرده‌های غیردیداری نزد مؤسسات غیربانکی، سپرده‌های سرمایه‌گذاری کوتاه‌مدت و بلند‌مدت و سپرده‌های قرض‌الحسنه پس‌انداز است.ترکیب نقدینگی نسبت به اجزای تشکیل‌دهنده آن، از این نظر مهم است که هر چه شبه‌پول بیشتر از حجم پول در نقدینگی باشد، بُعد غیرتورمی نقدینگی بیشتر بوده و اگرچه با تأخیر، اما اثر بیشتری بر رشد اقتصادی خواهد گذاشت. با بررسی روند رشد اسمی نقدینگی و اجزای آن در نمودار شماره دو:  در صورت واقعی‌کردن سه شاخص رشد حجم نقدینگی، رشد حجم پول و رشد شبه‌پول ملاحظه می‌شود که حجم واقعی پول از روند منفی نیز برخوردار بوده که با کاهش تقاضا موجب رکود غیرتورمی می‌شود. در واقع در اجرای سیاست رکود غیرتورمی از طرف دولت یازدهم، رشد شبه‌پول واقعی از رشد نقدینگی واقعی بیشتر هم بوده است. (نمودار شماره ٣) .از ابتدای دولت یازدهم تاکنون، عامل رشد نقدینگی از پایه پولی به ضریب فزاینده تغییر یافته و هم‌زمان، سهم شبه‌پول از نقدینگی نیز بالا رفته است. از سوی دیگر، در این مدت ترکیب پایه پولی نیز به طرف افزایش سهم دارایی‌های خارجی تغییر یافته است. این موضوع نیز در پاسخ به علت کاهش تورم با وجود افزایش نقدینگی، کمک می‌کند، اما در شش ماهه اول سال ٩۵ این شاخص با افت همراه بوده است. این در حالی است که سایر اجزای پایه پولی، شامل خالص مطالبات بانک مرکزی از بخش دولتی در ١٢ ماهه منتهی به شهریور ٩۵ با رشد ٢٠٣,۵ درصدی مواجه بود و سهم ١۵.٩ واحد درصدی را در رشد ٢٠.۴ واحد درصدی پایه پولی داشته است.در کل باید گفت بیشترین بخش نقدینگی در بانک‌ها و از جنس بدهی است. دولت به بانک‌ها و بانک مرکزی بدهکار است که این بدهکاری‌ها، بخشی از حجم نقدینگی را تشکیل می‌دهند. در واقع در پاسخ به اینکه نقدینگی کجاست، باید گفت در چرخه نظام بانکی است. تمام نقدینگی موجود در اقتصاد در نظام بانکی متمرکز شده و درصد درخور ‌توجهی از آنها دارایی‌های بلوکه یا منجمد است که به آنها دارایی‌های سمی می‌گویند. این در حالی است که جای نقدینگی به‌شدت در بنگاه‌‌های تولیدی خالی است. این موضوع برای اقتصاد ایران موضوع درخور توجهی است که باید به‌سرعت به آن پرداخته شود تا نقدینگی در کانال‌های رشد اقتصادی و بخش‌های با ارزش افزوده بالاتر قرار گیرد و راهکارهای آن، تزریق نقدینگی به بخش‌های عرضه در اقتصاد کشور است در غیر این‌ صورت نمی‌توان انتظار گشایشی در اقتصاد داشت.  
 
 وفات پیامبر خاتم (ص) روز اندوه بزرگ
على‌اصغر شعردوست در اعتماد نوشت:
بیست و هشتم صفر سالروز عروج ملکوتی پیغامبر خاتم است؛ بزرگمردی که به انسانیت معنا داد و به زندگی روح. در جامعه بدوی عربستان سر برآورد و نور وجودش پهنه آفاق را درنوردید و به اندک زمانی گستره‌ای وسیع از پهنه گیتی را به روشنی آذین بست. تمام زندگی‌اش هدایت و آمرزش بود و در ساعات فرجامین حیاتش نیز این رسالت را پیش چشم داشت. آن گاه که با تن رنجور و تبدار در مسجد حاضر شد و از مردم خواست که نهضت را صیانت کنند و نیز درسی داد که آویزه گوش موحدان است؛ موحدانی که به تاسی آن بزرگمرد برآنند که عالمی دیگر و آدمی دیگر بیافرینند. نهضتش در عرصه‌ای از نامرادی‌ها و نامردی‌ها شکل گرفت؛ زر و زور و تزویر، دست در دست یکدیگر، زنجیرهای اسارت را برپای انسان محکم می‌کردند. همه ارزش‌های بزرگ بشری در جامعه آن روزگار در خون و شمشیر و اسب خلاصه می‌شد. صدای رسایش در جامعه بشر آن روزگار پیچید که آدمی را به اتفاق و اتحاد می‌خواند و خویشتن او را باز می‌شناساند. آنان که قرن‌ها از سفره نادانی مردم لقمه برگرفته بودند، این صدای بزرگ را توفانی دانستند که به زودی بساط کامرانی‌شان را برهم می‌زد. آب در خوابگه مورچگان ریخته شده بود و از هر سویی دشمنی سر بر می‌کرد. پیوند‌های خونی و قبیله‌ای که بشر تنهای آن روزگار را در حلقه حمایت خود می‌گرفت، گسسته شد، چرا که خاتم پیامبران (ص)، سر آن داشت تا فلک را سقف بشکافد و طرحی نو در اندازد و عالمی بنا کند که در آن فضیلت‌هاى اخلاقى بر همه معاییر رجحان داشته باشد و از همین رو هدف از بعثت خود را اتمام مکارم اخلاق عنوان فرمود «بُعٍثْتُ لأُتمِّم مکارم الأخلاق» صعوبت رسالتی را که بر دوش گرفته بود تنها خود می‌دانست و خدایش؛ یک تنه در مقابل نظام جائر و انسان‌هاى جابر زمانه ایستادن، کاری بزرگ بود که تنها و تنها حضرتش از عهده آن برمی‌آمد که موید به تایید خداوندی بود.
پیامبر خدا (ص) که دیگر همه آنچه را از سوی پروردگار بر او فرو فرستاده شده بود، به مردم رسانده و رسالت خویش به تمامی گزارده است، روی به درگاه حق آورد که: خدایا آیا پیامت را رسانده‌ام؟ و در آن لحظه زمین و آسمان‌ها در برابر شکوه ملکوتی‌اش کوچک و کوچک‌تر می‌شد و او پیچیده در آواز پر جبرییل نزد پروردگارش رجعت می‌کرد. آن روز عرشیان مرد بیکرانی را به پذیره می‌آمدند که عاصیان زمین تن مطهرش را به طعن، فرسوده و جان ملکوتی‌اش را به لجاج آزرده بودند.
فاطمه(س) گوش به آخرین کلمات نورانی پدر داشت و علی(ع) خود را مهیا می‌کرد تا رسالتی را که پیامبر(ص) در «تنزیل» قرآن برعهده داشت، با «تاویل» قرآن پی بگیرد. اما رحلت پیامبر(ص) آغازگاه اندوهی بزرگ بود، اندوه بزرگ علی(ع)، اندوه بزرگ فاطمه(س) و اندوه بزرگ یاران راستینش. زیرا هنوز با پیکر خورشید مثالش وداع نکرده بودند، که پاره‌های شب بر فراز جزیره‌العرب گرد آمدند، تا مانع پرتو افشانی حقیقت شوند و چه سخت روزی بود آن روز، که حضرت صدیقه(س) در کنار تربت پدرش فغان برآورد: بر من مصایبی فرو ریخت که اگر بر سر روزهای تابناک می‌بارید، شب می‌شدند. در بیست و هشتم ماه صفر بود که لحظات سخت فراق پیغمبر با امت رسیده بود، گویی زمین و زمان به ناگاه از حرکت باز ایستادند، ملائک فریادکنان روی به سوی خاک نهادند، خاک همیشه پذیرا، اینک روی در نقاب شرم پنهان کرده و رسول خدا(ص) جاودانگی و گنجینه‌های دنیا را وانهاده، به دیدار دوست دل داده بود. او که به مومنان سزاوارتر از خود آنان بود، در آستانه واپسین سفر از مدینه، نگران آینده امت خویش است، چه اینکه به دیدگان آینده‌نگر خویش می‌دید که فتنه‌ها چونان پاره‌های شب تاریک در پی هم از راه می‌رسند. هم از این روی بود که برای نوشتن مکتوب هدایت دوات می‌خواست، هرچند تاریک‌اندیشان نوشتن آن سطور روشن را مهلت ندادند و آخرین واژه‌های درخشان تاریخ را نانوشته نهادند.  اینسان، مدینه در غربت انسان‌ها، کوچک و کوچک‌تر می‌شد و شانه‌های رنجور صدیقه کبری حضرت فاطمه (س) چگونه می‌توانستند این اندوه بزرگ را برتابند؟ گویی مولی‌الموحدین علی (ع) آن روز نخستین پاره‌های شب را که نه از آفاق جهان، بل از آفاق جان‌های ظلمت سرشت برمی‌آمدند، می‌دید. اینک که از آن روز- روز اندوه بزرگ- قرن‌ها می‌گذرد، جهان به احترام کلمات نورانی آخرین رسول خدا (ص)- که جز کلام وحی نیست- به پا خاسته است و آن حقیقت جاودانه رفته‌رفته از میان پاره‌های شب روی می‌نماید که «الاسلام یعلوا و لایعلی علیه.»
  در اندوه دو سوگ بزرگ
 محمدکاظم انبارلویی در رسالت نوشت:
شهادت ده ها نفر در عملیات تروریستی حله و نیز کشته شدن همین میزان در حادثه تصادم دو قطار در سمنان، موجی از غم و اندوه را در سراسر کشور پدید آورد و ملت ایران را به سوگ نشاند.

عظمت راهپیمایی اربعین چشم جهانیان را خیره کرد و قدرت نرم شیعه را به رخ دشمنان اسلام و قرآن کشاند. همه کسانی که از ایران یا عراق یا ۸۰ کشوری که در خلق چنین حماسه‌ای مشارکت داشتند، به خطرات این سفر واقف بودند. آنها از خشم و کینه آمریکا و رژیم صهیونیستی و تروریست‌های ریاض و انتقامجویی تکفیری‌ها مطلع بودند.

سفر اربعین یک سفر توریستی نیست، اتفاقا سفری است که احتمال وقوع عملیات تروریستی در آن بالاست. کمتر کسی را می‌توان در این کاروان عظیم مردمی پیدا کرد که با شوق شهادت پای در این وادی نگذاشته باشد. پس این طرف معادله یکپارچه شور و هیجان و اشتیاق شهادت و درک واقعی مصائب کربلا و همدردی با اهل بیت پیامبر (ص) به ویژه همنوایی با زینب کبرا (س) است، اما آن طرف معادله، بغض و کینه هزار و چند ساله لشکریان یزید علیه کاروانی است که از آدم تا نوح، از نوح تا ابراهیم و از ابراهیم تا موسی و عیسی و محمد (ص) حرکت آن ادامه دارد.

جنایت داعشی‌ها و تکفیری‌ها بر کسی پوشیده نیست. بی‌رحمی و قساوت آنها را حتی در اروپا، کفار هم چشیده‌اند. آنچه در انفجار تروریستی حله اتفاق افتاد، چشمه‌ای دیگر از خونریزی‌ها و قساوت آنها را به نمایش گذاشت.
داعشی‌ها هیچ قانون و مقررات انسانی و اسلامی را برنمی‌تابند. خشونت آنها مرزی ندارد. آنها از طفل ۶ ماهه تا پیرمرد ۹۰ ساله را مشمول جنایات و بی‌رحمی‌ها و قساوت خود می‌دانند. برای آنها فرقی نمی‌کند داخل اتوبوس‌های حامل زوار امام حسین (ع) چه کسانی هستند؛ ایرانی، پاکستانی، افغانستانی، هندی، عراقی یا بحرینی!

برای آنها فرقی نمی‌کند داخل ۷ اتوبوسی که منفجر کردند،‌ کودک، زن، پیرمرد و جوان هستند. آنها یک خودروی بمب‌گذاری‌شده را در پمپ بنزینی در منطقه الشوملی شهر حله منفجر کردند تا یک فاجعه دیگر را رقم زده و نشان دهند که در اعمال خصومت  و دشمنی، هیچ دین و آیینی را به رسمیت نمی‌شناسند.

داعشی‌ها در موصل و حلب شکست‌های سنگینی خوردند. آنها با انفجار تروریستی در حله عقده‌گشایی کردند. آنها باعث شدند انگشتان دلیرمردان ایرانی و مدافعان حرم در عراق و سوریه محکم‌تر از گذشته بر ماشه تفنگ‌هایشان چکانده شود.

***

تصادف دو قطار مسافربری در ۵ کیلومتری ایستگاه هفت‌خوان سمنان که ۴۵ کشته و ۱۳۰ مجروح بر جای گذاشت، موجی از تاسف و تاثر در میان هموطنان ایرانی را برانگیخت . اولین سوال که به ذهن همه آمد، این بود که‌ تصادف در مسیری که به طور هوشمند کنترل می‌شود،‌ چه معنایی دارد؟!
روسای قوا در دستورالعمل‌های جداگانه‌ای هیئت‌هایی را مسئول رسیدگی به این حادثه کرده‌اند.

دو سال پیش در همین دولت، دو قطار مسافربری در مسیر تهران – مشهد در ایستگاه امروان دامغان تصادف و یک کشته و یک مجروح به جای گذاشتند که بلافاصله مدیرکل راه ‌آهن شمال ‌شرق از سمت خود استعفا داد. عبور از چراغ قرمز و ورود به ایستگاه با سرعت غیرمجاز و تغییر مسیر و اعلام اشتباه مسئول کنترل ایستگاه، علت اصلی وقوع حادثه اعلام شد. حادثه تصادف دو قطار در صبح جمعه گذشته در همین محدوده با همان سیاق حادثه سال ۹۳ ظاهرا رخ داده است. باید دید چرا از تجربه گذشته در این خط عبرت لازم را نگرفته اند.

البته حادثه فاجعه‌آمیزتر از این، در دولت اصلاحات هنگام وزارت و صدارت آقای خرم رخ داد. حادثه انفجار قطار در ایستگاه خیام نیشابور ۷۵۰ کشته و زخمی بر جای گذاشت.

حادثه از آنجا رخ داد که روز ۲۹ بهمن سال ۱۳۸۲ تعداد ۵۱ واگن باری محموله‌هایی شامل گوگرد، پنبه، کود شیمیایی و مواد سوختنی (نفتا) به خاطر ترافیک در ایستگاه ابومسلم توقف کرد، اما به دلایل نامعلومی به طور ناگهانی به حرکت درآمد و تعدادی از واگن‌های باری در ایستگاه خیام از خط خارج شدند و پس از واژگونی به سایر واگن‌های متوقف شده برخورد نمودند و باعث انفجارشدیدی شدند. ۳۰۰ نفر در این حادثه کشته و ۴۵۰ نفر زخمی شدند. تعدادی از روستاهای اطراف بین ۳۰ تا ۱۰۰ درصد خسارت دیدند. دلایل حادثه از آن زمان تاکنون هنوز مثل رازی سر به مهر باقی مانده است. البته نه کسی استعفا داد و نه کسی عذرخواهی کرد!

واکنش رئیس دولت در مورد حادثه تصادف قطار در سمنان و نیز وزیر محترم راه اکنون زیر ذره‌بین افکار عمومی است.

آقای رئیس‌جمهور در سوگ وفات عالم و فقیه عالیقدر حضرت آیت‌الله موسوی اردبیلی دو روز عزای عمومی اعلام کرد. این اقدام شایسته‌ای بود و نشان قدردانی و قدرشناسی دولت و ملت از مقام شامخ روحانیت به ویژه روحانیت انقلابی است، اما شایسته بود آقای رئیس‌جمهور به مناسبت حادثه مهم عملیات تروریستی حله و نیز حادثه مؤلمه تصادف قطارها در سمنان،‌  اعلام عزای عمومی می‌فرمود.

***

مردم در استان گلستان و مازندران در چند روز گذشته با قطعی گاز، آب و برق روبه‌رو بودند. با آنکه ۵ روز قبل از برف و سرما مسئولان هواشناسی هشدار داده بودند، دولت باید به کمک مردم و به ویژه باغداران می‌شتافت و مشکلات پدید‌آمده را پیش‌بینی می‌کرد. حتی از ظرفیت بسیج می‌شد برای برداشتن محصول مرکبات از باغات تا قبل از فرارسیدن سرما و یخبندان اقدام عاجل کرد و خسارات را به کمترین حد ممکن کاهش می‌داد! اما نشد! چرا؟
دولت باید قدری به مفهوم «کارآیی» و «کارآمدی» فکر کند،‌ این دو مفهوم در ذهن مردم در ایام زنگ حساب تعیین‌کننده است.  


لینک کوتاه مطلب : http://www.shalamchenews.com/?p=31594

دیدگاه شما

معادله ی امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.